حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۵۸

دلم می‌خواهد دوباره هوای جایی که رهبر هست را نفس بکشم

اشک همه درآمده بود. از حسرت ندیدن آقا می‌گفتند. مائده را نگاه کردم: «منم فقط یک بار قسمتم شد، اولین فاطمیه بعدِ حاج قاسم، اونم از دور، وقتی زن‌ها هجوم می‌بردن جلو تا صورت آقا رو ببینن، من فقط گریه می‌کردم و خداروشکر که توی جای مشترکی با آقا نفس می‌کشم.»
کد خبر: ۸۴۹۰۳۹
تاریخ انتشار: ۲۸ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۶ - 19July 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس‌سمانه‌ صالح‌طبری (بابل)؛ «بچه و سالخورده نیاید.» هربار خبر‌ها را زیرورو کردم، چشمم فقط به این هشدار می‌افتاد. تجربه تشییع حاج‌قاسم را داشتم. هر روز منتظر یک خبر خوب بودم، مثل جور شدن سفرمان به مشهد، سفرِ وداع. جور نشد. 

آیت الله خامنه ای

علی را که روانه مهد کردم، جلوی قفسه عکس‌هایشان نشستم. به صورتش، به لبخندِ نگاهش خیره شدم. به همان تابلویی که ۸ سال پیش، روز خبرنگار به من هدیه داده بودند. به آن زل زدم و بعد گریه‌ام گرفت: «خودت ردیف کن.»

علی که آمد، دور خودم چرخیدم و مشغول کار شدم ولی نگاهم به او بود. برای روضه خانگی خانه دوستم آماده شدم. صمیمی‌ترین دوستِ دوران دبستانم. روضه جواد‌الائمه برپا کرده بود و به این بهانه قرار شد بعد از ۲۵ سال دوباره هم را ببینیم.

مائده من را به دوستان دیگرش معرفی کرد. گیج بودم. نمی‌دانستم دقیقا مراسمشان چه شکلی است. مائده لپ‌تاپش را به تلویزیون وصل کرده بود. صفحه اسکای روم در تلویزیون بزرگ نمایش داده می‌شد. کلیپی از سوره صف پخش کردند. هنوز تعداد مهمان‌ها انگشت‌شمار بود. مائده از ما خواست نزدیک‌تر بنشینیم و دست‌های هم را بگیریم. انگاری این رسم خواندن سوره صف در روضه‌شان است.

مراسم اصلی، توی تهران برگزار می‌شد. خیلی‌های دیگر مثل ما، دورهم جمع شده بودند و مجازی روضه را دنبال می‌کردند. مائده توضیح داد این روضه خانگی را پایگاه فرهنگی قاصدک برپا کرده و هدفشان جمع‌کردن آدم‌های عاشق از کل کشور دور هم است.

چشمم به چفیه سیاه زیر تلویزیون افتاد: «من هم عاشقم؟»

چند روز به تشییع بیشتر نمانده بود و برای همین خانم سخنران در اسکای روم هم حرفی جز رهبر شهید نداشت. به نماد‌هایی که رهبر شهید سال‌ها تلاش کردند آن را برای مردم جا بیندازند، مثل چفیه.

کمی که از سخنرانی گذشت سینی پر از تسبیحِ آبی رنگ و کاغذ‌هایی را چرخاندند: «هرچی ته دلتونِ نیت کنین و صلوات بفرستین، من که هربار جواب نیت‌هامو گرفتم.»

کاغذی که گرفتم را خواندم: «به نیت شهید یحیی سنوار» زیرش نوشته بود: «هیچ چیز در راه حق، متوقفمان نکند.»

رهبر شهید

تسبیح را چنگ زدم. کاسه چشمم پر شده بود. بعد از ۲۵ سال، معذب بودم اشک‌هایم را ببینند. یکی از خانم‌های روضه، شعری را در گروه فرستاد و از همه‌مان خواست هم‌صدا شویم.

یکی دیگر از دوستان دبستانم هم کنارم نشسته بود. بغض امانم را بریده بود و نمی‌توانستم هم‌خوانی کنم. ته دلم خدارا شکر می‌گفتم بعد این همه سال، دوستانم را دوباره سر راهم قرار داده.

برنامه تمام شد. مائده سبد در دستش را جلوی همه گرفت. انگار هربار برای مهمان‌ها هدیه‌ای داشتند. من گوشم به صدایی بود که از تلویزیون و اسکای روم پخش می‌شد. کسی داشت از چفیه آقا می‌گفت. به سبد نگاه کردم. می‌خواستم ربط این حرف‌ها و هدیه را بفهمم: «خیلی سخت بود دل کندن ازش، مهم‌ترین سرمایه و دارایی‌مو انگار می‌خواستن ازم بگیرن.»

مائده با لبخند به بغل دستی‌ام گفت: «هر کی امروز اومد، قسمتش بود که این تبرک با ارزش بهش برسه.» صدای بغض‌آلود زن در اسکای روم ادامه داد: «ولی دیدم قسمت کردنش با همه عاشق‌ها، خیلی قشنگتره.»

مائده بیشتر توضیح داد: «برای رسیدن این تبرک خیلی دوندگی کردم. بچه‌ها تو پایگاه قاصدک تلاش کردن اینارو برای مراسم تشییع آقا آماده کنن، برای فروش تو شهر‌های مرزی ایران تا از درآمدش برای میزبانی زائرای آقا خرج کنن. این چند تا، اما سهم شما بود.»

سبد جلوی من بود. یک کیسه کوچک با مُهرِ گل‌دار. ربان کیسه را باز کردم. یک کارت کوچک درونش بود و آویزی به آن وصل. آویز را باز کردم. یک طرفِ آویز، تکه‌ای از چفیه آقا قرار داشت و طرف دیگرش عکسِ او.

اشک همه درآمده بود. از حسرت ندیدن آقا می‌گفتند. مائده را نگاه کردم: «منم فقط یک بار قسمتم شد، اولین فاطمیه بعدِ حاج قاسم، اونم از دور، وقتی زن‌ها هجوم می‌بردن جلو تا صورت آقا رو ببینن، من فقط گریه می‌کردم و خداروشکر که توی جای مشترکی با آقا نفس می‌کشم.»

نگاهم به سهم کوچکم از رهبر شهید بود. خودش ردیف کرده بود. دلم می‌خواست دوباره هوای جایی که رهبر هست را نفس بکشم. خبر‌ها هرچه می‌خواهند بگویند. 

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین