صدایی در ذهنم «باید برخاست» میخواند
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- جواد زارع؛ تکیه دادهام به پایه یکی از سایهبانهای وسط صحن گوهرشاد. طلای گنبد چشمم را پر کردهاست. انگاری سر شب باشد، مردم تنها و دستهدسته صحن را شلوغ کردهاند. ساعت از یک بامداد گذشته است. زنی با پرچم قرمز خونخواهی بر دوش رد میشود.

شب آخریست که حرم هستم. حیفم آمد امشب را با بالشت صبح کنم. خوبیاش این است که مشهد زود صبح میشود. یعنی هنوز داری به آخر شب عادت میکنی که یک دفعه اذان صبح را میگویند. خورشید مشهد یاد گرفته، زودتر از همه جای ایران بیدار شود. همین سه روز پیش هم خورشید دیگری توی مشهد طلوع کرد و جمعیت زیادی با طلوعش بیدار شدند. آن قدر جمعیت بود که توی میدان آب، از فشار جمعیت نزدیک بود خفه شوم.
آستان قدس، خوشسلیقگی کرده بالای ایوان صحن پارچه نوشته است که «در ماتم حسین علی گریه کن ولی، در فکر محو این همه شمر و یزید باش». یکی از شمرها امروز به هلاکت رسید. چطور شد و چه کسی زحمتش را کشید، نمیدانم، اما لیندسی گراهام دیگر هوای این کره خاکی را آلوده نمیکند و این خودش خبر معرکهای است. بقیه شمرها و یزیدها حتما امشب خواب آشفتهای دارند. شاید هم خواب اصلا به چشمشان نیاید.
پلکهای من، اما شره میکند. صدای شرشر فوارههای صحن میپیچد وسط صوت قرآن و دل آدم غنج میرود. خنکای سحر روی سلولهای خوابآلود مغزم آب میپاشد. هفت هشت جوان گوشه صحن نوحه میخوانند و پرشور سینه میزنند. مردها پشت سر هم از گوشه صحن میروند سمت محل تشرف به مزار آقا. دو سه تا پیچ و خم درست شده با نردههای استیل را که رد کنند، از دارالذکر سر در میآورند.
گیج و خوابآلود منتظرم. منتظر صدای «حی علی الصلاة». نباید بخوابم. نشستن دردی از دردم دوا نمیکند. اگر همینجا بنشینم خواب میآید سراغم. توی ذهنم «باید برخاست» میخواند. تا سپیدهدم زمان کمی مانده که باید بیدار بود و ننشست. بلند میشوم تا بروم دیدار مزار آقا و بعد هم سرازیر شوم سمت ضریح امام رضا(ع). هیچ سایه بانی بهتر از امام رئوف نیست.
انتهای پیام/ 119
