حماسه مادر شهیدی که خاکستر جنگ را به گلستان بدل کرد
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، حاجیه خانم کوکب اسکندری، مادر شهیدان رضا، علی و حسن مظفر از شهدای شاخص شهرستان پاکدشت که سه فرزند خود را در عملیات مرصاد تقدیم راه حق کرده بود، پس از سالها پرچمداری راه شهدا و بر اثر کهولت سن دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار فرزندان شهیدش پیوست. در ادامه روایتی کوتاه از آنچا بر این مادر شهید گذشت را مرور میکنیم.

«قمرسلطان» مَویز و بادام آورد و روی کرسی گذاشت و بعد برای هر کس سهمش را ریخت توی پیشدستی.
آن شب «حسینعلی» رفیق قدیمی «جهانبخش» مهمان آنها بود. همهمه و خنده، زنها گپ میزدند و بچهها در یک طرف اطاق، زیر نور گردسوز، گردو بازی میکردند. جهانبخش به همه گفت:
ـ ساکت بشینید، تا حسینعلی براتون کتاب بخونه...
«کوکب» ۳ ساله بود، رفت روی زانوی پدرش نشست و سکوت، همه جا حکمفرما شد. حسینعلی با دقّت و ظرافت تمام، برگهای دستنویس «کتاب جوهری» که شیرازهاش از بین رفته بود را، ورق زد و به مطلب مورد نظر رسید. آن کتاب از آیندهای نه چندان دور خبر میداد، نوشته بود: در آینده، شهرها به هم نزدیک و فاصلهها کم میشود! لباس زنها تن مردها و لباس مردها تن زنها میرود! یه روز یه چیزی شبیه «غربیل» میاد که مردم سوارش میشن! (منظور دوچرخه بوده). یه روزی یه چیزی شبیه خونه، که در و پنجره داره، صندلی داره و مردم توش میشینن و با اون تو آسمون پرواز میکنن!
همان لحظه، جهانبخش دستهایش را به سمت آسمان گرفت و گفت:
ـ خدایا اگه قراره لباس زنا بره تن مردا! من بمیرم و اون روز و نبینم.
جهانبخش خوشنشین بود. از خودش زمین نداشت و، چون دوست نداشت حرف زور بشنوه، تا آخر عمرش، یک روز هم برای ارباب کار نکرد، و بیشتر پای کار رعیت بود. بعد از مرگش، چیزی برای امرار معاش زن و بچهاش، باقی نماند...!
آن روزها، قمرسلطان، جوراب و گیوه میبافت و گیوهها را جفتی ۵ ریال میفروخت.
درست مصادف بود با شهریور ۱۳۲۰ با سال گرانی، که نان را دانهای یک ریال میفروختند.
یک روز کوکب، تب کرده و مریض بود، جرأت نداشت او را برای معالجه به «ملایر» ببرد، چون در شهر، چادر را از سر زنها میکشیدند و روسریها را بر میداشتند...!

سال ۱۳۲۰، کوکب ۸ ساله بود، که مادر دستش را گرفت و به کارگاه قالیبافی برد. در راه به او گفت:
ـ میدونی عزیزِ دلم...؟! من دختر که بودم همهی بستگان و اقوامم، براثر گرسنگی مردن...! من و برادرم مجبور شدیم از وطنمون ـ بروجرد ـ به «قلعه خلیفه» مهاجرت کنیم...! سختی زیاد کشیدیم و مقاومت کردیم، تا اینکه با پدر خدا بیامرزت ازدواج کردم، حالا دوست دارم با وجود تو، همهی غمها و غصهها رو به فراموشی بسپرم...! میخوام در برابر مشکلات زندگی، از همه بهتر باشی، چون خیلی زیرکی، با استعدادی...، زرنگی...! باید نقشهخوندن و گره زدن رو از همه زودتر یاد بگیری، تو باید بهترین باشی...! و هستی...، باید ثابت کنی...
کوکب، چون باهوش و زیرک بود بهترین شد، توی روستا اسمش رفت توی اسمها و همه مایل بودند، برای بافتن قالی، کوکب کمکشان بدهد...
۱۴ ساله بود، خواستگارها پاشنه در را درآوردند... دست آخر «رحمخدا» که در تهران کارگر نانوایی بود، آمد و خواستگار کوکب شد.
او قبل از آمدن به خواستگاری، در زیارت امامرضا (ع)، از آقا میخواهد که یه همسر خوب و با وفا نصیبش کند... و همان زمان برادرش، کوکب را خواستگاری کرده بود!
رحمخدا یکهفته بعد از عروسی رفت و تا ۶ ماه برنگشت؛ و تمام درآمد ۶ ماه را در ۶ ماه بیکاری خوردند و تمام شد. همیشه داستان همین بود، ۶ ماه کار و ۶ ماه بیکاری! کوکب بیکار نمینشست، قالی میبافت، پنبه و پشم را با چرخ میریسید.
ـ با ۲ تومانی که پسانداز کردم و دو تا مرغ خریدم مرغها روزی ۲ تا تخم میگذاشتند، تخممرغها را به عطّاری میبردم با پول یکی، یک مثقال چای میخریدم و با یکیدیگر، یک سیر قند، فردا میرفتم برنج میخریدم و روز دیگر عدس و ماش...
وقتی اقوام برای مراسم پاگشا، او را به روستای «ارگس سفلی» دعوت کردند. یک بز مادّه به عنوان هدیه ازدواج به او دادند.
ـ بماند قاطی گلّه...
سال بعد، یک بز مادّه زائید و هر دو بز را به خانه آورد و با شیرشان ماست و کره و کشک درست میکرد و میفروخت، سال بعد، چند تا برّه خرید و یک گلّه راه انداخت، ۱۵ تا بز و گوسفند.
رحمخدا، چون مخالف رژیم بود، خدمت سربازی نرفت، خودش را از مأمورین ژاندارمری پنهان میکرد، سال ۱۳۳۲ اولین پسرش «حسین» به دنیا آمد و ورقه کفالت گرفت و سربازی نرفت. ۲ سال بعد «حسن» و پس از او، «فاطمه» متولد شدند.
ـ بخاطر مدرسه بچهها باید از اینجا بریم به شهر اینجا مدرسه نیست.
ـ کجا بریم؟
ـ پسرعمو «نصرالله» تو دانشگاه ابوریحان پاکدشت کار میکنه، گفت: بیا برای تو هم جا هست.
ـ پاکدشت کجاست؟
ـ یه جایی نزدیک تهران.
گوسفندها را دانگی اجاره دادند و با مینیبوس عازم تهران شدند و در پاکدشت، در خانه نصرالله، رفتند پیش کدخدای پاکدشت، و او هم یکی از خانههای گنبدی را بدون کرایه به آنها داد.
بعد از دو سال زمینی خریدند و دو اتاق در آن ساختند.
ـ رضا، زهرا و برادران دوقلو (احمد و محمود) تو این خونه دنیا اومدند.
رحمخدا به تحصیل بچهها بسیار اهمیت میداد و آنان را به رسیدن به مدارج علمی تشویق میکرد.
ـ همه تحصیل کرده و دانشگاه رفتهاند.
اسم دانشگاه که میآید یاد دانشگاه کرمان میافتد و ماجرای فرار حسین از دانشگاه.
ـ داشت فوق لیسانس مهندسی راه و ساختمان میخواند، به خاطر اعتراض به وضعیت حجاب یکی از اساتیدش تحت تعقیب ساواک کرمان قرار گرفت، فرار کرد و به تهران آمد و به همراه برادرانش به فعالیتهای انقلابی و افشاگری علیه رژیم پهلوی پرداخت.
با شروع جنگ تحمیلی حاج آقا مظفر و همه پسرانش به طور مرتب در جبهه بودند و در زمان عملیاتهای مهم همه مردان خانواده غایبین شهر و اداره خود بودند!
ـ وقتی مردان ما در جنگ با صدام بودند، دختران و عروسها در اینجا جمع میشدند و ما هم در حد خودمان پشتیبان جبهههای جنگ بودیم. من با عدهای از زنان در آشپزخانه دانشگاه ابوریحان برای جبههها مربا میپختیم.
جنگ تمام میشود و قطعنامه ۵۹۸ مورد قبول واقع میشود و منافقین زخم خورده با امیدهای واهی از مرز خونرنگ غرب کشور به خیال خام خود راهی تهران میشوند.
ـ حاج آقا آن موقع شلمچه بود و پسران همگی تو عملیات مرصاد بودند، بعد از عملیات حسین آمد، غم عجیبی تو چهرهاش بود ولی چهرهاش را از من پنهان میکرد.
ـ حسین! چرا ناراحتی؟ نکنه بچهها چیزیشان شده؟ نکنه زخمی شدهاند؟
ـ نه مادر. علی...
این را گفت و ناله امانش نداد و متوجه شدند علی، رضا و حسن هر سه با هم در نبرد با منافقین شهید شدهاند.
حسین عازم شلمچه شد تا خبر شهادت برادران را به پدر مجاهدشان برساند.
پدر او سالها پیش میهمان پسران شهید شد و حالا مادر به مهمانی فرزندانش رفته است. غبطه میخوریم به این خانواده، به این پدر و به این برادران و به این مادری که هفده ماه سابقه حضور در جبهههای جنگ از افتخارات او است و حالا آسمانی شده است.
انتهای پیام/ 122
