برای آخرین بار تابوتش را در آغوش گرفتم و با او خداحافظی کردم

چهار سال زندگی مشترک با مردی که خانه‌اش را روی عرشه ناو «جماران» بنا کرده بود.برای مریم جهانتیغ که همسرش دل به دریا و وظیفه سپرده بود به کنار آن هفت روز بی خبری مطلق تا اینکه پیکر مطهرش شناسایی و به گرگان منتقل شد به کنار، اما قصه به اینجا ختم نشد؛ چند روز بعد از خاکسپاری، فرزین در رؤیایی صادقانه به همسرش گفت: «من زنده‌ام…»
کد خبر: ۸۵۲۵۴۵
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۲۰ - 08August 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، این روایت چهار سال زندگی مشترک با مردی است که خانه‌اش را روی عرشه ناو «جماران» بنا کرده بود. از همان روز نخست، «مریم جهانتیغ» می‌دانست که همسرش «فرزین کمالی» دل به دریا و وظیفه سپرده است. او در جنگ ۱۲ روزه از ناو جماران سالم بازگشت، اما در دفاع‌مقدس سوم در ۹ اسفند ۱۴۰۴، در دفاع از مرز‌های آبی کشور، به فیض شهادت نائل آمد. هفت روز تمام، همسرش در بی‌خبری مطلق به سر برد تا اینکه پیکر مطهرش شناسایی و به گرگان منتقل شد. اما قصه به اینجا ختم نشد؛ چند روز بعد از خاکسپاری، فرزین در رؤیایی صادقانه به همسرش گفت: «من زنده‌ام…»

شهید فرزین کمالی

«مریم جهانتیغ»، همسر شهید «فرزین کمالی» از روز‌های انتظار در شهرک نظامی، آخرین تماس تلفنی، لحظه شناسایی پیکر و رؤیایی که به او آرامش داد، سخن می‌گوید. متن کامل این روایت را در ادامه می‌خوانید.

فرزین برای من همه‌چیز بود

همسر شهید فرزین کمالی، گفت: «چهار سال از ازدواجمان می‌گذشت. از همان روز‌های نخست زندگی مشترک، همراه و هم‌مسیر فرزین شدم و برای آغاز زندگی‌مان به بندرعباس رفتیم. به‌دلیل شغل نظامی فرزین، او گاهی برای مأموریت‌های طولانی و چندماهه اعزام می‌شد. اوایل، دوری و تنهایی برایم سخت بود؛ گاهی آن‌قدر بی‌قرار می‌شدم که گریه می‌کردم. اما فرزین با چند جمله ساده، آرامم می‌کرد. می‌گفت: «فکر کن من پدرت، مادرت، رفیقت هستم؛ من همیشه کنارت هستم.» واقعاً هم برای من همه‌چیز بود.

فرزین هیچ‌وقت کلید خانه را با خودش به محل کار نمی‌برد. می‌گفت: «دلم می‌خواهد وقتی به خانه برمی‌گردم، تو در را برایم باز کنی.» او حتی اگر خسته بود، همیشه با لبخند وارد خانه می‌شد و با آمدنش، تمام دلتنگی‌ها و خستگی‌های من از بین می‌رفت.»

من می‌ماندم تا در را به روی قهرمانم بگشایم

وی از روز‌های پرالتهاب جنگ ۱۲ روزه این‌گونه روایت کرد: «آن دوازده روز پرالتهاب، وقتی سایه جنگ بر سر شهرک نامجو سنگینی می‌کرد، زندگی برای همه معنای دیگری پیدا کرده بود. از طرف سازمان، اتوبوسی تدارک دیده بودند تا ما خانواده‌ها را به شهر‌های خودمان برگردانند. اما دل من، جای دیگری بود. همه اصرار می‌کردند، حتی پدرم آمد تا مرا به امنیت خانه پدری در گرگان ببرد؛ اما من سدی محکم در برابر این اصرار‌ها بودم. به پدرم گفتم: «اگر شما نگرانید، بیایید و اینجا پیش من بمانید، اما من برنمی‌گردم. من منتظر فرزینم.»

تمام دلیل ماندنم، یک باور ساده، اما عمیق بود. فرزین کلید با خودش نمی‌برد؛ می‌خواست وقتی از مأموریت‌های طولانی و خسته‌کننده برمی‌گردد، من باشم که در را برایش باز می‌کنم. آن دوازده روز، خانه ما چشم‌انتظار دستی بود که کلید را در قفل بچرخاند؛ و من نمی‌توانستم آن سنگر کوچک و آن لحظه وصل را رها کنم. سرانجام آتش‌بس شد و فرزین بازگشت. با دیدن لبخندش، تمام ترس‌ها، دلهره‌ها و رنج آن روز‌های جنگ‌زده از حافظه‌ام پاک شد.»

ناو جماران؛ خانه دوم فرزین

همسر شهید از علاقه وصف‌ناپذیر فرزین به ناو جماران گفت: «ناو جماران برای فرزین فقط محل خدمت نبود؛ خانه دومش بود. او بیشتر مأموریت‌های چندماهه‌اش را با این ناو می‌گذراند و علاقه‌ای عمیق و وصف‌ناشدنی به آن داشت. احساس می‌کردم فرزین در جماران، زندگی دیگری دارد؛ زندگی‌ای آمیخته با عشق به وطن، انجام وظیفه و آرامشی که تنها در کنار دریا پیدا می‌کرد.

دریادلان، خانه و مأمن خود را در پهنه دریا می‌یابند؛ جایی که بر قلب موج‌ها آرام می‌گیرند و برای پاسداری از میهن، دل به آب می‌زنند. فرزین هم یکی از همین مردان دریا بود؛ مردی که نامش با جماران و دریا گره خورده بود.»

جمعه، هشتم اسفند؛ آخرین تماس

مریم جهانتیغ از آخرین تماس تلفنی با همسرش این‌گونه یاد کرد: «جمعه، هشتم اسفند بود که فرزین با من تماس گرفت. مدتی بود که به مأموریت رفته بود. در آن مکالمه، با خوشحالی گفت: «یکشنبه در بندرعباس پهلو می‌گیریم و مأموریتمان به پایان می‌رسد.» شنیدن این خبر، تمام خستگی دوری را از تنم درآورد و بی‌صبرانه منتظر رسیدن یکشنبه شدم.

روز شنبه، برای خرید به همراه دو نفر از دوستانم که همسرانشان هم همکار فرزین بودند، راهی بندرعباس شدیم. هنوز درگیر خرید بودیم که یکی از دوستانم خبری را در فضای مجازی دید و گفت: «جنگ شروع شده و چند نقطه از تهران مورد حمله قرار گرفته است؛ باید سریع‌تر به شهرک برگردیم.» در مسیر بازگشت بودیم که دوستم با حالی آشفته گوشی‌اش را نگاه کرد و گفت همسرش تماس گرفته است. صدایش می‌لرزید؛ گفت: «ناو جماران مورد اصابت قرار گرفته، اما نگران نباشید، حالشان خوب است.» فرزین هم در همان پیام کوتاه برایم نوشته بود: «من سالمم. آماده شو، می‌آیم دنبالت تا با هم برویم شهرستان.» همان پیام، آخرین ردی بود که از او در دنیایم باقی ماند.»

دیوار‌های شیشه‌ای و قاب‌های بی‌خبری

وی از لحظه‌های سخت بی‌خبری پس از حادثه گفت: «هر دو همسفرم خبر سلامتی همسرانشان را گرفتند؛ آنها توانسته بودند خود را از جماران حادثه‌دیده نجات دهند. با چشم‌هایی نگران و قلبی که به شماره افتاده بود، پرسیدم: «شما از فرزین خبر دارید؟ او را ندیدید؟» پاسخشان، بند دلم را پاره کرد: «نه… ما او را ندیدیم.» به هر کسی که فکر می‌کردم ممکن است خبری داشته باشد زنگ زدم، اما هیچ‌کس از فرزینم خبری نداشت.

وقتی به شهرک رسیدیم، همه‌جا غرق در آشوب بود. اطراف شهرک را به توپ و موشک بسته بودند. صدای پی‌درپی انفجار‌ها گوش را کر می‌کرد. در شمال شهرک، وضعیت اضطراری اعلام کردند؛ به ما هشدار دادند که داخل خانه‌ها نمانیم. شدت درگیری‌ها به قدری بالا گرفت که در یک چشم به هم زدن، تمام شیشه‌های خانه بر اثر موج سهمگین انفجار‌ها فرو ریخت و خرد شد. میان آوار شیشه‌ها، تنهایی عظیمی به جانم پنجه انداخته بود؛ من مانده بودم، سقف ناامنی که فرو می‌ریخت و بی‌خبری مطلقی که از فرزینم داشتم.»

فرزین را به حضرت فاطمه (س) سپردم

همسر شهید از توسل خود به حضرت زهرا (س) در آن روز‌های سخت گفت: «در تمام آن لحظه‌های پرالتهاب، ذهن و دلم فقط پیش فرزین بود. مدام به خودم دلداری می‌دادم و می‌گفتم: «فرزین بعد از جنگ دوازده‌روزه هم برگشت؛ این بار هم برمی‌گردد.» در دل با حضرت فاطمه زهرا (س) نجوا می‌کردم: «یا حضرت فاطمه، فرزین را به شما می‌سپارم. فرزین همه زندگی من است؛ اگر نباشد، من دوباره در اینجا غریب می‌شوم. خودتان حافظ و مراقبش باشید.».

اما از فرزین هیچ خبری نبود تا اینکه پدرم تماس گرفت و گفت: «ظاهراً مجروحان بدحال را به تهران منتقل می‌کنند؛ شاید فرزین هم میان آنها باشد. شما به گرگان بیایید.» تا پیش از آن، اصلاً راضی به بازگشت نبودم. دلم می‌خواست در بندرعباس بمانم و منتظر بازگشت همسرم باشم. سخت‌ترین لحظه زندگی‌ام زمانی بود که ناچار شدم تنها از بندرعباس به گرگان برگردم. هیچ‌وقت بدون فرزین‌جان از بندرعباس برنگشته بودم. در راه، با بغض به مادرم می‌گفتم: «همه دوستانم همراه همسرانشان برگشتند؛ اما من تنها برمی‌گردم…»»

به هر چه فکر می‌کردم، الا شهادت…

مریم جهانتیغ از هفت روز جهنمی بی‌خبری گفت: «من و مادرشوهر عزیزم، هفت روز تمام در بی‌خبری مطلق و جهنمی از بلاتکلیفی به سر بردیم. با این حال، هنوز شعله کوچک امیدی در دل‌هایمان روشن بود؛ مدام با خودمان می‌گفتیم فرزین حتماً زخمی شده است. با خود نجوا می‌کردیم: «شاید به کما رفته باشد، اما حالش خوب می‌شود و دوباره به آغوش خانواده برمی‌گردد…»

ذهنم هر سناریوی تلخ و دردناکی را می‌پذیرفت، اما در برابر یک کلمه به‌سختی مقاومت می‌کرد. به تنها چیزی که در آن هفت روز شوم اصلاً و ابداً دلم نمی‌خواست فکر کنم، «شهادت» بود. طاقت پذیرش رفتن ابدی فرزین را نداشتم و تمام وجودم، بودن دوباره‌اش را تمنا می‌کرد.»

روز هفتم؛ پایان چشم‌انتظاری و آغاز داغ

وی از لحظه دریافت خبر شهادت این‌گونه روایت کرد: «روز هفتم جنگ بود که از بخش ایثارگران استان تهران با من تماس گرفتند. آنها نمی‌دانستند من هنوز از خبر شهادت فرزین‌جان اطلاعی ندارم. پشت تلفن، شهادتش را به من تسلیت گفتند و ادامه دادند: «ظاهراً پیکر فردی پیدا شده که حدود نود درصد با فرزین کمالی شباهت دارد. لطفاً برای شناسایی به تهران تشریف بیاورید.»

با شنیدن این جمله، شوک و گریه امانم را برید و دیگر نتوانستم با تلفن صحبت کنم. پدرشوهرم گوشی را از من گرفت و پیگیر ادامه کار‌ها شد. چهار روز بعد، پیکر مطهر فرزین را برای ما آوردند. شب بیستم اسفندماه، آیین وداع با این شهید بزرگوار برگزار شد و روز بیست و یکم اسفندماه، پیکر مطهرش در آرامگاه ابدی خود، در گلزار شهدای امامزاده عبدالله (ع) گرگان، آرام گرفت.»

بدرقه با آیت‌الکرسی

همسر شهید از لحظه وداع و رؤیای صادقانه پس از آن گفت: «من همیشه قبل از رفتن فرزین به مأموریت‌ها، پشت سرش آب می‌ریختم و برای سلامتی‌اش آیت‌الکرسی می‌خواندم. روز تشییع پیکر مطهرش هم، در میان آن همه غوغا و بی‌قراری، تنها چیزی که به ذهنم آمد و آرامم می‌کرد، خواندن همان آیت‌الکرسی همیشگی بود؛ این بار، اما نه برای رفتن و برگشتنش، بلکه برای بدرقه‌اش تا آسمان.

پیکر فرزین‌جان را به دلیل جراحات شدید به ما نشان ندادند، اما اجازه دادند برای آخرین بار تابوتش را در آغوش بگیرم و با تمام وجود با او خداحافظی کنم. آن آغوش آخر، تلخ‌ترین و در عین حال مقدس‌ترین لحظه زندگی‌ام بود.

چندی بعد از مراسم خاکسپاری، فرزین به خوابم آمد؛ با همان چهره آرام و مهربانش رو به من کرد و گفت: «چرا غصه می‌خوری و این‌طور بی‌قراری می‌کنی؟ ببین، من توانستم نجات پیدا کنم و زنده‌ام…» این رؤیای صادقانه، مرهمی شد بر دل بی‌قرارم تا باور کنم، که شهدا زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند.»

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار