الگوی من حضرت زهرا (س) بود؛ همان جمله برایش کافی بود + فیلم
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، «زهره آوری»، همسر شهید مهندس «اصغر دباغیان»، از خاطرات خواستگاری، زندگی در کنار شهید، نحوه شهادت و احساس خود از همسر شهید بودن میگوید. متن کامل این روایت شنیدنی را در ادامه میخوانید.

وقتی «الگو» حرف اول را میزد
«من زهره آوری هستم، فرزند عینالله و همسر شهید مهندس اصغر دباغیان. همسر من ۱۶ دیماه سال ۶۲ به دست منافقین ترور شد. آن موقع ۳۱ سالش بود. متولد ۱۳۳۱ در اصفهان بود. نحوه آشنایی ما از طریق همسر خواهرم بود که اصفهانی بودند. ایشان مرا به ایشان معرفی کردند و از من خواستگاری کردند.
از خواستگاری یک خاطره خاص دارم. ایشان یک ملاک برای انتخابش داشت و فقط همان یکدانه کافی بود. از من پرسیدند: «الگوی شما در زندگی کیست؟ چه کسی را الگو قرار میدهید؟» وقتی به ایشان گفتم: «انشاءالله میخواهم الگوی من حضرت زهرا (س) باشند»، دیگر برایشان تمام مسائل حل شد. با یک لبخندی انگار که تمام حرفهایشان تمام شد.
البته در ۵ جلسهای که خواستگاری داشتیم، ایشان مدام میگفتند: «من هدفم خدمت به محرومین و مستضعفین است. ممکن است این شهر و آن شهر بروم. مسئولیت زندگی بیشتر به عهده شما خواهد بود.» این برای من ابتدا سنگین بود. گفتم یعنی من یکتنه باید بچهداری و زندگی را به عهده بگیرم؟ ایشان میگفتند: «نه، ولی، چون من ممکن است همیشه نباشم و در مأموریت باشم، شما تمام مسئولیت خانه را به عهده میگیری.» سر این موضوع چالش داشتیم، اما خدا را شکر به ازدواج منجر شد.
من با مطالعه ازدواج کردم. کتابهای شهید مطهری را میخواندم و برای خودم ایدئولوژی داشتم. از خدا میخواستم کسی را برایم بفرستد که مرا به خدا نزدیک کند. معیارم نزدیک شدن به خدا بود. مادیات را کنار گذاشته بودم. فقط میخواستم متدین، انقلابی و اهل تقوا باشد. خوشبختانه ایشان این ویژگیها را داشت و توانستم به آنچه آرزو داشتم برسم. ایشان بسیار سادهزیست بودند.»
از جادههای برفی تا پروژههای عمرانی
«خاطرات مشترک خوب زیادی داشتیم. یک شب سال ۵۸ بود که برف شدیدی آمد و به ایشان زنگ زدند که جاده بسته شده. ایشان من را با خودش برد. وقتی به قسمتی که راه بسته بود رسیدیم، من را تنها گذاشت و گفت: «خودت میتوانی برگردی.» من مانده بودم که یعنی چی؟ رانندگی بلد بودم، اما ماشین در جادهای باریک با یک طرف کوه و یک طرف دره بود. فقط مانده بودم چه کار کنم. ایشان رفته بودند سراغ فعالیتی که باید انجام میشد. ساعتها من همانطور وایستاده بودم و نگاه میکردم. بعد خودشان آمدند. این خاطره برای من تازه است.
چندین بار اینطور خاطرات داشتم. ایشان خیلی قهرمانانه با مسائل برخورد میکرد. فکر میکردم مثل خودش است و واقعاً سعی میکرد من را جوری بار بیاورد که همان سختیهایی که خودش میکشد برای من روان شود. انگار میدانست که زیاد در این دنیا نخواهد ماند، ولی آمادهام میکرد.»
یک ماه کنار خانواده
«ایشان معاون عمرانی استانداری هرمزگان بودند. مهندس عمران بودند و در همه زمینهها تبحر داشتند. من خودم با ایشان به بندرعباس رفته بودم. بچههایم را برده بودم. دو تا بچه داشتیم و سومی را باردار بودم که بعداً در تهران به دنیا آمد.
شش ماه قبل از شهادت، به خاطر محرومیتهایی که استان داشت، ایشان گفتند: «شما دیگر اذیت شدید، بروید.» خانهای در اصفهان با قرض و شرایط سخت خریدیم و رفتیم. ایشان هم بعداً میآمدند. آخرین ماه آذر سال ۶۲ بود که ایشان به اصفهان آمدند و یک ماه کامل پیش ما ماندند. خودشان میگفتند: «اولین بار است یک ماه کامل پیش زن و بچهام میمانم.»
در این مدت برایشان سخت شده بود. میگفتند: «تو این شرایط کار کردن برای من اینجا سخت شده. رانتخواریهایی هست و من برام سخت است.» من به ایشان میگفتم: «سنگر را نباید خالی کنی. باید کار کنیم.» یک ماه ماندند و تدارکاتی تهیه کردند که به بندرعباس ببرند.
پنجشنبه ۱۵ دی ۶۲ از من خداحافظی کردند و رفتند بندرعباس. جمعه از صبح یک بازدید روی ناو خلیج با آیتالله جنتی داشتند. ساعت دو یا سه بعد از ظهر به منزل آمدند و یادداشتی برای یکی از اقوام گذاشتند. ساعت ۴ تقریباً جلسهای با شهردار بندرعباس داشتند. در مسیر، جلوی ماشینشان را میگیرند و دو نفر از گروهک اشرف (منافقین) ایشان را ترور میکنند.»
لحظهای که با لباس سیاه آمدند
«از جمعه شب با من تماسهایی گرفته میشد، اما کسی حرف نمیزد. هی زنگ میزدند و حرف نمیزدند. از شنبه صبح مرتب زنگ میزدند؛ از اقوام، از دوستان، از بندرعباس: «آقای مهندس هستند؟ نیستند؟» برای من خیلی سوال شده بود.
ساعت ۷:۳۰ صبح یکی از اقوام زنگ زد که در بندرعباس هستند و میخواهند مهمان ما شوند. من مادرشوهرم را فرستادم خرید کند. در همین هول و ولا بودم که از استانداری اصفهان دو سه نفر آمدند منزل ما. شروع کردند سوال کردن: «مهندس چهجوریه؟ چه کار میکنه؟ بچهها چهجورند؟» برایم سوال بود که چرا این اطلاعات را میخواهند. نکنه خداینکرده اتفاق بدی افتاده؟
تنها بودم با بچهها. در باز شد و پدر و مادرم، خالهها، همه با لباس مشکی آمدند. هر وقت به یاد آن صحنه میافتم نمیتوانم آرام باشم. به من گفتند: «متأسفانه تصادف کردند.» من بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم به من گفتند: «خدا را شکر شهید شده، ایشان را ترور کردند.» در حالت ناباوری، احساس کردم یک آب یخ روی سرم ریختند. بلند شدم نشستم و گفتم: «یعنی ایشان شهید شد؟» در دلم گفتم: «این حقش بود. حقش نبود با تصادف از دنیا برود.»
خیلی سخت بود، اما خدا خودش صبر را میدهد. حواسم بیشتر به بچهها بود. پسرم ۵ ساله، دختر بزرگم ۳ ساله و دختر کوچکم یک سال و نیمه بود. جمعشان میکردم و میگفتم: «خدایا بچههایم...»
همه فامیل ایشان را یک فرد نمونه میدانستند. هنوز هم میگویند: «مثل ایشان نداریم در فامیل.»»
پنج سال و نیم زندگی
«مدت ازدواج ما ۵ سال و نیم بود. بیشتر با هم زندگی نکردیم، اما همان موقع که خبر شهادت ایشان را شنیدم، احساس میکردم در این سن ۳۱ سالگی و مدتی که با من زندگی کرد، خیلی کارها انجام داده، خیلی تلاش کرده. احساس میکردم الان میتواند استراحت کند، الان میتواند بخوابد، الان میتواند آرام باشد.
همسر شهید بودن یک رسالت است، یک تکلیف، یک عبادت. من احساس میکنم یک امانتی به من سپرده شده. باید حافظ خون ایشان باشم. گرچه هر وقت خوابشان را میبینم گله میکنم که چرا من را نبردی، ولی الان احساس میکنم باید میبودم. اولاً به خاطر سه تا بچهام، بعد به خاطر رسالتشان و پیامشان. ایشان از دنیا جز خدمت چیزی نمیفهمید. انگار فقط ساخته شده بود که کاری انجام دهد، خدمتی بکند، قدمی بردارد. این یک افتخار است برای من. هیچ پشیمانی ندارم.»
خوابهایی که هنوز هم میبینم
«خوابهایی که از ایشان میبینم، اکثراً با یک شرایط کاری میآیند. از سر کار آمدهاند، پروژه دارند. همین اخیراً یک خواب خیلی خوب دیدم که ایشان گفتند: «من یک پروژه خیلی بزرگی به عهدم گذاشته شده.» دوست داشتند من را خوشحال کنند، ولی من باز در خواب احساس میکردم که چرا من را نبردی.
همیشه خواب میبینم که برای بچهها سوغاتی آوردهاند. یک چمدان پر از هواپیماهای کوچک برای بچهها گذاشته بود تا سورپرایز کند. من را خوشحال کند. اما من در خواب همیشه گله میکنم که چرا من را نبردی.
الان میفهمم چرا شهید شدند. همانطور که سردار سلیمانی فرمودند: «شهید زندگی کردن، شهید دانه زندگی کردن.» ایشان واقعاً زندگی کرد. هیچ وقت برای رفاه خودش کاری نکرد.
عکس ایشان در اتاق من است. اگر نباشد، احساس میکنم روزم شروع نشده. با ایشان خیلی صحبت دارم و ازشان میخواهم برای بچهها و نوههایش دعا کند.»
آخرین دیدار با پسر
«آخرین دیدار ایشان با پسرم در ۱۶ آذر، جشن تولد ۵ سالگیاش بود. با آن سن کم، ولی آن جشن و آن شادی که به بچهها داد، اثر عمیقی روی پسر من گذاشت. بعد از شهادت، بچه را به مراسم میبردند و این تأثیرات خاصی روی او گذاشت.
ایشون به بچهها علاقه خاصی داشتند. با دیدن بچهها ذوق میکردند و به من میگفتند: «نگاه کن اون کارو انجام داد.» از خوشحالیشان ذوق میکردند. هر وقت میآمدند، با بچهها عکس یادگاری میگرفتند و سعی میکردند خودشان عکس بگیرند.
وصیت خاصی نداشتند. فقط به پسر کوچکم میگفتند: «مواظب باش.» چیز خاصی که به من گوشزد کنند نبود. خودشان همیشه اهل تحصیل و رفتار بودند.»
ازدواج ساده و عروسی
«ازدواج ما ۱۵ خرداد سال ۵۷ عقد کردیم و ۱۷ شهریور همان سال عروسیمان در اصفهان بود. خیلی ساده. من خودم دبیر بودم و آن روز امتحان داشتم. ساده آمدم، نشستم، سجاده عقد کردیم. عروسی هم خیلی ساده برگزار شد.
بعد از شهادت، خداوند مسئولیت عظیمی به من داد با سه تا بچه. بچههایم مثل سهقلو بودند. فاصله سنیشان یک سال و دو ماه و یک سال و چهار ماه بود. شرایط خیلی سختی داشتم. در اصفهان بودم و خانوادهام در تهران. مجبور شدم تغییر دهم و به تهران بیایم. خیلی سخت بود، اما لطف خدا شامل حالم میشد.
لحظه به دنیا آمدن آخرین بچهام (سوده خانم) را خوب به یاد دارم. ایشان خیلی ذوق داشتند و میگفتند: «ببین چقدر سرحاله، ببین چقدر خوبه.» من از بچه سوم گلهمند بودم، اما ایشان میگفتند: «نگران نباش، اینقدر کمکت میکند.» وقتی سوده به دنیا آمد، خیلی بچه درشت و قشنگی بود. حدود ۴/۵ کیلو تا ۵ کیلو. ایشان گفتند: «رویش را بپوشان، کسی نبیند.»، اما هر وقت گله میکردم، میگفتند: «نه نه، اینقدر به دردت میخورند، اینقدر کمکت میکنند.» خدا را شکر، همین اتفاق هم افتاد و برکت این بچهها برای من بسیار بود. امیدوارم از من راضی باشند.»
انتهای پیام/ 119
