حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۷۵

ماجرای ارادت دختر ناخن‌بلند

گوشه‌ای از میدان انقلاب نشستم. سرم را انداخته بودم پایین و اشک می‌ریختم و توی دلم با آقا صحبت می‌کردم. انگار آقا خودش دستم را گرفته بود و برده بود جلوی دختر ناخن بلند تا برای بار هزارم به من بفهماند اگر می‌خواهم حساب‌وکتاب دین‌داری را بفهمم باید به همه چیز با عینک دیگری نگاه کنم.
کد خبر: ۸۵۲۶۷۱
تاریخ انتشار: ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰ - 04August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسکوثر یونسی (قم)؛ ایستاده بودم جلوی مه‌پاش‌های دور میدان انقلاب؛ قطره‌های آب و اشک صورتم را خیس کرده بود. آن طرف میدان خانمی را دیدم که به نظرم آشنا آمد. از جلوی کولر‌ها رد شدم و به سمتش رفتم. آشنا بود. روز قبل توی مصلی دیده بودمش. گوشه‌ای ایستاده بود و زل‌زده بود به تابوت‌ها و آرام‌آرام اشک می‌ریخت. توجهم را جلب کرده بود؛ ولی نه آن‌قدر که بخواهم سر حرف را با او باز کنم. فکر می‌کردم شاید یکی از آنهایی است که آمده ببیند اینجا چه خبر است. هرچقدر هم به خودم تذکر دادم که مگر تفاوت ظاهری‌اش دلیل می‌شود مهر آقا به دلش نباشد، دلم نکشید به گفت‌و‌گو.

رهبر شهید

اما حالا فرق داشت. در کمتر از بیست و چهار ساعت، آن هم توی مسیر تشییع آقا دیده بودمش. سلام کردم و بی‌مقدمه گفتم: «من شما رو تو مراسم وداع دیدم.» با لبخند دلنشینی پاسخ سلامم را داد و گفت که او هم مرا دیده است. تعجب کردم. انگار همان روز یک نخ نامرئی ما دو نفر را به گفت‌و‌گو کشانده بود و من سلیقه شخصی‌ام را به این اتصال نامرئی ترجیح داده بودم.

معطلش نکردم. پرسیدم: «همون یه بار اومده بودین وداع؟» عینک‌دودی‌اش را از روی چشم‌هایش برداشت و توی چشم‌هایم خیره شد و گفت: «یه بار؟ من هر روز سه بار رفتم وداع.»

سه بار؟ یک‌لحظه چیزی توی دلم لرزید. او هر روز سه بار رفته بود وداع آقا و من برای تهران رفتنم تا لحظه آخر تردید داشتم. برای اینکه بیشتر حرفش را بزند پرسیدم: «چرا؟»

این احمقانه‌ترین سؤالی بود که می‌توانستم در مقابل ارادتش بپرسم. اما برایم مهم بود جوابش را بدانم. دست‌هایش را گرفت جلوی من و ناخن‌هایش را نشانم داد. ناخن‌هایش حالت عادی نداشت.

- من معروفم به دختر ناخن بلند. از شب اول تجمعات، با همین تیپ و قیافه و ناخن‌های کاشت لاک‌زده رفتم تجمع. هر شب برا آقا سید علی اشک ریختم و هر شب پرچم کشورمو با افتخار روی دوشم نگه داشتم.

توی یکی از شب‌ها مداح، روضه کربلا می‌خواند و دل دختر ناخون بلند هوایی می‌شود برای آرزوی دوران نوجوانی‌اش. برای سال‌هایی که هوس دیدن کربلا را داشته و هیچ‌وقت برایش جور نشده برود بین‌الحرمین. همان‌جا با امام حسین عهد می‌بندد که اگر کربلا روزی‌اش شود، ناخن‌هایش را بردارد و نماز‌های قضا شده و لحظه‌های بدون عشق امام حسین را جبران کند.

 - یک ماه پیش، تو روز تولدم بین‌الحرمین بودم. قبل کربلا ناخون‌هامو ریموو کردم که پاک برم پیش آقا امام حسین.

همین‌طور که این حرف‌ها را می‌زد لبخند جانداری روی لب‌های ژل‌زده‌اش نقش بسته بود.

- من دوباره به زندگی برگشتم و همه اینا رو از ارادتم به آقا سید علی و تجمع‌های شبانه دارم.

نمی‌توانستم چشمم را از روی ناخن‌های کج و معوجش بردارم. بدنم لرز خفیفی داشت. وجدانم خوره شده بود و وجودم را می‌خورد. بعد از اینکه گفتگویمان تمام شد و خداحافظی کردم، گوشه‌ای از میدان انقلاب نشستم. سرم را انداخته بودم پایین و اشک می‌ریختم و توی دلم با آقا صحبت می‌کردم. انگار آقا خودش دستم را گرفته بود و برده بود جلوی دختر ناخن بلند تا برای بار هزارم به من بفهماند اگر می‌خواهم حساب‌وکتاب دین‌داری را بفهمم باید به همه چیز با عینک دیگری نگاه کنم.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار