قسمت اول روایت عاشقی؛ آغاز راهی که تقدیر رقم زد
گروه استانهای دفاعپرس- «سیده معصومه حسینی»؛ هنوز باورمان نشده بود که امسال هم روزی ما شده است. تا چند روز قبل، همه چیز در هالهای از ابهام بود؛ نگرانیهایی که از ته دل نجوا میکردند: «نکند قسمت نشود، نکند این بار نرسیم به کاروان عشاق...»، اما تقدیر، حکمی دیگر داشت؛ و آن حکم، ناگهان آمد. مثل نسیمی که میوزد و راه را نشان میدهد. زمان رفتن، با همان فوریت همیشگیِ کارهای خدا، یکشبه مشخص شد. تنها دو، سه روز فرصت بود؛ برای پنج نفر، برای بستن بار سفر، برای به سامان رساندن همه کارهای نکرده. روزها و شبها در هم گره خورد، وسایل یکی یکی جا گرفت، دلهرهها، اما نه.

انگار هر بستهای که میبستم، یک دعا هم با آن گره میخورد: «خدا کند که برسد، خدا کند که طلبیده باشیم.»
ساعت حرکت که رسید، نفسها در سینه حبس بود و دلها، غوغایی عجیب داشت. پشت فرمان که نشستم، بیاختیار لبم به ذکر باز شد؛ تشکر از امام رضا (ع) که واسطه شد. با خودم گفتم: «آقا جان، با کمترین مانع، راهیمان کردی. خودت نگهدارمان باش تا برسیم.»
جاده، تاریک بود و چراغهای ماشین، تنها روشناییِ مسیر. اما آن سویِ جاده، نوری میدرخشید که با چشمِ دل دیده میشد؛ نوری به نامِ «مشایه» که در افقِ قلبمان طلوع کرده بود.
نیمههای شب، به مرز رسیدیم. نفسها بند آمده بود. از گیت ایران که گذشتم، پشت سر را نگاه کردم؛ خانوادهام داشتند از دور میآمدند. دلم قرص بود، اما نه کامل؛ و آنگاه، آن اتفاق تلخ و شیرین...
پسرم، اجازه خروج نیافت. برگهاش مهر نخورد. لحظهای شد که زمین زیر پا تکان خورد. نکنه طلب نشدهایم؟ نکنه تا اینجا آمدهایم و برمیگردیم؟ نگاههای نگران، دلواپسی که در سکوتِ شبزدهی مرز پیچید، و دستهایی که بیاختیار به سمت آسمان بلند شد.
اما امید، آن چراغ همیشه روشن، رهایمان نکرد. دوساعتِ طولانی، سختترین ساعاتِ این سفر بود. دوساعتِ معطلی در هوایِ گرمِ مرز، دوساعتِ نجوا با حضرت عباس (ع) که به داد برسد... و آمد.
الحمدالله، برگه امضا خورد. آن مهر کوچک، جهانی از آرامش را با خود آورد. اشکهایی که حبس شده بودند، جاری شدند؛ اشکِ شکر، اشکِ رهایی، اشکِ رسیدن.
از آن طرفِ مرز که گذشتیم، باید راهی نجف میشدیم. شهری که خاکش بوی پدر میدهد، بوی مولا علی (ع). داشتم به سمتش میرفتم، با دلی لبریز از هیاهو، با چشمانی تشنهی دیدارِ گنبدِ طلایی که از دور، حتی در دلِ شب، آدم را به خود میکشاند.
حالِ نجف را نمیشود نوشت؛ باید چشید، باید با دلی شکسته و امیدی تازه، پا در آن خاک گذاشت؛ و ما، اینک، با پایانی پر از آغاز، در آستانِ امامِ خیبرشکنمان ایستاده بودیم؛ برای ادامهی راهی که تازه شروع شده بود......
و این بود قسمت اول سفرمانه ما به کربلا در ایام اربعین حسینی؛ در روزهای آینده ادامه این سفرنامه را خواهید خواند.
انتهای پیام/
