فرزند گرگان در دل آب‌های آرام جاودان شد

قاب عکس شهید جاویدالاثر«علیرضا خمر» را آرام روی زانوهایش می‌گذارد. دستش روی چهره جوانی می‌نشیند که لباس سفید نیروی دریایی بر تن دارد. همان لباسی که سال‌ها آرزوی پوشیدنش را داشت. هنوز هم وقتی از پسرش حرف می‌زند، اشک و لبخند در چهره‌اش با هم می‌آیند.
کد خبر: ۸۴۷۱۷۷
تاریخ انتشار: ۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۱ - 11July 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گلستان، شهید «علیرضا خمر»نخستین فرزند خانواده خمر بود. متولد اول شهریور ۱۳۷۹. کودکی‌اش از همان روز‌های نخست با تلاش و مسئولیت‌پذیری عجین شد. هنوز قد و قامتش کوچک بود، اما خودش را بزرگ خانواده می‌دانست. هر جا کاری بود، خودش را می‌رساند تا باری از دوش پدر و مادر بردارد. 

مادر می‌گوید: خدا بعد از یک امتحان سخت، این پسر را به من داد.

لحظه‌ای سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد: قبل از او یک فرزند را ازدست‌داده بودم. وقتی این بچه‌سالم به دنیا آمد، احساس کردم خدا دوباره امید را به خانه ما برگردانده است.

اما آنچه بیش از همه از شهید در ذهن مادر مانده، مهربانی بی‌حدش است. مادر شهید خمر ادامه می‌دهد: یک روز مریض بود. از درمانگاه برمی‌گشتیم. هوا خیلی گرم بود. خواستم برایش بستنی بخرم. گفت: «نه مادر… شاید بچه‌ای پول خرید بستنی نداشته باشد و دلش بشکند و نتواند بخرد.» همان لحظه فهمیدم خدا قلب این بچه را به‌نوعی دیگر آفریده است.

شهید خمر

پوشیدن لباس نیروی دریایی

شهید علیرضا خمر عاشق اسب‌سواری بود. بار‌ها هنگام اسب‌سواری زمین خورد، زخم برداشت و درد کشید، اما هیچ‌گاه ترس را به دل راه نداد. مادر با لبخندی آمیخته به غرور می‌گوید: هر بار که از اسب می‌افتاد، فکر می‌کردم دیگر سوار نمی‌شود، اما گردوخاک لباسش را می‌تکاند و دوباره افسار را می‌گرفت. انگار شکست را اصلاً بلد نبود.

سال‌ها گذشت. شهید علیرضا از دوران کودکی و نوجوانی گذر کرد. جوان شد. مدتی در کارخانه چوب‌کار کرد، اما دلش جای دیگری بود. وقتی آگهی استخدام نیروی دریایی را دید بی‌درنگ تصمیمش را گرفت.
کارش را رها کرد، در آزمون شرکت کرد و پس از قبولی، راهی دوره‌های آموزشی در رشت شد. از همان روز‌ها می‌گفت پوشیدن لباس نیروی دریایی فقط یک شغل نیست عهدی است که یک مرد با وطنش می‌بندد.

شهید خمر

افتخار شهادت در راه وطن 

در ادامه مصاحبه خواهر شهید از برادری می‌گوید که کمتر حرف می‌زد، اما بیشتر از همه عمل می‌کرد. خواهر می‌گوید: آدم آرامی بود. شاید ساعت‌ها حرف نمی‌زد، اما اگر از او کمک می‌خواستیم، قبل از تمام‌شدن حرفت دست‌به‌کار می‌شد. برای من و خواهرم فقط برادر نبود، بهترین رفیقمان بود. وقتی از مأموریت برمی‌گشت، بیشتر وقتش را کنار خانواده می‌گذراند. عاشق کار بود و از بیکار نشستن بدش می‌آمد. از وطن کمتر سخن می‌گفت، اما همه زندگی‌اش ترجمه همان چندجمله‌ای بود که گاهی بر زبان می‌آورد.

خواهر ادامه می‌دهد: شهید می‌گفت: «ایران مثل مادر است. مگر می‌شود مادر را تنها گذاشت؟» حاضر نبود حتی یک وجب از خاک کشور دست بیگانه بیفتد.

وی ادامه می‌دهد: با آغاز جنگ تحمیلی دوم، شهید در مرخصی بود. هنوز گرمای دیدار خانواده از تنش نرفته بود که خبر آغاز جنگ رسید. بی‌درنگ بلیت برگشت گرفت. پدرم بهش گفت: «چند روز دیگر بمان.»، اما پاسخ شهید کوتاه و قاطع بود: «باید برگردم. الان وقت ماندن نیست.»

خواهرش می‌گوید: یک هفته قبل از حمله، خواب شهادتش را دیده بود. حتی قبل از حرکت ناو گفت شاید این مأموریت برگشتی نداشته باشد. گفتیم نرو…، اما جواب داد: «اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد، چه افتخاری بالاتر از اینکه انسان در راه دفاع از مردم و کشورش جان بدهد؟»

شهید خمر

جاودانه شدن در اقیانوس هند

مادر در ادامه حرف‌های خواهر می‌گوید: هرچه اصرار کردیم نرو، فقط لبخند زد و گفت: «اگر ما نرویم، چه کسی از ایران دفاع کند؟ یک ارتشی از جنگ نمی‌ترسد. برای همین روز‌ها لباس سربازی پوشیده است.» آن خداحافظی، آخرین تصویر خانواده از پسرشان شد. او داوطلبانه درخواست مأموریت داد و همراه ناو دنا راهی دریا شد. گویی دلش پیش از جسمش به مأموریت رفته بود.

مادر می‌گوید: بعد از حادثه مدرسه میناب، دیگر حال روحی خوبی نداشتم و کمتر اخبار را دنبال می‌کردیم. اما وقتی شنیدیم ناو دنا را هدف قرار داده‌اند، دل‌شوره امانمان را برید. با یکی از همکارانش تماس گرفتیم. خبر را تأیید کرد، اما هنوز امید داشتیم.

امید، تنها تا فردای آن روز دوام آورد. یکی از هم‌رزمان شهید از بندرعباس خودش را به خانه رساند تا خبر را به خانواده بدهد. روایت هم‌رزمانش از آخرین لحظات، تصویری از ایستادگی است.

در نخستین لحظه حمله، او در دکل دیده‌بانی مستقر بود و با مشاهده اصابت اژدر، بلافاصله وضعیت را اعلام کرد تا دیگر نیرو‌ها فرصت واکنش پیدا کنند. اما با اصابت دومین اژدر و غرق‌شدن ناو، دیگر هیچ‌کس او را ندید. گویی فرزند ایران، در دل آب‌های بین‌المللی جاودانه شد.

شهید خمر

دلتنگی مادر

مادر، نگاهش را به قاب عکس می‌دوزد و با صدایی محکم‌تر از همیشه می‌گوید: دلتنگش هستم. خیلی هم دلتنگم. هیچ مادری طاقت دوری فرزندش را ندارد. اما خدا شاهد است اگر دوباره همان روز تکرار شود، باز هم اجازه می‌دهم لباس سربازی بپوشد. پسرم برای نان نجنگید. برای ناموس، برای پرچم و برای ایران جنگید. پسرم با لباس سفید نیروی دریایی رفت و نامش را با موج‌های خلیج‌فارس و عزت ایران گره زد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین