دلنوشته/

وداع آخر

از همان ابتدا در راستای ستون شماره ۵ پشت ستون شماره ۱۲ جایی که خدام برای خانم‌ها اعلام کردند، نشسته بودیم تا کسی بلندمان نکند. همه از گرما بی‌تاب بودند. صف بلندی از مرد‌ها بین دو جایگاه فرش شده برای خانم‌ها، روی کاشی ایستاده بودند. مردم نهیب می‌زدند: «چرا سر راه متوقف شدین جاتون رو عوض کنین» داد رو بیداد راه افتاد و خانم‌ها شاکی شدند، یکی از آقایون مثل نماینده، بقیه را شیر کرد و بلند گفت: «انقدر انرژی نسوزونین، ما رو بدون شعور فرض کنین، هر کاری کنین ما از اینجا تکون نمی‌خوریم.»
کد خبر: ۸۴۷۶۸۳
تاریخ انتشار: ۲۲ تير ۱۴۰۵ - ۱۲:۵۵ - 13July 2026

گروه استان‎‌های دفاع‌پرس- « مریم یوسفی‌پور» مسئول ادبیات پایداری حوزه هنری انقلاب اسلامی استان گلستان؛ دلنوشته ای را در وداع آقای شهید ایران نوشت: بعد از نماز ظهر وارد صحن شدیم و همچنان منتظر. از ساعت دو قرار معهود تشییع هم گذشته بود و هنوز پیکر، وارد مسیر نشده بود.

وداع

تشییع که شروع شد، صفحه‌های تصویری صحنِ پیامبر اعظم ساعت‌ها مقصد چشم‌های ما شده بود. تصویر‌ها ما را در میان حدس و گمان رها کرده بودند؛ نمی‌دانستیم پیکر‌های محترم، در کدام گوشه‌ی خیابان امام رضا قرار گرفته و چند دقیقه دیگر به ما می‌رسد. چشمانم صحنه‌ها را می‌بلعید و تنها لذت این بود که در حرم و جایی نزدیک پشت پیکر نماز می‌خوانیم. آنتنِ ضعیف هم کار را سخت‌تر کرده بود و فرصت دنبال کردن پخش زنده تلویزیون را از ما می‌گرفت و تنها انتظار بود که در میان انتظار، انتظار دیگری می‌نشاند. 

بالاخره اعلام نزدیک شدن پیکر به حریم رضوی از زبان مجری جانی دوباره، اما پر غم به همه مردم داد. مهرواره یزدی صورت جا افتاده‌ای داشت و با مقوا روی سرش کلاه درست کرده بود، آهی کشید و گفت: «کشیدن تمام سختی‌ها برای دیدار پرچم پیکرش تو آخرین نگاه، ارزشش رو داشت، من تو تهرانم نتونستم تابوت پیکرشو ببینم.» از همان ابتدا در راستای ستون شماره ۵ پشت ستون شماره ۱۲ جایی که خدام برای خانم‌ها اعلام کردند، نشسته بودیم تا کسی بلندمان نکند. 

همه از گرما بی‌تاب بودند. صف بلندی از مرد‌ها بین دو جایگاه فرش شده برای خانم‌ها، روی کاشی ایستاده بودند. مردم نهیب می‌زدند: «چرا سر راه متوقف شدین جاتون رو عوض کنین» داد رو بیداد راه افتاد و خانم‌ها شاکی شدند، یکی از آقایون مثل نماینده، بقیه را شیر کرد و بلند گفت: «انقدر انرژی نسوزونین، ما رو بدون شعور فرض کنین، هر کاری کنین ما از اینجا تکون نمی‌خوریم.» الحق واالانصاف رها کردن مسیری با این دید خوب که دقیقا مستقیم جایگاه است کار سختی بود. یک ساعت، دو، سه، ... مرد‌ها هم کم کم خسته شدند و پرچمی را روی سرشان سایه بان کردند، فکر کنم صد متری می‌شد. تصویرِ هوایی نشان می‌داد، تمام صحن‌ها، از مردم فرش شده بود. هوا داغ داغ بدون هیچ نسیمی، فرش‌ها داغ داغ... از گلاب پاشان حضرتی روی ستون‌ها استقرار داشتند و توسط خادمانی یکسره و بی وقفه گلاب و آب می‌پاشیدند.

 در آن همه ساعت یک لحظه هم به چشمم نیامد هادم بنشیند یا متوقف شود مگر لحظات اندکی که گاهی میان روضه سینه زنی می‌کرد. ما از لذت آن گلاب محروم بودیم.

 اما امیر عباس ده ساله با آستین کوتاه و شلوار مشکی، چفیه عراقی به کمر و سربند قرمز به دست نمی‌دانم از کجا تند تند یک افشانه آبی رنگ کوچک را از گلاب پر می‌کرد و روی سر ما می‌پاشید و با سرعت می‌رفت.

 فاطمه خانم که با خانواده از جنوب کشور آمده بودند، فکر کنم ده باری بطری آب معدنی کوچکش را آب یخ می‌کرد و روی سر ما مشت مشت می‌ریخت، گاهی می‌ترسیدیم بطری سمت ما پرت شود. خانم‌های اطراف هم همه با اشتیاق دست دراز می‌کردند و بچه‌ها را صدا می‌زدند. بچه‌ها از ذوق ما، مدام روند را تکرار کردند و ما هم کیفور می‌شدیم. هر بار که مجری می‌گفت لحظاتی بعد پیکر وارد صحنه می‌شود همه بر می‌خواستند تا صحنه را ببینند.

 این کلام بار‌ها و بار‌ها تکرار شد و همه منتظر و خیره به دستان خدام در دل حرف می‌زدیم. عجیب بود. این تعداد خانم که نه، حتی یک هزارم این تعداد اگر یک جایی بنشینند و منتظر باشند حتما بهانه‌ای برای حرف زدن پیدا می‌کنیم. اما همهمه‌ای نبود.

حرف‌های اندک و ساده‌ای رد و بدل می‌شد. گاهی مادر به بچه اش جواب می‌داد که چرا نروند و بشینند. گاهی مادری خسته می‌شد و دختر و پسرکوچکش مادر را مجبور به نشستن می‌کردند. اذان مغرب که بلند شد حالمان گرفت حتی دعای هر بارم در لحظات اذان هم از خاطرم رفته بود. به قول فاطمه، عمه زهرا کوچولوی خرم آبادی بلند به همه می‌گفت: (خوب واجبه نماز را با جماعت اول بخونیم بعد به فکر نماز آقا باشیم.) تایید غصه دار مردم را می‌طلبید.

 فیلمبردار‌ها و عکاس‌های زیادی سه طرف جایگاه را پوشش می‌دادند حتی روی سقف بالای آن هم دوربین بزرگی با دو فیلمبردار بود. تشکیل صف نماز سخت بود و جا‌هایی نشدنی. برخی هم ایستاده بین بقیه ناچار منتظر ماندند، اما قامت اذان سریع بسته شد. بعد از پایان نماز بلافاصله با اعلان تکبیر و آغاز نماز وداع، همه شکه شدند؛ پیکر دیده نمی‌شد! این نماز آسان است نه سجده دارد و نه رکوع، قامت بستیم، نصف بیشترمان چشم را به مانیتور خیره کرده بودیم. سید مصطفی پسر عزیز رهبر شهید نماز را می‌خواند، مانیتور‌ها فقط چند ثانیه پیکر و پسر عزیز رهبر و دیگرانی که پشتش نماز می‌خواندند را نشان داد.

بعد مداحی، روضه و دوباره وعده دیدار پیکر. خادمان ستون‌های به ظاهر چوبی تذهیب کاری شده را برای جای پیکر با ذوق و شوق چیدمان می‌کردند. روی جا‌ها را صاف می‌کردند با وسواس پارچه و قالیچه را این طرف و آن طرف می‌گذاشتند. معلوم بود مهمان بسیار بلندمرتبه‌ای دارند.

مداحی و روضه در اسمان حریم سلطان عالی بود... مجری دعایی را آغاز کرد، سرم پایین بود غرغر‌های چرا نمی‌اید اطرافیان و شعار‌های گاه و بیگاه (ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم) در گوشم چرخ می‌خورد. هنوز کلمه اول منعقد نشده بود که صدای بلندی از میکروفن برخواست ... یکی از افراد شرکت کننده طاقتش طاق شده بود و با پرش روی سن کوتاه، مجری را مورد خطاب تند و فیزیکی قرار داد که (بابا پیکر آقا رو بیار) شعله عشق بی حد برخی فوران کرده بود و خدام را مقصر معطلی دانستند. 

از اینجا به بعدش همهمه شد. یکی از چپ فریاد می‌زد چرا معطلمان کردید چرا نشان مان ندادید. یکی دیگر داد و بیداد و پرتاب کفش که آقای ماست بیاوریدش و. صد خادم حرم ناگهان یک جا روی سن نشستند تا سپری باشند برای حفظ جایگاه پیکر، به دلیل فاصله جزییات را به خوبی نمی‌دیدم، اما مدام گردن می‌کشیدم و از اطرافیان می‌پرسیدم.

 (چرا امداد گر رفت بالا، کی بیهوش شد، چرا از پایین یکی رو بالای سن می‌کشند.) مردم یادشان رفت اگر واقعا پیکری آنجا نبود این خدام چرا ماندند، آنها راحت می‌توانستند صحنه را ترک کنند تا سر و صورت و جسم شان مستوجب کم لطفی نباشد. برخی مردم در هیاهوی ایجاد شده آرام اشک می‌ریختند.

 خانمی که نمی‌دانم از کدام شهر امده بود با ته لهجه‌ای گفت: (دلم برای رهبر می‌سوزه، بیچاره مجری، طفلک خدام، بیچاره دل من که برای دیدن آخرین دیدار و پیکر جون به لب نشستم.) پیامکی دیدم گویا زیرنویس تلویزیون اعلام می‌کرد تمام لحظات انتظار مردم چند جنگنده ایرانی بالای سر حرم می‌چرخیدند تا حفاظت کامل برقرار شود. ما که در حرم و مشهد فقط اسمان صاف و زیبایی می‌دیدیم که چرخ بال پرتلاشی بار‌ها و بار‌ها دور حرم می‌چرخید. کاملا مشخص بود که تیم فیلمبرداری دارد، چون حرکتش طبیعی نبود همه مسیر‌ها را کج کج پرواز می‌کرد تا بتواند جمعیت را ثبت کند.

 بعد از سه چهار بار چرخیدن حتی پا‌های فیلمبردار که لبه چرخ بال شبیه لبه پله نشسته بود را می‌دیدیم. چه کار سختی هم پرواز با این مدل هم ثبت این همه عظمت از بالا.

 مردم معترض ساعت‌ها ماندند و کم کم بعد از جمع کردن دوربین فیلمبردار‌ها پراکنده شدند. نزدیک اذان صبح بلندگو‌ها تلقین رهبری و زهرای زیبا و لحظات کفن بندی اقا در اخرین زمان پیش از اذان صبح زنده پخش می‌کرد، مردم هق هق گریه می‌کردند و انگار تازه دلشان ترکیده بود.

صحنه را دیده بودم، اما برای من هم سوال بود چرا؟! بی جواب سوال که برگشت میسر نبود. یکی یکی از چند خادم پرسیدم تا به خادمی رسیدم که چند روزی کشیک بود تا شرایط مراسم را مهیا کند. 

دلش گرفته بود. عاشقانه به مردم حق می‌داد و واقعا خادم بود. می‌گفت: (حق اقای عزیزمان نبود که ملتش غصه بخورند و ناراحت شوند. ما سنگ تمام گذاشته بودیم، اما تهدید‌های مسیول بی خرد امریکا باعث شد این اتفاق بیافتد. دست روی قران می‌گذارم که هیچ کدام ما لحظه‌ای به فکر معطلی و اذیت مردم نبودیم و نخواهیم بود. ما هر بار که گفتیم پیکر می‌آید واقعا پیکر نزدیک اسانسور پشت سن آماده بود.

هر چیز که گفتیم همان بود. اما هر بار تا نزدیک در که آمد و تیم امنیتی ولی امر اجازه نداد، گفتند همه چیز باید امنیتش تامین باشد. ما بچه‌های خادم آستان دوست داشتیم حتی شده چند دقیقه پیکر روی سن بماند، اما جان‌ها مهم‌تر از این بود که برای دلشون لحظاتی پیکر روی سن بره. همه خدام با عشق و توسل به حضرت سلطان تلاش کردیم، اما غصه مردم خستگی رو تو تن ما نشوند ما خادم همه ملت هستیم مخصوصا در حریم سلطان و برای رهبر شهید.) اینجای حرف که شد روحانی با سرعت آمد تا کفشش را پیدا کند. خنده‌ام گرفت که چرا بی کفش است. 

خادمی با یک لنگه کفش در دست آمد و دنبال لنگه دیگر بود... با احتیاط گفتم چرا اینجا محل بی کفشان شده با جدیت گفت پای کسی که باهاش حرف می‌زنی رو بیین.. پایین را نگاه کردم او هم یک لنگه به پا داشت. با تعجب که نگاهش کردم گفت به احترام مکان پیکر شهید و مردم در لحظه حفظ امنیت سریع کفش های‌مان را پایین سن درآوریدم و مردم همان را ... بغض گلویش را گرفت و حرکت کرد.. (حق آقای ما این نبود که مردم امت عزیزش در وداع دلشان بگیرد و غصه بخورند.) حتی یک لحظه هم به خودشان فکر نکرد انگار خادمی با سلول‌های وجودشان عجین شده.

صحن پیامبر اعظم_ مشهد مقدس

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین