معرفی کتاب؛
از آنها
کتاب «از آنها» با نویسندگی علی گلرخ صیقلانی و با ویراستاری راضیه خوش ضمیر به همت انتشارات پلاک افتخار ادارهکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان در سال ۱۴۰۴ منتشر شد.
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از رشت، کتاب «از آنها» با نویسندگی علی گلرخ صیقلانی و با ویراستاری راضیه خوش ضمیر در ۱۰۰۰ نسخه قطع رقعی به همت انتشارات پلاک افتخار ادارهکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان در سال ۱۴۰۴ به قیمت ۱۴۰۰۰۰ هزار تومان منتشر شد.

این کتاب در یک مقدمه و هفت داستان در ۷۴ صفحه به زبان ساده و صمیمی با موضوع دفاع مقدس و مقاومت نوشته شده است.
در اینجا بخشیهایی از کتاب را میخوانیم.
قرار بود از اروند عبور کنیم. نیمه شب! بودن در گروه شناسایی به خود خود همه چیز را دلهرهآور کرده بود. وقتی از آب بالا آمدیم، چند نفر در تاریکی فرو رفتند و دیگر برنگشتند. مجتبی کنارم بود، نفسهایش تند، اما نگاهش آرام.
آرام گفت: "تو جلو برو مصطفی؛ من پشتتم. " صدای فرمانده گم بود در زوزه باد و انفجارهای دور. داشت نزدیک میشد؛ اما نگاه مجتبی چیزی داشت که هیچوقت ندیده بودم.
انگار تصمیمی را سالها پیش گرفته بود و تازه وقت انجامش رسیده بود؛ و بعد... انفجار شد. او رفت. با نارنجکی در دست. روبهروی تانکهایی که در کمین بودند و برنگشت.
وقتی گرد و خاک فرونشست، هیچ کس نمیدانست کدام یک از ما مانده و کدام رفته. همانند روزی که به جای من در امتحان کمربند باشگاه شرکت کرد و من با ترسی که هنوز هم بین دندههایم زندگی میکند گفتم:" مصطفی شهید شد. "
چرا این تصمیم را گرفتم؟ چرا خودم را جای مجتبی جا زدم؟ شاید شهادت آرزوی من هم بود؟ اما دلم نمیخواست شکستن مادر را از خبر شهادت مجتبی ببینم؟ درنگ نکردم؛ گفتم:" مصطفی شهید شده است. " شباهت ظاهری ما این اجازه را داد انفجار مهیبی که هیچ اثری از مجتبی نگذاشت این اجازه را داد. انفجار مهیبی که هیچ اثری از مجتبی نگذاشت این اجازه را داد و هیچ کس حتی لحظهای شک نکرد.
ناگهان از خواب پریدم. شانههایم را تکان میداد؛ کلاه آهنی را بالا زدم، خاکِ مژههایم تکان خورد. سایهای ایستاده بود. خم شد و آرام گفت:" پاشو داداش...! داریم راه میُفتیم. " آرام بلند شدم و پشت سرش به راه افتادم.
راه افتادیم. در دل تاریکی که نمیدانستیم پایانش کجاست. زیر زمینِ زیر پا باتلاق بود. صدای اروند مثل نفس کشیدن یک اژدهای خاموش، ادامه داشت. مجتبی درست کنارم راه میرفت...؛ یا شاید من کنار سایهاش. ناگهان ایستاد و به صورتم نگاه کرد و به آرامی گفت:" آمادهای مصطفی؟ " میخواستم بگویم: "نه. من مصطفی نیستم. "اما نگفتم. فقط سر تکان دادم و ...
علاقهمندان جهت مطالعه وخرید کتاب به ادارهکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان واقع در موزه فرهنگی دفاع مقدس ومقاومت به کیلومتر ۳ جاده رشت به قزوین، سیصد متر بعد از حوزه علمیه امیرالمومنین (ع) مراجعه نمایند.
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما
