روایت یک پدر فداکار؛ شهادت با لبِ تشنه در ماه رمضان

شهید «حسین مرادی» از شهدای شهرستان طارم در جریان تجاوز اخیر رژیم صهیونیستی است که در ماه رمضان و با لب تشنه، مظلومانه به شهادت رسید. پیکر این شهید والامقام روز دوشنبه، ۱۸ اسفندماه با حضور پرشور مردم شهیدپرور شهرستان طارم تشییع و در آرامستان روستای ارشت به خاک سپرده شد.
کد خبر: ۸۵۳۴۹۴
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۴ - 14August 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، شهید «حسین مرادی» از شهدای شهرستان طارم در جریان تجاوز اخیر رژیم صهیونیستی است که در ماه رمضان و با لب تشنه، مظلومانه به شهادت رسید، همسر این شهید گرانقدر از چگونگی شناسایی پیکر همسرش با وجود متلاشی شدن صورت وی می‌گوید: زمانی که برای آزمایش دی‌ان‌دی به معراج رفتم، یک عکس به دخترم نشان داده بودند. دخترم گفته بود کمربندش شبیه کمربند باباست و این که پدرش همیشه ناخن‌های دست و پایش را کله‌قندی می‌گرفت و یک انگشت وسطی پایش نسبت به انگشت‌های دیگر کوتاه‌تر و سوار بر انگشت دیگر بود. از همین نشانه‌ها مطمئن شدیم آن پیکر، پدرش است.

شهید حاج حسین مرادی

در ادامه مشروح این گفت‌و‌گو را می‌خوانید:

شهید در چه خانواده‌ای رشد کرده بود؟

شهید حاج‌حسین فرزند ارشد خانواده، متولد سی‌ام شهریور ۱۳۶۰ در شهرستان طارم از توابع استان زنجان بود. مادرشهید تعریف می‌کند که برای مهمانی به منزل پدرشوهرشان در طارم رفته بودند که آنجا درد زایمان می‌گیرد و حاج‌حسین در طارم متولد می‌شود؛ در حالی که خانواده شهید ساکن تهران بودند.

همسرم علاقه خاصی به روستای پدربزرگش داشت و مادرشهید تعریف می‌کرد هر وقت مدرسه‌ها تعطیل می‌شد، آقا حسین زودتر از همه ساکش را می‌بست و اصرار می‌کرد او را به منزل پدربزرگش ببرند. تمام تابستان را همان جا می‌ماند و هنگام بازگشت، با گریه به خانه برمی‌گشت.

چگونه با شهید آشنا و ازدواج کردید؟

در رفت‌وآمد‌هایی که شهید به روستای طارم داشت، با هم آشنا شدیم. آن زمان من ۱۷ ساله و آقا حسین ۱۸ ساله بودیم. با هم نامزد کردیم و دو سال بعد ازدواج کردیم. شش ماه پس از ازدواج، صاحب اولین فرزندمان شدیم و خدا یک دختر به ما داد. سه، چهار سال بعد هم فرزند دوممان که او هم دختر بود به دنیا آمد.

پدرشهید، سرآشپز سازمان حج بود و حسین هم با ایشان کار می‌کرد. در طول دوران کاری، شش مرتبه به مکه، سی‌وشش مرتبه به کربلا و سیزده مرتبه به سوریه سفر کرده بود؛ هم سفر کاری و هم سفر زیارتی.

همسرم ارادت خاصی به اهل بیت (ع) و مقام معظم رهبری داشت و جا‌های زیارتی را بسیار دوست داشت. هر وقت به سفر می‌رفت، من و دو دخترمان چشم انتظار بازگشتش بودیم. ایشان بیشتر بابایی بود تا مامانی و با پدرش نیز همکار بود.

شهید چگونه به شهادت رسید؟

در ماه رمضان و در جریان تجاوز رژیم صهیونیستی، همچون امام حسین (ع) با لب تشنه و بسیار مظلومانه به شهادت رسید. همسرم به دلیل تپش قلب و دیابت، روزه‌هایش را نمی‌گرفت و همیشه تأکید می‌کرد من هم روزه نگیرم. عادت داشت نیم ساعت به افطار با من تماس بگیرد و بگوید کتری را بگذار و افطاری را آماده کن. همیشه منتظر تماس‌هایش بودم؛ اما روز شهادت، ساعت یک ربع به دو بعدازظهر آخرین تماس حسین با من بود. با استرس خاصی گفت: «تماس را قطع کن، اینجا اوضاع به هم ریخته است. خودم با شما تماس می‌گیرم.» از لحن صدایش اضطراب عجیبی گرفتم.

آن روز دم افطار قند و فشارم افتاد و با استرس منتظر تماسش بودم، اما اذان مغرب که گفتند، خبری نشد. سفره افطار را برای دختر‌ها آماده کردم و وقتی خواستم سر سفره بنشینم، شروع به گریه کردم. به دخترهایم گفتم: هر روز بابا به من زنگ می‌زند و محال است فراموش کند. امروز که تماس نگرفته، حتماً اتفاقی برایش افتاده است. آنها سعی کردند آرامم کنند، اما من دو روز قبل خواب شهادت او را دیده بودم.

چه خوابی دیده بودید؟

دو روز قبل از شهادت، همسرم گفته بود اداره بالایی ما را زده‌اند و احتمال دارد اداره ما را هم بزنند؛ بعد از ما حلالیت خواست. من به او گفتم خواب دیده‌ام اداره‌تان را زده‌اند و تو را به بیمارستان برده‌اند؛ از بالا تا پایین باندپیچی شده‌ای و فقط چشم‌هایت پیدا بود. در خواب به ایستگاه پرستاری می‌رفتم و آنها می‌گفتند آقای حسین مرادی زنده نمی‌ماند؛ اما من بالینش می‌رفتم و می‌گفتم: «حسین تو زنده می‌مانی! من در شهر غریب به جز تو کسی را ندارم و تو به خاطر من و بچه‌ها زنده می‌مانی.» او فقط با اشاره پلک‌هایش جوابم را می‌داد و این رفت‌وآمد چند بار تکرار شد تا از خواب پریدم.

حاج‌حسین وقتی این خواب را شنید، با لبخند گفت: «هر چه خدا قسمت کند.» گفتم: حالا که احتمال می‌دهی اداره‌تان را بزنند، اجازه نمی‌دهم سرکار بروی. اما شهید در جوابم گفت: «هیچ وقت چنین حرفی نزن. من نروم، دیگری نرود، یک‌هو می‌بینی فردا دشمن در خاکمان می‌آید. آن وقت من باید تو و دخترانمان را ببرم در زاغه نگهداری کنم. حالا که فقط مشکل مملکت‌مان گرانی است، ولی آن وقت می‌بینی خاکمان هم امنیت ندارد. اشتباه نکن، من باید بروم.»

او آگاهانه به استقبال شهادت رفت؛ چون می‌دانست محل کارش هدف خواهد بود، اما به وظیفه‌اش عمل کرد.

بارزترین ویژگی‌های اخلاقی شهید چه بود؟

همسرم ارادت ویژه‌ای به اهل بیت (ع) و امام حسین (ع) داشت. هر سال هر جای تهران بود، به شهرستان می‌آمد و غذای ظهر عاشورا را در آشپزخانه مسجد شهرستان می‌پخت؛ دو روز تمام سرپا می‌ایستاد تا غذای میهمانان امام حسین (ع) آماده شود. خیلی وقت‌ها با دست‌وپای سوخته به خانه می‌آمد و حاضر نبود به درمانگاه برود. می‌گفت خودم پماد گرفتم و می‌مالم؛ این سوختگی‌ها باید بماند تا امام حسین (ع) آن دنیا شفاعتم کند.

هر وقت به او می‌گفتند بیا فلان جا دو هزار سیخ کباب بزن، می‌رفت و بدون هیچ چشم‌داشتی کار می‌کرد. من می‌گفتم دستمزد گرفتی؟ می‌گفت: وقتی در چنین جا‌هایی دعوت می‌شوی، تو نوکر امام حسین (ع) هستی و نوکر امام حسین (ع) دستمزد نمی‌گیرد.

دل بسیار مهربانی داشت. در مسیر شهرستان به حیوان‌های گرسنه غذا می‌داد و می‌گفت زمستان است و این سگ‌ها به سختی غذا پیدا می‌کنند. دخترهایم همیشه می‌گویند به خاطر دل مهربان بابا، هیچ وقت حسرت پدر دیگری را نخورده‌ایم؛ بابای ما بهترین بابای دنیا بود. حسین عاشق بچه‌هایش بود و آنها با پدرشان بیشتر رفیق بودند تا اینکه رابطه‌ای پدر‌-‌دختری باشد.

شهادتش چگونه به شما اطلاع‌رسانی شد؟

آن روز بدون آمدن حسین، افطارم را با گریه باز کردم و با توجه به خوابی که دیده بودم، مطمئن بودم اتفاقی افتاده است. تا ساعت ۱۰ شب با اداره و همکارانش تماس گرفتم، اما کسی خبری نداشت. با خانم معاون همسرم صحبت کردم و قرار شد هر کدام زودتر خبری گرفتیم، به دیگری اطلاع دهیم. هر چه می‌گذشت، بی‌خبری بیشتر عذابم می‌داد.

تا جایی که مجبور شدم با دختر‌ها به بیمارستان‌های اطراف محل کارش سر بزنیم، اما هیچ نتیجه‌ای نداشت. ما حتی آدرس دقیق محل کار حسین را نمی‌دانستیم؛ چون همسرم تعهد داده بود و اجازه نداشت آدرس را بگوید. به دختر‌ها گفته بود: اگر اتفاقی برای من افتاد، خیالتان راحت باشد همکاران به شما اطلاع می‌دهند.

ساعت ۱۰ صبح روز بعد، همان خانم تماس گرفت و گفت: «به شما تسلیت می‌گویم و هم تبریک.» پرسیدم چه شده؟ گفت: اداره حاج‌حسین را زده‌اند و به احتمال زیاد ایشان و چند نفر از همکارانشان شهید شده‌اند. با شنیدن این خبر، سکته خفیفی کردم و گوشی از دستم افتاد. سمت چپم بی‌حس شد و تا امروز با کوچک‌ترین ناراحتی، دردی شدید پشت شانه‌ام می‌گیرد.

روند شناسایی پیکر شهید چگونه بود؟

برای شناسایی به معراج شهدا رفتم. حدود ۶۰ پیکر آنجا بود؛ از هر شهید، فقط یک دست، یک پا، پیکر سوخته یا قطعه‌ای از پیکر باقی مانده بود و روی هر کدام کدی زده بودند. یک دست از پیکر شهیدی را نشانم دادند که دو انگشتر داشت و من تصور کردم متعلق به حسین است، اما وقتی دقت کردم دیدم این انگشتر ساده است، در حالی که انگشتر حاج‌حسین نوشته آیه قرآنی داشت.

پیکر او را بین اجساد نیافتم و به خانه برگشتم. دختر‌ها را برای آزمایش دی‌ان‌دی بردم تا پیکر پدرشان از این طریق شناسایی شود. عکسی به دخترم نشان داده بودند. او گفته بود کمربندش شبیه کمربند باباست و اینکه بابا همیشه ناخن‌های دست و پایش را کله‌قندی می‌گرفت و یک انگشت وسطی پایش نسبت به انگشت‌های دیگر کوتاه‌تر و سوار بر انگشت دیگر بود. با این نشانه‌ها مطمئن شده بود آن عکس، پیکر پدرش است.

آیا چهره شهید قابل شناسایی نبود؟

نه، متأسفانه صورتش متلاشی شده بود و چیزی از چهره به ما نشان ندادند. پیکر همسرم پس از گذشت شش روز با همین نشانه‌ها شناسایی شد.

وصیت‌های شهید چه بود؟

شهید وصیت کرده بود اگر اتفاقی برایش افتاد، پیکرش را به طارم و در کنار عموی شهیدش به خاک بسپارند و دوست نداشت مراسمش در تهران برگزار شود. به دختر بزرگش گفته بود کلید کشو را از مامان بگیر؛ داخل کشو خاک بقیع از مکه و تربت از کربلا دارم، یادتان نرود هنگام دفن روی صورتم بریزند.

وصیت دیگرش این بود پیراهن مشکی‌اش را در خاک قبرش بگذارند. علاقه خاصی به آن لباس داشت که در مراسم‌های ماه محرم و صفر به تن می‌کرد. یادم هست زمانی که خبر شهادت سید مقاومت را اعلام کردند، همان پیراهن مشکی بر تنش بود. پیکر حاج‌حسین را طبق وصیتش به شهرستان آوردیم و مردم شهیدپرور طارم تمام مراسم را برگزار کردند و پیکرش در آرامستان روستای ارشت آرام گرفت.

از کار‌های خیر شهید بگویید

همسرم از سال ۱۳۹۷ سرپرستی پسر بچه‌ای هم‌سن دختر کوچکم (کوثر) را بر عهده داشت و ماهانه مبلغی را برای حمایت از او به خانواده‌اش می‌پرداخت. مادر آن کودک سرطانی بود و پدرش در قید حیات نبود. دو سال به شهادتش مانده بود که با یک پیامک «فرزند دلبند شما منتظر عیدانه شماست» متوجه این کار خیرش شدم.

همیشه می‌گفت اگر برای امام حسین (ع) قدمی بردارید، صدبرابرش را برمی‌گرداند. هر سال هفتم امام حسین (ع) دو دیگ حلیم بار می‌کردیم و به هر کسی که نیاز مالی داشت کمک می‌کرد. اعتقادش این بود که آدم نداشته باشد و ببخشد، ثواب بیشتری دارد، برای همین حتی در سال‌هایی که خودمان با کمبود مالی مواجه بودیم، دیگ حلیمش برپا بود.

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار