میایستیم؛ همانطور که رهبر شهیدمان میخواست
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- آسیه کلایی (قم)؛ روز اول وداع بود. توی خیابان، آفتابِ سرِ ظهر آدم را هلاک میکرد؛ ولی توی طبقهپایینی مصلی نور نبود. بوی خاک میآمد. صدای آدمها بین زمین و سقف میپیچید. باید میرفتم تا میرسیدم به پلهها و بعد حیاط و بعد جایگاه و بعد پیکرها. تا نمیدیدم باور نمیکردم.

جلو رفتم. پلهها را یکییکی رد کردم. به آخری که رسیدم نور خورشید چشمهایم را زد. سر چرخاندم. دنبال جایگاه گشتم. بین ستونهای بلند مصلی، شلنگهای نازک کشیده بودند. ازشان آب اسپری میشد روی سر آدمها. آبهای اسپری شده، آسمان مصلی را مهآلود کرده بود.
از جایی که من ایستاده بودم جایگاه میشد سمت چپم و بالاتر از دیوار مشکی وسط محوطه. چشمهایم دنبال پیکرها میگشتند. دیدمشان. زیر دانههای اسپری شدهٔ آب، محو دیده میشدند. رفتم جلوتر. گذاشته بودنشان زیر سایبانِ مصلی. بیشترِ جمعیت جلو بود. من هم میخواستم بروم نزدیک، نزدیکترین جایی که میشد، اما بخشی از وجودم نمیآمد. دنبالِ انکار بود. انکار اینکه این پیکر آقاست. پاهایم جلوتر نمیآمدند. اختیارشان را نداشتم. به این فکر کردم که اصلاً برگردم عقب، بروم همان طبقهٔ پایین. نتوانستم نه جلو بروم و نه عقب. همانجا افتادم. سوزشِ کشیدهشدن زانوهایم روی موزاییکهای خاکی مصلی را حس کردم. انگار همهٔ اجزایم فهمیده بودند که باید باور کنند. باور کنند که او دیگر واقعاً نیست. چادرم را کشیدم روی سرم و صدای هقهقم بلند شد.
نمیدانم چقدر شد، ده دقیقه، یک ربع یا نیم ساعت. هر چند دقیقه یکبار کسی میآمد بغلم میکرد، سرش را میگذاشت روی شانهام و او هم زار میزد. صورت هیچکدامشان را ندیدم. ولی انگار آشنا بودیم.
غممان مشترک بود. آقایمان مشترک بود. نه اینکه تقسیم شده باشد، نه! همهٔ آقا برای من بود. همهٔ آقا برای کناریام. همهٔ آقا برای آن زن جلویی.
به خودم نهیب زدم که بلند شو، قوی باش. خیسی صورتم را با پشتِ روسری گرفتم. چادرم را از روی صورتم کنار زدم. بلند که شدم یک کلاهکاغذی نقابدار سفید، با عکس مشت گرهکرده از سرم افتاد. زنی از پشت سرم گفت: «من گذاشتم سَرِت که آفتاب نخوری»
کلاه را که پس دادم دوتایی گریه کردیم.
صدای مطیعی توی مصلی پیچیده بود:
آهای خدا، آقای ما حاجتروا شد...
بغض مداح و جمعیت با هم شکست:
خداحافظ ای رهبر مستضعفان...
پشتدستم را کشیدم روی اشکهای زیر چشمم. رفتم جلو. زوم کردم روی تابوتها. قربانصدقهشان رفتم. برایشان بوس فرستادم. زدم توی سَرَم، توی صورتم. حال همهٔ زنهای اطرافم همین بود. برگشتم عقب و از جمعیت زدم بیرون. برگشتم همانجایی که خودم زانو زده بودم. آنجا انگار جای آدمهایی بود که مجبور شدهاند باور کنند. آدمهایی که پاهایشان نای حرکت نداشت. هرکسی طوری افتاده بود و با آقا خلوت کرده بود که انگار آقای شهید فقط مال خودش بود.
به این فکر کردم که چقدر این مرد مالِ همه بود. آقای همه بود. داغش شده داغِ همه. آدمها برایش زانو میزنند. از پا میافتند. جمعیت داشت بیشتر میشد. ولی از آفتاب چیزی کم نشده بود. بنی فاطمه داشت میخواند:
بلند شو علمدار...
صدای ضجه از همه جای مصلی بلند شد.
آدمها همینطور داشتند میآمدند. مطمئن بودم فردا دیگر اینجا جایی برای روی زمین زانوزدن نیست. فردا باید فقط ایستاد. سرم را از وسط آدمهای زانو بغل کردهٔ تک نشسته که یکییکی داشتند بلند میشدند چرخاندم طرف جمعیت و جایگاه. به آقا گفتم: «منم میرم که با بچههام برگردم. با همه چیزم. با همه توانم. ایستاده و محکم، همونطور که شما میخواستین.»
انتهای پیام/ 122
