دلنوشته/

پای پیاده تا حریم یار

قدم گذاشتن در جاده نجف به کربلا آدم را تغییر می‌دهد اینجا کسی غریبه نیست و همه پا به پا برای رسیدن به معشوق تلاش می‌کنند مسیری که پر از روایت بوی چای عراقی و دست‌های پینه‌بسته خادمان است.
کد خبر: ۸۵۲۳۲۰
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۷ - 02August 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «پژمان گنجی‌پور»؛ راستش بخواهی اگر خودم با چشم‌های خودم ندیده بودم شاید باور نمی‌کردم جاده‌ای باشد که در آن همه چیز بر پایه عشق بچرخد. اینجا جاده نجف تا کربلا است همان مسیری که عمودهایش از صفر تا هزار و چهارصد و پنجاه و دو شماره‌گذاری شده‌اند. هوای گرم خاک‌ها را سوزانده، اما پا‌های پینه‌بسته زائران خسته نشده است. کفش‌ها خاکی شده‌اند لب‌ها ترک خورده‌اند. کنار خیابان مردی عراقی با بطری‌های آب و با اصرار زائران را صدا می‌زند انگار تمام دارایی‌اش را آورده است تا خستگی را از تن رهگذران بیرون کند.

اربعین

پیرمردی با کالسکه چوبی کوچک دارو و پماد ماساژ می‌آورد و جلوی پای زائران زانو می‌زند بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزند پا‌های ورم‌کرده زائران را ماساژ می‌دهد و زیر لب دعا می‌خواند. اینجا سن و سال معنا ندارد بچه شیرخواره در کالسکه تا پیرمرد هشتاد ساله با عصا همگی در این دریای مواج شناورند. عمود‌ها یکی پس از دیگری رد می‌شوند و هر کدام داستان عجیبی از دلدادگی را روایت می‌کنند موکب‌ها شبیه خانه‌های کوچک مردمی هستند که تمام سال کار کرده‌اند تا در این چند روز سفره‌شان را برای غریبه‌ها پهن کنند. بوی چای زغالی و دود اسپند با گرد و خاک جاده مخلوط شده و عطر عجیبی ساخته است که تا اعماق جان نفوذ می‌کند.

میزبانان عراقی دارایی خود را پیشکش میکنند

کودکان خردسال با دشداشه عربی کنار جاده ایستاده‌اند ظرف پر از خرما در دست دارند مدام فریاد می‌زنند و با همان لهجه شیرین عراقی صدا می‌زنند هَلا بِزُوّار، هَلا، مَای بارِد و با اصرار زائران را صدا می‌کنند. کمی جلوتر بوی نان تازه فضا را پر کرده است زنان روستا کنار تنور گلی نشسته‌اند آتش زبانه می‌کشد دستان چروکیده خمیر را روی دیواره داغ تنور می‌کوبند نان داغ را دست عاشقان می‌دهند و با صدای بلند می‌گویند تَفَضَّلُوا حَارّ طَازَج؛ تمام خستگی راه با همین لقمه ساده ناپدید می‌شود.

آفتاب که غروب می‌کند هوا رو به خنکی می‌رود چادر‌ها شلوغ‌تر می‌شوند پتو روی حصیر پهن شده است صاحب موکب مدام التماس می‌کند و می‌گوید تَعَالَوْا بَیْتُنَا. مهمان که شویم زبان هم را نمی‌فهمیم، اما نگاه کار هزاران کلمه را انجام می‌دهد مردی میانسال ظرف آب خنک دست مسافران می‌دهد پاهایش می‌لنگد، اما از صبح تا شب سر پا ایستاده است اینجا خستگی رنگ می‌بازد. هر کسی هر چه دارد وسط آورده است یکی کفش واکس می‌زند دیگری لباس می‌شوید آن یکی فقط یک بطری آب دارد همان را با لبخند و عبارت مَای بَارِد بَارِد تعارف می‌کند جاده پر از قدم‌هایی است که تا کربلا توقف نخواهند کرد.

گام‌های بی‌قرار تا حرم یار

شب فرا می‌رسد، اما جاده تاریک نمی‌شود. چراغ موکب‌ها یکی پس از دیگری روشن می‌شوند و آسمان بیابان پر است از ستاره و نور پروژکتورها. صدای مداحی از بلندگو‌ها پخش می‌شود و نوای یا حسین (ع) در تمام طول مسیر به گوش می‌رسد. زن جوانی با چادر خاکی کودک خواب‌آلودش را در آغوش کشیده و قدم برمی‌دارد. مردی با پای پیاده و تاول‌زده لنگان‌لنگان راه می‌رود، اما نگاهش به دنبال گنبد طلایی است که انگار در همین نزدیکی منتظر اوست. همه با هم غریبه‌اند و در عین حال انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند.

نزدیک سحر خنکی هوا به صورت برخورد می‌کند و بوی آش و عدسی گرم از گوشه موکب‌ها به مشام می‌رسد. خادمان جوانی که تمام شب بیدار مانده‌اند با سینی‌های چای به استقبال زائران می‌آیند. اینجا خواب معنی ندارد. دل‌ها بیدار است و پا‌ها بی‌قرار مقصد می‌شود و عمود‌ها خبر از پایان راه می‌دهند. وقتی گنبد مطهر از دور نمایان می‌شود موج گریه جمعیت بلند می‌شود، دست‌ها روی سینه قرار می‌گیرد و همه یک‌صدا سلام می‌دهند.

پایان راه آغاز یک دلدادگی است

رسیدن به بین‌الحرمین شبیه بیدار شدن از یک رویای شیرین است بین دو حرم قدم زدن یعنی تمام خستگی صد‌ها کیلومتر پیاده‌روی در یک لحظه فراموش شود. کفش‌های خاکی کنار گذاشته می‌شوند و چشم‌ها به گنبد و بارگاه دوخته می‌شوند. اینجا پایان مسیر است.

برای کسی که تا امروز فقط از تصاویر و فیلم‌ها به این گنبد نگاه کرده بود راه رفتن روی این خاک مثل راه رفتن توی رویاست پاهایت می‌لرزد بغض گلویت را چنگ می‌زند و هر قدمی که برمی‌داری انگار داری به یک رویا نزدیک‌تر می‌شوی.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار