سفر از اهواز تا تهران برای دیدار خصوصی با «آقا»
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- فاطمه ذجاجی؛ توی نمازخانهٔ ساختمانِ محل قرار نشسته بودیم و حلیم و نان بربری میخوردیم. نازی تکهٔ کوچکی از نان را جدا کرد و گفت: «ولی با دفعههای دیگه فرق داره ها، این بار یه جور دیگه است همه چی.»

نعیمه گفت: «نکنه میخوان ببرنمون دیدار.»
نازی تکهٔ نان را که تا جلوی دهانش برده بود، پایین آورد و جواب داد: «نه آخه دیدار هم اینجوری نیست.»
مثل کودکی که با کوچکترین نشانه دلخوش و شاد میشود، از حالت چهارزانو روی دوزانو نشستم و زل زدم به زهرا و آزاده که روبرویم نشسته بودند و گفتم: «خب حتماً دیدار خصوصیه. ازینا که تو یه اتاق کوچیک همه گرد میشینن و آقا تو فاصلهٔ کمی ازشون رو صندلی میشینه. وای اگه ازونا باشه که من غش میکنم.»
زهرا و آزاده و نازی و نعیمه خندیدند. بلند خندیدند. من، اما داشتم از آرزویی که حسرتش به دلم بود حرف میزدم.
همیشه وقتی که تلویزیون مستند دیدارهای خصوصی آقا را پخش میکرد، دست زیر چانه و میخکوب تا آخر مستند مینشستم. هر بار چشمهایم خیس میشد و از بچهها و همسرم اشک را پنهان میکردم. توی دلم میگفتم خوش به حال کسی که اینجا و با این فاصلهٔ کم با آقا هم صحبت شده، دیدارهای عمومی خوب است؛ اما باز هم آقا دور است و فاصله زیاد و صدایت را نمیشنود.
آن روز رفته بودیم تا با نمایندههای رهبری در روز جانباز، به دیدار جانبازهای واقعهٔ دیماه برویم.
هوا سرد بود و سوز وحشتناک اول صبح توی پیشانیام میکوبید. خبری از دیدار خصوصی نبود. بعد از صبحانه فهمیدیم باید همراه تیم خودمان برویم برای روایتِ ملاقات با جانبازها.
روز دوم وداع با رهبر، دوباره خودم را رساندم به مصلی.
روز قبلش دوازده ساعت آنجا بودم. از شدت آفتاب و کمخوابی سردرد بیانتهایی گرفته بودم که با هیچ مسکنی آرام نمیشد. برگشتم خانه و گفتم فردا هم استراحت میکنم تا برای تشییع حالم بهتر باشد. اما صبح که از تلویزیون تصاویر مصلی را دیدم دلم طاقت نیاورد و دوباره لباس پوشیدم و تا مصلی پرواز کردم.
وسط صحن اصلی ایستاده بودم. چشم دوخته بودم به تابوتی بالاتر از چهار تابوت دیگر و فکر میکردم فقط دو سه ساعت دیگر میتوانم ببینمش و او دارد برای همیشه میرود. گوشیِ توی دستم زنگ خورد، صدای حیدر خمسه بلند بود و صدای آن طرف خط را درست نمیشنیدم. ما بین کلماتی که استاد از آن طرف خط میگفت فقط چند کلمه را واضح شنیدم: «خروجی، کانکس نارنجی، منتظرم.» دست فائزه را که این دو روز کنارم بود کشیدم و راه افتادیم.
کانکس نارنجی را پیدا کردیم. استاد راه افتاد و بیآنکه چیزی بدانیم پشت سرش رفتیم. از تونل و راهرویی باریک رد شدیم. بعد یک نفر خوشامد گفت، احترام گذاشت و هدایتمان کرد سمت پلههای داربستی. از پلهها بالا رفتم.
آسمان بالای سرم روشن شد، روشنتر از قبل. روبهرو را دیدم که نیروهای مشکیپوش دورتادور دیواری که حائل مردم و جایگاه اصلی میشد ایستاده بودند، پشت به ما و رو به جمعیت. ما جایی ایستاده بودیم که از بقیه جدا بود.
سمت راست را که نگاه کردم، چشمم روی تابوت زیبایش قفل شد. من در کمترین فاصله با تابوت پشت دیوارهای حائل ایستاده بودم. نشستم روی زمین. مات بودم. چیزی را که میدیدم باور نمیکردم. دلم شانهای میخواست برای باریدن و زبان گرفتن. لال شده بودم. فائزه زد روی شانهام: «محکم باش! فاطمه قراره روایت کنیم.»
چشم چرخاندم دور و اطراف را نگاه کنم. آزاده را دیدم که به سمتم میآید. دویدم طرفش بغلش کردم، زار زدم و بلندبلند برایش زبان گرفتم: «دیدی آزاده، دیدی تو لحظههای آخری که داره میره نذاشت حسرت به دل بمونم. ببین چقدر خوبه چقدر ماهه.»
آزاده من دلم دیدار خصوصی میخواست، اون پشت همه هستن ولی اینجا رو ببین، ماییم و خودش ببین چه نزدیکه، مثل همون اتاقه، خصوصی...»
نشستیم کنار هم به شانههای هم تکیه دادیم. قاب چشمهایم را تا میشد پر کردم از تصویر تابوتِ دلبرش. حرف زدم و شک نداشتم با لبخند ملیحش دارد میشنود و سر تکان میدهد به نشان تأیید.
زدم روی پای فائزه و گفتم: «دیدارِ به این دلچسبی ارزش از اهواز تا اینجا آمدن را داشت.» شانههای فائزه بالاخره از لحظهٔ اولی که آمده بودیم تکان خورد.
انتهای پیام/ 122
