این راه همان راه زینب (س) است
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- مهدیه نقشزن (اصفهان)؛ سحر روز سومی بود که آقا را سپرده بودیم به امام رئوف (ع). با هر جانکندنی بود خودم را راضی کردم تا بایستم توی صف دارالذکر. آخر از عمق جان میخواستم قبل از دیدن مزار آقا، خبر مرگ ترامپ توی گوش عالم بپیچد. خجالت میکشیدم آقا زیر خروارها خاک باشد و من مقابلش ایستاده باشم.

ناامیدی مثل چنگک افتاده بود به جانِ دلم و طعم تلخ بیچارگی را تا زیر زبانم بالا میآورد. سرگیجه امانم را بریده بود. دستم را گرفتم به حفاظهای فلزی که از خنکای هوای داخلِ رواق، سرد شده بود. هرچقدر صف جلوتر میرفت، سرمای دستهایم به قلبم نزدیکتر میشد.
آدمها یکییکی از هشتیِ حجره مانند رواق، مزار آقا را میدیدند و فریادشان به آسمان میرفت. یکی میگفت خاک بر سر دنیای بعد از تو. نفر بعد، آه میکشید که خدا قاتلینت را بکُشد. پیرزنی دستش را بلند کرده بود رو به امام رئوف و هقهقکنان میگفت: «یا ابالحسن، جانمان را به تو امانت دادیم، مهماننوازی کن.»
نوبت رسید به من. چشمم که افتاد به مزار آقا، تمام احساساتم اتصالی کرد. خیره شده بودم به ترکیب رنگ مشکی مزار و رنگ قرمز گلبرگها که نماد عزا و خونخواهی شده بود. با چشمهایم رد گلبرگهای روی زمین را گرفتم تا مزار آقا. توی حال خودم بودم که درست پشت مزار، زنی را دیدم با شانههایی خمیده و لرزان که به سنگ مزار آقای شهید چنگ میزد. گوشی را درآوردم و روی چادر مشکیاش زوم کردم و دکمهٔ شات را زدم. همان لحظه خادمی با چوبپر مشکیاش روی شانهام زد و خواست تا حرکت کنم.
به سمت صحن آزادی راه افتادم و مقابل ایوان طلا نشستم. تصویر آن زن، لحظهای از جلوی چشمهایم کنار نمیرفت. انگار این قاب را جایی دیده بودم.
دستم را گذاشتم روی تصویر و به هر دو طرف کشیدمش تا بزرگتر شود. ناگهان در هزارتوی ذهنم، صحنهای آشنا جان گرفت. آن صحنه که ابن شهرآشوب در کتاب مناقبش گفته بود: عصر عاشورا، ذوالجناح با یال آویخته به خاک و خون و زین واژگون، بهسوی خیمهها برگشت تا خبر شهادت امام را به زینب (س) بدهد. اهل حرم با صدای اسب از خیمه بیرون آمدند. وقتی شکلوشمایل اسب را دیدند، ناله سر دادند و آن را در آغوش کشیدند.
همان صحنه که قرنها بعد، مرحوم فرشچیان، بوم نقاشیاش را مقابلش گذاشت و سنگینی هوای غربت آن لحظه را به تصویر کشید و اسمش را گذاشت: «عصر عاشورا». حالا انگار همان تصویر بود که از بوم نقاشیِ فرشچیان بیرونزده و تکرار میشد.
تصویر را از زوم در آوردم. غم مقدسی از جنس نور توی رگهایم پیچید و به قلبم رسید. نمیدانستم این خانمِ قد خمیده، سیده هدی آقای شهید است یا فاطمه سادات زهرا خانم یا زینب جان سیده بشری؛ اما یک چیز را خوب فهمیدم که این راه، همان راه زینب (س) است. راهی که با انکسارِ دختر علی (ع) شروع میشود و به اقتدارِ او میرسد. اقتداری که کاخ ستمِ یزید قمارباز را با فریاد «ما رایت الا جمیلا» فرومیریزد.
انتهای پیام/ 122
