روایتی از وداعِ حسین‌چی‌های اردبیل با «حسینِ زمان»

ساعت به ۱۲ رسیده بود که میدان آزادی، سرش را پایین انداخت و گریست. پیکرِ پاکِ «حسینِ زمان» از مقابلش گذشت. گویی میدانِ آزادی شرمگین بود از اینکه چنین شکوهی را بدرقه می‌کند.
کد خبر: ۸۴۷۵۷۷
تاریخ انتشار: ۲۲ تير ۱۴۰۵ - ۰۸:۱۳ - 13July 2026

گروه استانهای دفاع‌پرس - «محمدحسین حسین‌پور»؛ ساعت ششِ سپیده‌دمِ چهاردهم تیر ۱۴۰۵؛ اردبیل در آستانِ «سید صدرالدین (ع)» بیدار بود و بارانی. آن‌روز، «روزِ قلم» بود؛ روزی که قلم باید حماسه می‌نوشت، اما در سوگِ خورشید، در هم شکست. همان قلمی که خدا به آن سوگند خورده، آن‌روز لرزان‌تر از آن بود که بر کاغذ بچرخد؛ مرکب‌ها گویی رنگِ مشکیِ عزا را به خود گرفته و بر سر مردم شهر پاشیده بودند. قلم در برابرِ این سوگ ناتوان بود؛ گویی او هم با جمعیت، شانه می‌لرزاند و می‌گریست.

روایتی از وداعِ حسین‌چی‌های اردبیل با «حسینِ زمان»؛

پس از سخنرانی جناب امامی، معاونِ سیاسی امنیتی استاندار و سردار محمدی‌اصل، فرمانده سپاه حضرت عباس (ع) استان اردبیل، مداح خواند و دست‌ها بر سینه کوبیده می‌شد و ناله‌ها به آسمان می‌رسید. اما سخت‌ترین لحظه، بدرقه‌کنندگانِ جامانده بودند؛ آنانی که نمی‌توانستند همراهِ کاروان شوند و با صدایی که در گلو می‌شکست، می‌گفتند:
" سلامِ ما را به آقا برسانید..."

ساعت از نُه و نیم گذشت که اتوبوس‌ها به راه افتادند. بویِ اسپند و عطرِ قرآن در فضا پیچیده بود. تمامِ مسیر، نه صدایِ چرخ‌ها، که نوایِ هق‌هقِ زائران بود. مداحان می‌خواندند و جمعیت بر سر و صورت می‌زدند. چشم‌ها هنوز به تهران نرسیده، بارانی بود.

وقتی کاروان به تهران رسید، کسی باورش نمی‌شد که برای «بدرقه» آمده است. شب، شبی نبود که صبح شود؛ ساعت‌ها، شکنجه‌گر بودند و زمان را طولانی می‌کردند.

ساعت هفت صبحِ ۱۵ تیر؛ میدان آزادی. جمعیت، اقیانوسی بود بی‌کران؛ از هر رنگ، از هر زبان، از هر قوم. هوا داغ بود، داغی طاقت فرسا. ماشین‌های آتش‌نشانی، فرشته‌هایِ نجات بودند؛ آبی که بر سر و رویِ جمعیت می‌پاشیدند، برای دقایقی خنکی می‌بخشید، اما دوباره گرما پیشی می‌گرفت. با این همه، هیچ‌کس خم به ابرو نیاورد. انگار نه فقط چشمان، که تمامِ تنِ این جمعیت برایِ این وداع می‌گریست؛ عرقِ تن و اشکِ چشم، یکی شده بود.

در آن ازدحام، سربازی در حاشیه میدان ایستاده بود؛ صورتش از شدتِ تابشِ آفتاب و ایستادنِ طولانی، به گچی سفید می‌زد. دیگر توانی برای سخن گفتن نداشت، نایِ ناله هم نبود. او همان جا، در میانِ هیاهویِ جمعیت، دستش را بی‌اختیار گود کرد، مثلِ پیاله‌ای کوچک و آن را به سمتِ لب‌هایِ خشکیده‌اش بالا برد. خانمی که نزدیکش بود، این بطریِ آبی را که در دست داشت، به سمتِ او گرفت. 

پدر و مادر‌هایی که خود را سایبان نوزادان و کودکان‌شان کرده بودند و مردم، دورِ این خانواده‌ها حلقه می‌زدند، گویی با تن‌هایِ خود، حصاری دورشان کشیده بودند. وقتی کسی از گرما غش می‌کرد، مردم مثلِ حلقه‌هایِ زنجیر، او را دست‌به‌دست می‌کردند تا به اورژانس برسانند. نیروهایِ امنیتی و انتظامی، این فرشتگانِ گمنام، با چشمانی مراقب، نگرانِ کوچک‌ترین آسیبِ مردم بودند؛ آنها هم در تبِ این وداع می‌سوختند و اشک می‌ریختند، اما نمی‌توانستند ذره‌ای از جایشان تکان بخورند؛ و ناگهان… آن لحظه‌یِ دلنشین.

وقتی بلندگو‌ها به صدا درآمدند و نوایِ «باید برخاست» پیچید. گویی همه یک‌صدا شده بودند و طنینِ صدایِ جمعیت، از گلویِ یک نفر شنیده می‌شد:
«رویا یعنی دوباره حسین‌
می‌آید خورشیدی از تبار حسین
کنار او می‌جنگیم، کنار حسین
زمین برمی‌گردد بر مدار حسین»

ساعت به ۱۲ رسیده بود که میدان آزادی، سرش را پایین انداخت و گریست. پیکرِ پاکِ «حسینِ زمان» از مقابلش گذشت. گویی میدانِ آزادی شرمگین بود از اینکه چنین شکوهی را بدرقه می‌کند. افسری که دست راستش را به نشانه احترام بالا آورد و شانه‌هایش لرزید و قطره‌ها صورتش را شستند.

درخت‌هایِ کنارِ خیابان، با برگ‌هایی که گویی می‌خواستند مشکی بپوشند و غبار به تن کرده بودند، اشک‌بار به پیکر نگاه می‌کردند. حتی گرمایِ هوا، گویی شرمنده بود از داغی! و قطراتِ آبی که از ماشین‌هایِ آتش‌نشانی و یگان‌ویژه بر سرِ مردم می‌ریخت، انگار اشکِ آسمان بود برایِ آن چشم‌هایِ گریان.

وقتی پیکر از مقابل دیدگان همه گذشت، جمعیت ماند و یک دنیا تنهایی…
جمله‌ای در ذهن همگان شکل گرفت:
"- آقا جان! یتیم شدیم..."
و ماتم زده و اشک‌بار، همه به تماشای پدر ایستاده بودند. «حسین‌چی»‌های اردبیل، همپایِ سایرِ مردم، پشتِ سرِ خودرویِ حملِ پیکر مطهر، حرکت می‌کردند و در دل‌هایشان فریاد می‌زدند:
"خدانگهدار،‌ای خورشیدِ خاموش‌نشدنی."

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین