خارج کردن زبان از هنجارها برای خلق جهانی تازه در کتاب «دایره دف»
گروه فرهنگ دفاعپرس ـ زهرا شکراللهی؛ مجموعه داستان «دایرۀ دف» به نویسندگی «سید روحالله حسینی» توسط سوره مهر منتشر شده است. شش داستان کوتاه است که هر کدام به یکی از شهدای نجفآباد میپردازد. «دایرۀ دف»، «روز پنجشنبه، «نوزدهم خلوت»، «من بودم و او و او و من»، «تا تو، تو باشی»، «حروف سیوف» و «رأیت ربی فی صور أمرَد أجرَد» از عناوین این محموعه داستانی است که به زندگی شهیدان، محمدعلی خرمیان، مرتضی صحراگرد، سعید رجایی، اصغر امید، محسن خدابنده و محمد ایزدپناه را به نگارش درآورده است.

در این کتاب زبان از حالت هنجار و معیار خارج شده و با استفاده از کنایه، آرایههای ادبی، توصیف استعاره، تلمیح و تضمین، معنا و احساس را بازتولید میکند. ویژگی اصلی این مجموعه تخیل برانگیزی و زبان ادبی آن است که منجر به بازآفرینی جهان داستانی، همراه آشنازدایی شده است. نویسنده با نوع روایت خود مخاطب را به جهانی که تجربه نکرده میبرد و با درنگ و تامل، او را با امکان کشف روبهرو میکند. زبان در اینجا صرفا گفتار نیست و زبان تصویر است. نویسنده با گستره دایره واژگان به مخاطب احترام گذاشته است، ذهن مخاطب را نسبت به داستان دفاع مقدس گسترش میدهد. در جنگ تمام ابعاد انسانی شکل میگیرد.
در صفحه ۱۳۹ کتاب آمده: آن لحظاتِ شیدایی اشراقی. از این باب حروف سیوفاند و شهید محسن خدابنده، آن حرفِ گُم. تنها در بیابان جُفیر است که مثالِ مُرغان شنا کرد.
در قسمتی از متن کتاب میخوانیم: «لیالی سر برمیگرداند پی بوی او میپُرسد آمدید. بوی سیبِ سبزِ تازهتری که کمتر آفتاب خورده. سحر سوانح میایستد.»
داستان و قصه تنها چیزی است که به جا میماند. اندیشه به آن عمق میبخشد. جهان داستان با پرداخت به جزئیات ساخته میشود. این داستانها به مخاطب امکان بازکشف خود و جهان پیرامون را میدهد. جهان داستانی که در ابتدا در هزار توی آن سرگردان میشویم. در آخر با یک بو، صدا، طعم و با یک خاطره و یا داستانی از شهید به جهان مدرن باشگفتی برمیگردیم. در پایان به اندیشه فرو میرویم حتما میپرسیم، که این طور، چرا، چگونه، کی این همه داستان اطراف ما بوده و ما سرسری از آن گذر کردهایم؟! پایان هر راه داستانی مرگ و نیستی جایگاهی ندارد، بلکه فراخوانی از ایثار و شهادت را درمییابیم.
قسمتی از داستان، روزِ پنجشنبه نوزدهمِ خلوت:
«مادر شهید مرتضی صحراگرد گفت مرتضی شبِ عروسیاش از همین پاشنهی در بیرون رفت و دیگر برنگشت. نگاه لتهء در کردم که بالا و پایینِ پنجرهاش را با پرده توری پوشانده کمرش را گره زده بودند. بعد یک تصویر ثابت به ذهنم خطور کرد: ریسه چراغ رنگی و پاشاندنِ نقل روی سر و کول عروس و داماد. پرسیدم زمستان بود یا تابستان. پدر شهید مکث کرد. گفت زمستان. مادر شهید گفت زمستان بود. دانههای برفی که گرفته بود درشتتر شده بودند اندازهی نُقل. چشمهایم راه افتاد دنبالِ دانههای برف که داشتند از پُشتِ پنجره میریختند. مادر شهید پُرسید کجایی. ناگهان رعشهای دوید در تنم. لرزیدم. نامطمئن و بالُکنت گفتم همینجا. دروغ میگفتم...»
انتهای پیام/ 122
