فروپاشی بازدارندگی ارتش تروریستی آمریکایی زیر ضربات کوبنده نیروهای مسلح ایران
گروه بینالملل دفاعپرس- محمد زرچینی؛ «دونالد ترامپ» رئیس جمهور جنگطلب آمریکا تلاش میکوشد تا با ادعاهای واهی ایران را وادار به تسلیم کند و در این زمینه از هیچ اقدامی فروگذار نمیکند. پس از جنگ ۴۰ روزه، دونالد ترامپ که ایران را مقتدر یافت، یک رشته حملات ۱۳ روزه را علیه ایران ترتیب داد و تعدادی پل و اهداف شهری را نیز هدف قرار داد تا ایران را به زعم خود تسلیم کند؛ اما ایران نه تنها تسلیم نشد بلکه با قدرت در مقابل ارتش آمریکا ایستادگی کرد.

در حقیقت نبرد ۴۰ روزهای که در زمستان ۱۴۰۴ میان جمهوری اسلامی ایران و ارتش تروریستی آمریکا درگرفت، نهتنها به «پیروزی قاطع» مورد ادعای کاخ سفید منجر نشد، بلکه معادلات بازدارندگی در غرب آسیا را برای همیشه تغییر داد. اکنون، با گذشت بیش از پنج ماه از آن رویارویی تاریخی، شواهد میدانی، آمارهای اقتصادی، ارزیابیهای مراکز فکر واشنگتن و واقعیتهای ژئوپلیتیکی همگی یک پیام روشن دارند؛ آمریکا دیگر اراده سیاسی، توان نظامی و ظرفیت اقتصادی برای تکرار یک حمله گسترده علیه ایران را ندارد. این گزارش با اتکا به دادههای مستند و تحلیلهای راهبردی، دلایل این ناتوانی ساختاری را بررسی میکند.
وقتی در زمستان ۱۴۰۴ ماشین تبلیغاتی کاخ سفید و دولت حراف «دونالد ترامپ» رئیس جمهور آمریکا از «عملیات محدود و دقیق» علیه تأسیسات هستهای ایران سخن میگفت، محاسبات پنتاگون بر یک فرض ساده استوار بود؛ چند بمب، چند حمله موشکی و سپس تسلیم تهران. اما آنچه در ۴۰ روز بعدی رخ داد، نهتنها این فرض را باطل کرد، بلکه نشان داد دوران بزندرروهای یکطرفه در غرب آسیا به پایان رسیده است. ایران نهتنها ضربه نخورد و از پا نیفتاد، بلکه با پاسخهای چندلایه موشکی و پهپادی، عمق آسیبپذیری زیرساختهای نظامی آمریکا در منطقه را به رخ کشید؛ جایی که پایگاههای نظامی آمریکا در قطر، امارات، بحرین، اردن، عربستان سعودی و عمان به شدت مورد هجوم سنگین نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت. گاه ضربات موشکی به حدی سنگین بود که عمق حملات سنگین ایران به خوبی مشاهده میشد.
فروپاشی برتری هوایی
یکی از مهمترین دستاوردهای نبرد ۴۰ روزه برای نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران، اثبات ناکارآمدی سامانههای پدافندی آمریکا در برابر حجم آتش ترکیبی ایران بود. بر اساس گزارشهای منتشرشده از سوی منابع مستقل و حتی اذعانهای غیرمستقیم مقامات پنتاگون در جلسات پشتدرهای بسته کنگره، سامانههای «پاتریوت» و «تاد» مستقر در پایگاههای منطقه، در مواجهه با امواج متوالی موشکهای بالستیک، کروز و پهپادهای انتحاری، نرخ رهگیری بهمراتب پایینتری از آنچه در مانورهای تبلیغاتی ادعا میشد، از خود نشان دادند. حتی برخی منابع میدانی گزارش دادند که به دنبال حملات سنگین موشکی و پهپادی ایران به تجهیزات نظامی پیشرفته آمریکا در منطقه، ارتش این کشور تصمیم گرفته تا سامانههای تاد را از شرق آسیا به غرب آسیا منتقل کند؛ اتفاقی که میتواند متحدان واشنگتن از جمله کره جنوبی و ژاپن را در مقابل ارتش قدرتمند و مجهز کره شمالی (که این ارتش هم از موشکهای پیشرفته و قدرتمندی همچون «موسودان»، «هواسونگ» و «تائپودونگ» برخوردار است) آسیب پذیر خواهد کرد.
مؤسسه مطالعات استراتژیک بینالمللی «آیآیاساس» در این زمینه میگوید: «تجربه رویارویی با ایران نشان داد که معماری پدافند موشکی آمریکا در خلیج فارس برای مقابله با حملات اشباعی (حملاتی که در آن حجم عظیمی از موشکها و پهپادها شلیک میشوند و سامانههای پدافندی را فلج میکنند) طراحی نشده و آسیبپذیریهای جدی دارد؛ این یعنی هر حمله گسترده جدید، نه با یک پاسخ محدود، بلکه با طوفانی از پرتابهها مواجه خواهد شد که هیچ سپری توان مهار کامل آن را ندارد و این مهم در حقیقت مزیت اصلی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در مقابل آمریکا و همپیمانانش است.
علاوه بر این، نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آن ۴۰ روز نشان داد که زرادخانه موشکی ایران نهتنها به صورت کمّی، بلکه به صورت کیفی نیز ارتقا یافته است. موشکهای هایپرسونیک نسل جدید، موشکهای کروز با قابلیت مانور در فاز پایانی و پهپادهای رادارگریز، همگی در شرایط رزمی واقعی آزمایش شدند و عملکرد قابلقبولی داشتند. این واقعیت، هزینه هر ماجراجویی جدید را بهشکل تصاعدی بالا میبرد؛ برای مثال موشک قدرتمند و مانور پذیر خیبر شکن که سرجنگی حدود ۵۰۰ کیلوگرمی دارد (و میتواند این سرجنگی ارتقا هم داشته باشد) میتواند با دریبل سامانههای پدافند هوایی دشمن همچون یک بازیکن فوتبال ضربه سختی را بر پیکره دشمن آمریکایی صهیونی و همپیمانانش وارد آورد. این یعنی در هر سناریوی حمله گسترده جدید، آمریکا با دشمنی مواجه است که ضربه اول را تحمل میکند، سپس با توان باقیمانده پاسخ میدهد و این دقیقاً همان چیزی است که استراتژیستهای آمریکایی از آن بهعنوان «کابوس جنگ فرسایشی» یاد میکنند.
ایران با مساحت یکمیلیون و ۶۴۸ هزار کیلومتر مربع، جمعیت بیش از ۹۰ میلیون نفر و تنوع جغرافیایی بینظیر (از رشتهکوههای زاگرس و البرز تا دشتهای مرکزی و سواحل مکران)، کشوری نیست که بتوان با چند هفته بمباران آن را به زانو درآورد. تجربه ۴۰ روزه ثابت کرد که حتی با برتری مطلق هوایی، امکان «فلجسازی» زیرساختهای نظامی ایران که در عمق زمین، در دل کوهها و در سایتهای پراکنده و پنهان مستقر هستند، وجود ندارد. همچنین مراکز فرماندهی و کنترل، سیلوهای موشکی، کارخانههای تولید پهپاد و انبارهای مهمات ایران در شبکهای از تونلها و تأسیسات زیرزمینی قرار دارند که حتی با بمبهای سنگرشکن GBU-۵۷ نیز تخریب آنها تضمینشده نیست؛ لذا پنتاگون در ارزیابی پس از جنگ که بخشهایی از آن در رسانههای آمریکایی فاش شد، اعتراف کرد که توان موشکی ایران حتی پس از ۴۰ روز حملات مداوم، دستنخورده باقی ماند.
اقتصاد ورشکسته و هزینههای نجومی جنگ
نبرد ۴۰ روزه برای آمریکا هزینههای مالی هنگفتی داشت. برآورد مرکز خدمات پژوهشی کنگره نشان میدهد که هزینه مستقیم عملیاتی آن ۴۰ روز، شامل مهمات مصرفشده، استقرار ناوگانها، سوخت، لجستیک و خسارات واردشده به پایگاهها، دستکم ۴۸ میلیارد دلار بوده است؛ این در حالی است که بدهی ملی آمریکا از مرز ۳۷ تریلیون دلار عبور کرده و کسری بودجه سالانه همچنان بالای ۱.۸ تریلیون دلار است. هر موشک «تاماهاوک» شلیکشده حدود ۲.۱ میلیون دلار هزینه دارد. هر رهگیری موشک بالستیک با پاتریوت PAC-۳ حدود ۴ میلیون دلار؛ در مقابل، پهپادهای انتحاری ایران با هزینهای بین ۲۰ تا ۵۰ هزار دلار تولید میشوند. این عدمتقارن هزینهای بهقدری شدید است که هیچ بودجهنظامی، هرچند هزارمیلیارددلاری، توان تحمل جنگ فرسایشی طولانی با ایران را ندارد. علاوه بر هزینه مستقیم، جنگ ۴۰ روزه شوک شدیدی به بازارهای انرژی وارد کرد؛ همچنین قیمت نفت در اوج درگیریها به بالای ۱۲۵ دلار در هر بشکه رسید و تورم جهانی را تشدید کرد. تکرار چنین سناریویی در شرایطی که اقتصاد آمریکا همچنان با تورم ساختاری و بدهی بیسابقه دستوپنجه نرم میکند، عملاً خودکشی اقتصادی خواهد بود.

شکاف عمیق و فقدان اراده سیاسی
نظرسنجیهای متعدد پس از نبرد ۴۰ روزه نشان داد که اکثریت قاطع شهروندان آمریکایی مخالف هرگونه درگیری نظامی جدید با ایران هستند. نظرسنجی مشترک CNN/SSRS نشان داد که بیش از ۶۰ درصد آمریکاییها معتقدند حمله به ایران «اشتباه» بود و ۷۴ درصد مخالف هر عملیات نظامی جدید هستند. همچنین در کنگره هم، حتی سناتورهای جمهوریخواه که سنتیترین حامیان خط مشی تهاجمی هستند، پس از دیدن هزینهها و نتایج ۴۰ روز، از هرگونه «چک سفید» برای کاخ سفید خودداری کردند. کمیته نیروهای مسلح سنا در گزارش ارزیابی خود نوشت: هیچ هدف نظامی مشخص و قابلتحقیقی در ایران وجود ندارد که با ابزار هوایی قابل دستیابی باشد و همزمان منافع ملی آمریکا را تأمین کند؛ این اظهارات نشان میدهد که طبقه عقلا و اندیشمند جامعه آمریکا در جنگ با ایران شکست را پذیرفته است؛ اما دونالد ترامپ به دلیل تکبر زیاد نمیتواند این شکست را هضم کند و با لفاظی تلاش میکند تا این جنگ را به نفع خود تمام کند.
این شکاف سیاسی داخلی، بهویژه در آستانه انتخابات میاندورهای و با توجه به قطبیشدن شدید فضای سیاسی آمریکا، هر تصمیمگیری برای جنگ جدید را عملاً ناممکن میسازد. هیچ رئیسجمهوری، جمهوریخواه یا دموکرات، توان سیاسی تحمل تابوتهای سربازان آمریکایی در تلویزیون را ندارد. گزارش رسانههای آمریکایی نشان میدهد که ۱۷ سرباز آمریکایی در جنگ با ایران کشته شدهاند و صدها سرباز نیز زخمی شدهاند؛ اما آمار نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران چه در جنگ رمضان و چه در نبرد هرمز نشان میدهد که دست کم ۳۰۰ نظامی آمریکایی در جنگ با ایران کشته شدند و هزاران نفر نیز زخمی شدهاند. اگر منطق را هم در نظر بگیریم آمریکا دهها پایگاه و مرکز نظامی در منطقه دارد که بیش از ۴۰ هزار نیروی نظامی در آن مستقر هستند؛ چگونه میشود که ایران به همه این پایگاهها حمله کند و فقط ۱۷ نفر به هلاکت برسند؛ آیا این آمار دقیق و صادقانه است؟ برای مثال ایران در حمله به پایگاه موفق السلطی دهها سرباز آمریکایی را به هلاکت رسانده است و این تنها یک مورد از حملاتی بود که در این مدت انجام شده و در نبرد هرمز بارها پایگاههای آمریکا در فرودگاه «عقبه» و پایگاه نظامی موفق السلطی به شدت بمباران شد و ویرانیهای گستردهای به جای آورد.
محور مقاومت و عمق منطقهای
یکی دیگر از مهمترین درسهای نبرد ۴۰ روزه برای واشنگتن این بود که حمله به ایران، حمله به یک کشور منفرد نیست؛ بلکه فعالسازی همزمان چندین جبهه را در پی دارد. در آن ۴۰ روز، گروههای مقاومت در عراق، یمن، لبنان و سایر نقاط منطقه، با حملات هماهنگ به پایگاهها، کشتیها و منافع آمریکا، عملاً جنگ را از یک رویارویی دوجانبه به یک نبرد منطقهای چندجبههای تبدیل کردند.
نیروهای مسلح یمن با موشکها و پهپادهای خود، امنیت دریانوردی در «بابالمندب» و «دریای سرخ» را مختل کردند. گروههای مقاومت عراق پایگاههای عینالاسد، الحریر و اربیل و ویکتوریا را هدف قرار دادند. این یعنی هر حمله گسترده جدید به ایران، نه با یک دشمن، بلکه با شبکهای از نیروهای نیابتی و متحد در سراسر منطقه مواجه خواهد بود که آمریکا توان مهار همزمان همه آنها را ندارد.
انزوای بینالمللی و فقدان مشروعیت
برخلاف حمله به عراق در ۲۰۰۳ که حداقل با ائتلافی از «مشتاقان» همراه بود، در نبرد ۴۰ روزه ۲۰۲۵، آمریکا تقریباً تنها بود. نه ناتو، نه اتحادیه اروپا، نه حتی متحدان سنتی عربی در خلیج فارس، حاضر به همراهی نظامی مستقیم نشدند. جمهوری خلق چین و جمهوری فدراتیو روسیه در شورای امنیت هرگونه قطعنامه علیه ایران را وتو کردند؛ همچنین سازمان همکاری اسلامی و اتحادیه آفریقا حملات آمریکا را محکوم کردند.
این انزوای بینالمللی بهمعنای آن است که هر حمله گسترده جدید، نهتنها فاقد مشروعیت حقوقی خواهد بود، بلکه آمریکا را در معرض تحریمهای متقابل، فشار دیپلماتیک و بیثباتسازی بیشتر نظام بینالملل قرار میدهد. در دنیای چندقطبی ۲۰۲۶، آمریکا دیگر آن هژمون مطلق دهه ۱۹۹۰ نیست که بتواند یکجانبه جنگ به راه بیندازد و هزینهاش را بر دوش دیگران بگذارد.
بازدارندگی هستهای غیرمستقیم و خط قرمزهای استراتژیک
اگرچه ایران همواره بر صلحآمیز بودن برنامه هستهای خود تأکید کرده، اما واقعیت آن است که دانش فنی و زیرساختهای غنیسازی ایران در سطحی قرار دارد که هرگونه حمله گسترده و وجودی، محاسبات بازدارندگی را بهکلی تغییر میدهد. استراتژیستهای آمریکایی بهخوبی میدانند که فشار حداکثری نظامی میتواند ایران را به سمت تصمیمات بازدارندهای سوق دهد که هزینهاش برای کل منطقه و جهان غیرقابلپیشبینی خواهد بود. این «بازدارندگی در آستانه» به تنهایی کافی است تا هر محاسبهگر منطقی در پنتاگون را از حمله گسترده باز دارد. جنگ ۴۰ روزه نشان داد که حتی حمله «محدود» نیز میتواند پیامدهای غیرقابلکنترل داشته باشد؛ چه رسد به حمله گسترده.
فرسودگی ارتش آمریکا و بحران نیروی انسانی
نمیتوان نادیده گرفت که ارتش آمریکا پس از دو دهه جنگ در افغانستان و عراق، و اکنون پس از نبرد ۴۰ روزه با ایران، با بحران جدی نیروی انسانی مواجه است. نرخ جذب سرباز در نیروی زمینی و دریایی به پایینترین سطح تاریخ رسیده است و فرسودگی تجهیزات، کاهش آمادگی رزمی یگانها و خستگی مزمن نیروها، همگی از واقعیتهایی هستند که در گزارشهای بازرس کل پنتاگون منعکس شدهاند. در نبرد ۴۰ روزه، آمریکا مجبور شد ناوگانها و یگانهایی را از اقیانوسیه و اروپا به خلیج فارس منتقل کند؛ اقدامی که خلأهای امنیتی در سایر نقاط جهان ایجاد کرد و چین و روسیه از آن بهره بردند. تکرار این سناریو در مقیاس بزرگتر، عملاً بهمعنای رها کردن سایر صحنههای رقابت قدرتهای بزرگ است.

نبرد ۴۰ روزه، نقطه عطفی در تاریخ نظامی غرب آسیا بود. نه به این دلیل که جنگی تمامعیار رخ داد، بلکه به این دلیل که برای نخستین بار، یک کشور مستقل در منطقه توانست در برابر ماشین جنگی آمریکا بایستد، ضربه بزند و در نهایت طرف مقابل را به پذیرش آتشبس و عقبنشینی وادار کند. این واقعیت، فارغ از هر روایت و تفسیر، یک پیام روشن دارد؛ دوران بزندرروهای یکطرفه تمام شده است. آمریکا نه توان نظامی، نه ظرفیت اقتصادی، نه اراده سیاسی داخلی و نه مشروعیت بینالمللی برای تکرار چنین ماجراجوییای را دارد؛ و این نه شعار، نه آرزو، بلکه نتیجهای است که از دل دادهها، آمارها و ارزیابیهای خود نهادهای آمریکایی بیرون میآید.
جمهوری اسلامی ایران، با تکیه بر توان بومی، عمق استراتژیک، حمایت مردمی و شبکه متحدان منطقهای، بازدارندگی پایدار و غیرقابلانکاری ایجاد کرده که هر محاسبهگر عاقلی در واشنگتن را از تکرار اشتباه بازمیدارد؛ به نظر میرسد اگر ایران بتواند در این جنگ تاب آوری خود را حفظ کند میتواند به عنوان قدرت چهارم جهان نفوذ خود را در منطقه و نظام بینالملل تثبیت کند؛ البته این نیازمند آن است که در کنار حفظ و تقویت قدرت نظامی، در حوزه اقتصادی نیز کشور بتواند از تلاطمهای داخلی جلوگیری کند و این موضوع پاشنه آشیل قدرت سخت ایران در سالهای آینده خواهد بود و اگر این مهم محقق شود، شکست نظم نوین جهانی ساخته آمریکا، به دست ایران قطعی خواهد بود.
انتهای پیام/281
