حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۷۴

با دست‌های روغنی و خمیری در مرکز دنیا نشسته بودیم

تصویر صفحهٔ مطلبی که دیشب خوانده بودم، پیش چشمم جان گرفت که رهبر شهید به مسئولان توصیه کرده بودند: «هر جا که هستید و هر کاری به عهده دارید، آنجا را مرکز دنیا بدانید و به بهترین شکل کارتان را انجام بدهید.»
کد خبر: ۸۵۲۶۶۸
تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۵ - 03August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس- نظیفهسادات موذن (قم)؛ در واحد را دخترکی شش‌هفت‌ساله باز کرد. پرشور سلام کرد و دوید تو. پشت در چند جفت کفش کوچک و بزرگ ردیف بود و همه زنانه و دخترانه.

جمکران

زیرانداز نانوایی، وسط خانه پهن بود. قابلمهٔ بزرگ آلومینیومی پر از خمیر، لگن سفید و تمیز پر از توپ‌توپ‌های خمیری کوچک، یک ظرف شکلات خردشده، یک ظرف کوچک روغن و یک ظرف مخصوص مواد رومالی، وسط زیرانداز بود و دور همهٔ اینها چند خانم جوان و میان‌سال و یک دختر نوجوان نشسته بودند. همه با دست‌های خمیری و روغنی، آستین‌های بالا زده و روسری‌های جمع‌شده دور گردن.

سلام احوال کردم و کنارشان نشستم. جمعِ دور هم نشسته، به خلاف تصور من، نه‌تنها هیچ نسبت فامیلی با هم نداشتند، بلکه تا امروز هرگز همدیگر را ندیده بودند. پرسیدم: «پس چطور همدیگه رو پیدا کردید؟»

خانم حسینی که صاحب‌خانه و پیشنهاددهنده این برنامه بود، با دست خمیری، خانم میان‌سال روبه‌رویش را نشان داد و گفت: «دختر مریم خانوم رو توی تجمعات محله می‌دیدم. خیلی فعال بود. توی همون تجمع با خانوما صحبتش شد که این نون کوهی مازندرانی رو بپزیم، اونم به مامانش خبر داد و اومدن.»

از صحبت‌ها متوجه شدم که آن دختر نوجوان مورد بحث، الان توی جمع نیست. پرسیدم: «خودش امتحان داشته که نیومده؟» مادرش جواب داد: «نه، خونه مونده خواهر کوچیکش رو نگه داره که من بتونم بیام اینجا.»

نگاهم رفت سمت زهرای ۱۲ساله که بادقت زیاد داشت تلاش می‌کرد توپ‌های خمیر را به‌اندازه بردارد و خوب گردشان کند. هر کدام را هم که درست می‌کرد، قبل از اینکه بگذارد کنار بقیهٔ خمیر‌های کروی شده، به مادرش نشان می‌داد و می‌گفت: «خوب شده؟» مادرش که سر تکان می‌داد، خیالش راحت می‌شد و می‌رفت سراغ بعدی. سرم را کج کردم سمتش: «زهرا خانوم! شما برای چی اومدی؟»

بدون هیچ مکثی گفت: «به نظر من رهبر شهیدمون برای ما خیلی زحمت کشیده بود. ما هم باید کاری براش بکنیم.»

عادله خانم فوری حرف زهرا را ادامه داد: «رهبر همه چیزش رو، جونش رو، حتی خانواده‌اش رو فدای ایران کرد. هر کاری براش بکنیم کمه. هر جایی هر کاری باشه می‌رم و هر کاری از دستم بر بیاد، برای مردم و رهبر و کشورم انجام می‌دم.»

صدایش بغض نداشت. حزن نداشت. خشم داشت و اراده. همان چیز‌هایی که این روز‌ها زیاد دیده بودم‌

خانم‌ها تندوتند توپ‌توپ‌های خمیری کوچک درست می‌کردند؛ توی سینی می‌چیدند و روانه می‌کردند داخل فر. خیلی هم زود کار فر تمام می‌شد و توپ‌های برشتهٔ خوشبو و خوش‌طعم می‌ریختند روی پارچهٔ مخصوص تا خنک شوند.

برایم عجیب بود که چرا امروز دارند این کار را انجام می‌دهند. امروز جمعه بود و مراسم تشییع قم، سه‌شنبه برگزار می‌شد. خانم حسینی جوابم را داد. چون روز‌های بعد سرشان گرم کار‌های دیگری می‌شد. 
- امروز می‌پزیم می‌ذاریم فریزر. چند تا از همسایه‌ها قبول‌کردن توی فریزرهاشون بذارن. چون خیلی تعدادش زیاده یخچال‌های خودمون کم می‌یاد. روز تشییع می‌ذاریم توی کوله، با بطری آب‌خنک. می‌بریم توی مسیر تشییع.

دغدغهٔ خانم حسینی این بود که، چون جمعیت زیاد است، چندین ساعت طول می‌کشد تا مردم بتوانند به خانه‌هایشان برگردند. یک میان‌وعدهٔ سبک و سالم، لازمشان می‌شود. خادم‌های زوار هم سرشان آن‌قدر شلوغ است که فرصت غذاخوردن ندارند. یک خوراکی کم‌حجم و بی‌دردسر خیلی به دردشان می‌خورد.

به چهرهٔ جوان و پرانرژی خانم حسینی نگاه کردم. هنوز حداقل ۵ سال تا ۳۰ سالگی فاصله داشت. با چهار فرزند قدونیم‌قد در این خانهٔ آپارتمانی کوچک، هر کاری که در قد و قوارهٔ زندگی‌اش بود، به دوش گرفته بود و برایش می‌دوید. مثل مریم خانم و عادله خانم و دختر‌های نوجوانشان.

تصویر صفحهٔ مطلبی که دیشب خوانده بودم، پیش چشمم جان گرفت که رهبر شهید به مسئولان توصیه کرده بودند: «هر جا که هستید و هر کاری به عهده دارید، آنجا را مرکز دنیا بدانید و به بهترین شکل کارتان را انجام بدهید.»

دور و برم را نگاه کردم. ما همین‌الان با این دست‌های روغنی و خمیری، درست در مرکز دنیا نشسته بودیم.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار