دایی و خواهرزادهای که آخرین سفرشان ختم به شهادت شد
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، در روز پنجم جنگ، چهاردهم اسفند ۱۴۰۴، مجتمع بینراهی پاسارگاد در مسیر تهران-زنجان، شاهد فاجعهای تلخ بود؛ حمله موشکی دشمن صهیونیستی-آمریکایی که جان دو همسفر را گرفت؛ «فائزه زینالی» دختر ۲۹ ساله کارمند بانک رسالت، و داییاش «محمد مسعودی». حالا مادر و خواهر شهید، «فرحناز مسعودی»، روایت این پرواز خونین را برای ما بازگو کرده است.

اصرار دختر و تصمیم مادر
فرحناز مسعودی، مادر شهید، با چشمانی اشکآلود روایتش را اینگونه آغاز میکند: «اوایل جنگ بود. من شاغل هستم و با دوستانم قرار گذاشتیم به خاطر جنگ از شهر برویم بیرون. اما من گفتم نه و به خانه آمدم. دوستانم دوباره تماس گرفتند، اما من به خاطر دخترم نرفتم. فائزه اصرار میکرد: مامان برو، چرا نمیری؟ جنگ است، من هم میخوام بریم.»
مادر ادامه میدهد: «دو فرزند دارم؛ فاطمه خانم بزرگتر است و فائزه، دختر کوچک خانواده. او به من اصرار کرد: برو مامان، باید بری، من صلاح میدونم شما برید. خلاصه با اصرار او رفتم. روز چهارشنبه عازم شدم و بعدازظهر به مقصد که شمال بود رسیدیم.»
روز پنجشنبه صبح، اما ماجرا تغییر کرد؛ «فائزه گفت: مامان، من مرخصیام، اوکی شده. گفتم: ای بابا، پس منو چرا فرستادی؟ گفت: عیب نداره، شما اونجا باش، ما با دایی میایم دنبال شما و با هم میرویم. حتی با داداشم آقا محمد هم صحبت کرد. او گفت: خوب گذاشتی ما رو رفتی. گفتم: آره به خدا، فائزه منو فرستاد، من نمیخواستم برم. گفت: عیب نداره آبجی، ما دو سه روز میمونیم توی شهرستان… بعد میایم شمارو برمیداریم و از این گردش برمیگردیم تهران به سمت آذربایجان.»

لحظهای که دل شور زد
مادر شهید از آن لحظه هولناک اینگونه میگوید: «از حدود ساعت ۴:۳۰ حالم دگرگون شد؛ انگار دلم هری ریخت پایین. همان لحظه با فائزه تماس گرفتم. او دختر خیلی شوخ و مهربانی بود. گفت: خوابیما. گفتم: کجایی فائزه، دلم شور زد. گفت: پاسارگادیم، یک مجتمع بین راهی که مسافرها بنزین میزنن و دست و روی میشورن و غذا میخورن.»
مادر با بغض ادامه میدهد: «ساعت ۴:۲۹ با فائزه تماس گرفتم و شهادتشون ۲۰ دقیقه به ۵ بود؛ یعنی فقط ۱۱ دقیقه بعد. مامان دلش شور بزند دلیل نداشته، دقیقاً؛ و همیشه برای این دو تا دلم شور میزد، چرا؟ اصلاً همیشه سر زبانها بودند؛ همه آرزو داشتند مثل فائزه و محمد باشند.»

بمب انرژی فامیل
فائزه زینالی، ساکن خیابان نبرد شمالی، دختری پرتوان و فعال بود؛ کارمند بانک رسالت با مدرک کارشناسی ارشد حسابداری. او گواهینامه پایه یک داشت و موتورسوار حرفهای بود. مادرش میگوید: «از آنجا که همسرم راننده اتوبوس بود، فائزه هم به رانندگی ماشین سنگین علاقه پیدا کرد و بالاخره گواهینامه پایه یک را گرفت. کمتر پیش میآید خانمها راننده ماشین سنگین بشوند؛ چون معمولاً کاری مردانه است. اما فائزه هم گواهینامه را گرفت هم رانندگیاش حرف نداشت.»
فائزه معروف بود به «بمب انرژی فامیل». مادر عزادار تعریف میکند: «مدام دنبال خوشحالکردن دیگران بود. آرام و قرار نداشت. هر جا وارد میشد همه حالشان خوب میشد. پدرش وقتی بیحوصله یا دلتنگ بود، فائزه به هر بهانهای سر به سرش میگذاشت تا لبخندی بر لبش بیاورد.»
دلتنگیهای مادر
بانو مسعودی از جای خالی دخترش میگوید: «وقتی سر کار بود، روزانه چندین مرتبه تماس میگرفت و حالمان را میپرسید. زمان برگشت، همکارانش را که وسیله نداشتند میرساند؛ حتی افرادی که مسیرشان به منزل ما نمیخورد. هر جای خانه را نگاه میکنم نشانههای فائزه را میبینم. کمکخرجمان بود. مرا بیرون میبرد و برایم بهترین لباسها را انتخاب میکرد و میخرید. پدرش همیشه میگفت: فائزه ما را لوس میکرد.»

روایت همکاران
حضور پرشور همکاران فائزه در مراسم تسلیت، گواه دیگری بر محبوبیت اوست؛ «منتظر بودم فقط همکاران خانم بیایند، اما تمام همکاران آقا و خانم در مراسم آمده بودند؛ حتی مدیرعامل بانک رسالت. همکارانش میگفتند: از وقتی به ما خبر دادند فائزه شهید شده جمع میشویم یک گوشه و فقط گریه میکنیم. ما هیچ بدیای از فائزه ندیده بودیم.»
در دفتر خاطراتی که همراه مادر شهید است، یادداشتهای دوستان فائزه به یادگار مانده؛ کلی آرزوی خوب و صحبت از این دختر مهربان که همیشه سعی میکرد دلی را به دست آورد. همکاری میگفت: «وقتی مشکلی برام پیش میاد، میگم بذار ببینم فائزه خانم بود چیکار میکرد، منم همون کارو میکنم.»
فائزه زینالی و داییاش محمد مسعودی چهاردهم اسفند ۱۴۰۴، در مسیر سفر به روستای پدری، در مجتمع بینراهی پاسارگاد به درجه رفیع شهادت نائل شدند؛ پروازی که برای این دو همسفر، به آخرین سفرشان ختم شد، اما نامشان را برای همیشه در دلها جاودانه کرد.
انتهای پیام/ 122
