قطعنامه ۵۹۸ و ماهیت جنگ ایران و عراق
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، با گذشت بیش از ۳۷ سال از پایان جنگ ایران و عراق، هنوز تبیین ماهیت این جنگ کار دشواری است، روشنشدن آن، بهطور چشمگیری تکلیف پرسشهایی مانند دلایل آغاز جنگ یا حتی طولانیشدن و نحوۀ پایان آن را مشخص خواهد کرد. شاید هنوز بخشهای نامعلومی از جنگ در قالب اسناد مرتبط علنی نشده است و علت این سردرگرمی در تحلیل جامعتر از این طولانیترین جنگ قرن گذشته به علت عیان نشدن برخی از ابعاد آن است، هرچند که بنظر میرسد تحلیلهای موجود حتی بدون وجود اسناد و اخبار مستند هم تایید کننده این امر است که دخالتهای قدرتهای خارجی به ویژه در دوران جنگ سرد در این نبرد موثر بوده است. به اعتقاد برخی کارشناسان این حوزه منافع صهیونیستم بینالملل و رژیم صهیونیستی بخش مهمی از مسائل نهفته و نا معلوم این جنگ است.

پیروزی انقلاب اسلامی و خلا قدرت در منطقه
در پی وقوع انقلاب اسلامی در ایران و بروز خلأ قدرت در منطقۀ خلیج فارس، عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، عملاً ایران را هدف تجاوز گستردۀ زمینی، هوایی و دریایی خود قرار داد و اگر نگوییم این هجوم با رضایت دو ابرقدرت شوروی و امریکا انجام شد، باید اعتراف کنیم که دستکم، با مخالفت آنها نیز روبهرو نشد. دراینمیان، مفهوم انقلاب اسلامی، مفهومی کلیدی است که میتواند بین چهار بازیگر اصلی این صحنه (عراق، ایران، امریکا و شوروی) پیوند برقرار کند. با ظهور پدیدۀ انقلاب اسلامی در ایران، راهبرد امریکا در منطقه متزلزل شد. درنتیجه، رهبران ایالات متحده درصدد برآمدند تا بهنوعی منافع حیاتی خود را در منطقه بازسازی کنند. این هدف میتوانست در نخستین گام، با به سازش کشاندن انقلاب ایران و در گام دوم، با تضعیف نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران به دست آید. دراینمیان، همۀ اقدامات و تدابیر امریکا در ایران، ازقبیل تحریک گروهها و قومیتها، تشدید بحرانهای داخلی، حملۀ نظامی به تهران برای آزادکردن گروگانها، کودتا و... با بنبست روبهرو شد. درنتیجه، طبیعی بود که ابرقدرت غرب در جستوجوی راهحل نهایی (جنگ) باشد تا اهداف و منافع حیاتی خود، یعنی بازگشت ایران به حلقۀ قدرت امریکا در منطقه، را تأمین کند.
نکتۀ مهم دراینزمینه، رویارویی امریکا با پارادوکسی راهبردی و سیاسی بود. ازیکسو، امریکا مایل بود ایران در رویارویی با تهدید جدی خارجی که درنهایت به جنگ میانجامید، به اردوگاه غرب بازگردد؛ بهویژه آنکه ارتش ایران بهشدت به امریکا وابسته بود. ازدیگرسو، از نتایج این جنگ، با توجه به اینکه ازطرف کشوری وابسته به شوروی انجام میشد، در هراس بود. از این منظر، درصورتیکه عراق در جنگ با ایران موفق میشد به اهداف خود (براندازی حکومت ایران یا حداقل تصرف بخشی از خوزستان که به خلیج فارس متصل بود) دست یابد، میتوانست راهبرد دیرینۀ روسیۀ تزاری و شوروی رقیب را در منطقۀ خلیج فارس تحقق بخشد. در این وضعیت، امریکا نهتنها ایران را از دست داده بود، بلکه با حضور ابرقدرت شوروی در افغانستان، ایران و عراق و بهنوعی منطقه را نیز از دست میداد. اتصال کمربند امنیتی و نظامی چین، افغانستان، ایران، عراق و سوریه میتوانست تهدیدی جدی برای منافع امریکا و رژیم صهیونیستی در منطقه باشد.
با این مفروض، به نظر میرسد امریکا برای حل این پارادوکس بهدنبال جنگی محدود و نه گسترده برضد ایران بود تا به هدف خود، یعنی تضعیف و مهار انقلاب اسلامی برسد و نظام تازهتأسیس ایران را در سیاستهای منطقهای و بینالمللی، در کنار خود داشته باشد.
در طرف دیگر معادلۀ جنگ ایران و عراق، ابرقدرت شوروی قرار داشت. با توجه به تمایلات ناسیونالیستی و سوسیالیستی حزب بعث عراق، این کشور به شوروی وابسته بود و ارتش آن بهطور کامل، ارتشی شرقی محسوب میشد. به همین دلیل، کشور عراق در چهارچوب سیاستهای شوروی عمل میکرد و در سیاستهای منطقهای و بینالمللی در حلقۀ قدرت شوروی تعریف میشد. هرچند پیروزی انقلاب اسلامی در ایران سبب فروپاشی منافع امریکا در ایران و منطقه شده بود و ابرقدرت شرق از این پیروزی شادمان بود، اتخاذ سیاست نه شرقی و نه غربی ایران، چندان رضایت روسها را جلب نکرده بود؛ بهویژه اینکه ایران به اقدام شوروی در اشغال افغانستان واکنش منفی نشان داده بود. ایران نهتنها اشغال همسایهاش را محکوم کرده بود، به مجاهدان و مبارزان افغانستانی برضد ارتش شوروی نیز کمک میکرد. روسها نمیتوانستند این موضوع را تحمل کنند. علاوهبراین، روسها مایل بودند ایران پس از انقلاب، به حلقۀ قدرت سیاسی شرق بپیوندد و مجری سیاستهای این کشور در منطقه باشد؛ ولی بهسبب ماهیت انقلاب ایران، این آرزو برآورده نشد؛ ازاینرو، شوروی مایل بود جنگ عراق علیه ایران شروع شود تا درصورت موفقیت ارتش عراق، بهویژه در اشغال خوزستان، آرزوی دیرینهاش (رسیدن به آبهای گرم خلیج فارس) را تحقق بخشد و درصورت فروپاشی حکومت ایران، کمربند امنیتی منطقه را در مقابل امریکا مستحکم کند.
در چنین وضعیتی، فروپاشی رژیم پهلوی در ایران و بیثباتی سیاسی، نظامی و اقتصادیِ نشئتگرفته از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و منطقه، فرصت طلایی مناسبی در اختیار عراق قرار داد تا با جنگی سریع و پرشدت، هم اهداف و منافع ملی خود را تأمین کند و هم درجهت منافع دو ابرقدرت و متحدان آنها گام بردارد.
درنتیجه، تضعیف و مهار انقلاب اسلامی ایران میتوانست هم هدف سیاسی جنگی باشد که عراق علیه ایران آغاز کرد و هم تأمینکنندۀ هدفها و منافع سیاسی دو ابرقدرت امریکا و شوروی باشد. بنابراین، در حملۀ عراق به ایران، جنگ ماهیت یکسانی برای عراق، شوروی و امریکا داشت که میتوان آن را در «تضعیف و مهار انقلاب ایران» خلاصه کرد. دراینصورت، رژیم بعثی عراق میتوانست با تأمین این هدف سیاسی (تضعیف و مهار انقلاب ایران)، اهداف سرزمینی خود را تحقق ببخشد و به خواستهها و اهداف خود، که بهزعم صدام، با قرارداد ۱۹۷۵ از دست داده بود، دست یابد.
با آغاز جنگ ازسوی عراق و ادامۀ آن، نمیتوان تلقی یکسانی از اهداف عراق، امریکا و شوروی در تداوم جنگ و حتی پایان آن داشت. امریکا در تداوم جنگ، خواهان جنگی محدود علیه ایران بود تا ازطریق آن ایران را مجبور کند به تعهدات پیشین خود بازگردد. آمریکا به این نکته وقوف کامل داشت که با توجه به وابستگی ارتش ایران به سلاحها و تجهیزات امریکایی، ایران مجبور خواهد شد به روابط گذشتۀ خود بازگردد؛ به همین دلیل، در تداوم جنگ، موافق سیاستها، اهداف و راهبردهای شوروی و عراق نبود و خواهان ایرانی تضعیفشده در جنگ بود. دراینبین، عراق و شوروی در تداوم جنگ نیز اهداف یکسانی را دنبال میکردند. این دو کشور، چه با فروپاشی نظام تازه تأسیس ایران و چه با تصرف بخشی از استان خوزستان بهدست ارتش عراق، به منافع یکسانی دست مییافتند که اهداف و راهبردهای آنها را در آغاز و تداوم جنگ تأمین میکرد.
