چرا زیرساختهای راهبردی ایران هدف گرفته است؟
گروه سیاسی دفاعپرس: در هفتهها و ماههای پس از اعلام آتشبس، یکی از مهمترین ویژگیهای اقدامات نظامی آمریکا، تغییر تدریجی ماهیت اهداف مورد حمله بوده است. در حالی که انتظار میرفت با پایان درگیریهای مستقیم، حملات نیز متوقف شود، سنتکام به بهانههای مختلف عملیاتهایی را علیه نقاطی در خاک ایران انجام داد که بسیاری از آنها ماهیتی زیرساختی و اقتصادی داشتند. این روند از مناطق جنوبی کشور آغاز شد و در ادامه به شمال ایران و شبکه حملونقل ریلی نیز کشیده شد.

نخستین نکته قابل توجه، انتخاب مناطق ساحلی و جزیرهای در جنوب کشور است. سیریک، بندرعباس، قشم و کیش تنها نقاط جغرافیایی عادی نیستند؛ این مناطق بخشی از قلب ژئوپلیتیک ایران در خلیج فارس محسوب میشوند. بندرعباس مهمترین بندر تجاری کشور است و قشم و کیش نیز علاوه بر اهمیت اقتصادی، نقش مهمی در کنترل خطوط مواصلاتی دریایی دارند. حمله به این مناطق پیامی فراتر از یک اقدام نظامی دارد. آمریکا تلاش میکند نشان دهد که حتی پس از آتشبس نیز توانایی اعمال فشار بر نقاط حیاتی اقتصاد ایران را حفظ کرده است.
از منظر سیاسی، چنین حملاتی میتواند در چارچوب «دیپلماسی اجبار» تحلیل شود. در این رویکرد، یک قدرت نظامی بدون ورود به جنگ تمامعیار، با حملات محدود، اما مستمر تلاش میکند طرف مقابل را تحت فشار قرار دهد و بر محاسبات سیاسی آن تأثیر بگذارد. هدف اصلی نه اشغال سرزمین و نه نابودی کامل توان نظامی، بلکه افزایش هزینههای مقاومت و کاهش قدرت مانور سیاسی رقیب است.
اما حمله به پلهای راهآهن آققلا اهمیت متفاوتی دارد. برخلاف بنادر و جزایر جنوبی که مستقیماً با محیط امنیتی خلیج فارس مرتبط هستند، آققلا بخشی از شبکه ریلی شمال کشور و یکی از حلقههای مهم ارتباطی در مسیرهای ترانزیتی منطقه به شمار میرود. این منطقه در اتصال ایران به آسیای مرکزی و همچنین کریدورهای بینالمللی حملونقل نقش مهمی ایفا میکند.
هدف قرار دادن پلهای راهآهن را میتوان نشانهای از تغییر تمرکز از زیرساختهای صرفاً ساحلی به زیرساختهای لجستیکی و ترانزیتی دانست. در واقع آمریکا تلاش میکند شبکههایی را تحت فشار قرار دهد که در شرایط بحران، امکان جابهجایی کالا، تجهیزات و ظرفیتهای اقتصادی را برای ایران فراهم میکنند. تخریب چنین زیرساختهایی معمولاً آثار بلندمدتتری نسبت به حمله به اهداف نظامی دارد، زیرا بازسازی آنها زمانبر و پرهزینه است.
از زاویه ژئوپلیتیکی نیز این اقدام قابل توجه است. طی سالهای اخیر ایران تلاش کرده با توسعه کریدورهای حملونقل، موقعیت خود را به عنوان یک گره ترانزیتی میان خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و روسیه تقویت کند. هرگونه اختلال در این شبکهها میتواند بر جایگاه منطقهای ایران و پروژههای اقتصادی مرتبط با آنها تأثیر بگذارد. به همین دلیل، حمله به پلهای راهآهن تنها یک اقدام تاکتیکی نیست، بلکه میتواند بخشی از یک رقابت گستردهتر بر سر مسیرهای ترانزیتی منطقه تلقی شود.
در سطح راهبردی، مجموعه این حملات یک پیام سیاسی نیز برای بازیگران منطقهای دارد. آمریکا تلاش میکند به متحدان خود در خلیج فارس و همچنین رقبا و شرکای ایران نشان دهد که همچنان بازیگر مسلط امنیتی منطقه است و میتواند در هر زمان زیرساختهای حساس ایران را هدف قرار دهد. این مسئله بهویژه در شرایطی اهمیت پیدا میکند که بسیاری از کشورهای منطقه در سالهای اخیر به دنبال تنوعبخشی به روابط خارجی خود و کاهش وابستگی مطلق به واشنگتن بودهاند.
با این حال، این رویکرد میتواند پیامدهای معکوسی نیز داشته باشد. حمله به زیرساختهای اقتصادی و حملونقلی معمولاً حساسیت بیشتری نسبت به حمله به اهداف صرفاً نظامی ایجاد میکند. چنین اقداماتی میتواند موجب تقویت احساس تهدید مشترک در داخل ایران شده و حمایت بیشتری برای توسعه توان بازدارندگی و حفاظت از زیرساختهای راهبردی ایجاد کند. علاوه بر این، شرکای اقتصادی ایران در منطقه نیز ممکن است این حملات را تهدیدی علیه امنیت کریدورهای تجاری و سرمایهگذاریهای خود تلقی کنند.
در مجموع، اگر حملات اخیر سنتکام را در کنار یکدیگر قرار دهیم، الگویی مشخص قابل مشاهده است؛ الگویی که از سواحل خلیج فارس آغاز شده و تا شبکههای حملونقل شمال کشور امتداد یافته است. این الگو نشان میدهد که تمرکز اصلی صرفاً بر اهداف نظامی نیست، بلکه زیرساختهای ژئوپلیتیکی، اقتصادی و ترانزیتی ایران نیز به بخشی از میدان رقابت تبدیل شدهاند. از این منظر، حمله به پلهای راهآهن آققلا را باید حلقه جدیدی از راهبرد فشار بر ظرفیتهای ملی ایران دانست؛ راهبردی که هدف آن افزایش هزینههای اقتصادی، محدودسازی نقش منطقهای و تأثیرگذاری بر محاسبات سیاسی تهران در دوران پس از آتشبس است.
انتهای پیام/381