در بین کشورهای منطقه نیز رژیمهای حاکم بر کشورهای حاشیۀ خلیج فارس در آغاز جنگ، پیرو اهداف و منافع سیاسی آمریکا بودند و در ادامۀ جنگ، پس از توقف و دستنیافتن ارتش عراق به اهداف سرزمینی و برای جلوگیری از شکست رژیم بعثی عراق، از این کشور حمایت کردند و پشتیبانیهایشان را از عراق گسترش دادند.
دراینمیان، رژیم صهیونیستی که مرکز ثقل سیاستهای امریکا در منطقه بود، با آغاز جنگ و درگیری دو کشور قدرتمند منطقه (ایران و عراق) بیشترین منافع را به دست آورد و خواهان استمرار و تداوم جنگ بود. جنگ فرسایشی بهترین گزینه برای رژیم اشغالگر قدس بود که تضعیف توان ملی دو کشور را در پی داشت و سیاستهای این رژیم را در منطقه تسهیل میکرد. با استمرار این منازعه، جنگ میان اعراب و رژیم صهیونیستی به جنگ میان عرب و فارس تبدیل میشد و این کشور میتوانست در فضای بهدستآمده از این جنگ، خود را تقویت و راهبردهای خود را در منطقه دنبال کند.
درمجموع، با روشنشدن هدفهای سیاسی بازیگران جنگ ایران و عراق، میتوان بهصورت نسبی، ماهیت جنگ هشتساله را درک، و بهروشنی دلایل آغاز، تداوم و پایان آن را ارزیابی کرد.
در این جنگ، تا زمانیکه عراق از برتری نظامی و سیاسی برخوردار بود، آغاز و تداوم جنگ میتوانست انقلاب اسلامی را مهار و نظام سیاسی ایران را تضعیف کند؛ اما برتری نظامی ایران نهتنها اهداف سیاسی آنها را از جنگ تأمین نمیکرد، میتوانست نتایج معکوسی نیز به همراه داشته باشد و ماهیت جنگ را تغییر دهد. به همین دلیل، با آغاز برتریهای ایران در جنگ، زمزمههای پایان جنگ قوت گرفت. بهدنبال راهبرد آزادسازی سرزمینهای اشغالی ایران و با آزادسازی خرمشهر در عملیات بیتالمقدس، هدف تضعیف انقلاب اسلامی مسکوت ماند و عملاً عراق، امریکا و شوروی در دستیابی به این هدف شکست خوردند.
همچنین در پی اجرای دو عملیات والفجر ۸ و کربلای ۵ سپاه پاسداران، قطعنامۀ ۵۹۸ تصویب و فعالیت سیاسی و نظامی برای پایان جنگ آغاز شد. بدینترتیب، ماهیت جنگ (مهار انقلاب ایران) که در سالهای پایانی آن درحال تغییر بود، زمینههای خاتمۀ جنگ هشتساله را فراهم آورد و آغازکنندگان جنگ را به این نتیجه رساند که با توجه به تغییر ماهیت جنگ بهنفع ایران، باید هرچه سریعتر به جنگ، بدون طرف پیروز، پایان دهند.
دراینبین، شاید بتوان با قاطعیت گفت که تنها کشور مخالف خاتمۀ جنگ، رژیم صهیونیستی بود؛ زیرا با پایانیافتن جنگ، قدرت نظامی ایران بهشدت افزایش مییافت و عراق آزاد میشد؛ که این میتوانست تهدیدی برای اسرائیل باشد و منافع و سیاستهای رژیم صهیونیستی را در منطقه دچار چالش اساسی کند. به همین دلیل، رژیم صهیونیستی خواهان تداوم جنگ فرسایشی ایران و عراق بود.
انتهای پیام/ 119
