بازگشت «یاسین»؛ وقتی دعای مادر و وعده شهید یکی شد
گروه استانهای دفاعپرس_ «حدیثه صالحی»؛ سوادکوه، با آن هوای بهشتی و سبزهزارهای بیکرانش، امروز بیش از هر زمان دیگری بوی بهشت میدهد؛ اما بهشتی که در آن، غم و شادی در یک قاب گره خورده است؛ و ما به دنبال ردپای یک «فرشته»، به منزل شهید «یاسین کمالی» رسیدیم؛ جایی که زمان در نگاه غمزده، اما صبور پدر و مادری متوقف شده است که فرزندشان را در آغوش جنگ رمضان سپردهاند.

مشق علمداری
در این خانه، خاطرات یاسین یکی یکی روایت شد. یاسین؛ پسری که در کودکی، با لکنت زبانش، دنیایی از عشق را در قلبش پنهان کرده بود. مادرش با بغضی نهفته در گلو از روزهایی روایت میکند که یاسین کوچک، با آن جثه نحیف، میخواست عَلَم امام حسین (ع) را به دوش بکشد. آنقدر کوچک بود که عَلَم او را میبرد، نه او عَلَم را! پدرش با مهربانی، از پشت او را میگرفت تا یاسین بتواند در مسیرمحکم عشق قدم بردارد. کمربندهای کلفتی که پدر خریده بود، تکیهگاه کمر نحیف یاسین بود تا بتواند ارادتش را به سیدالشهدا (ع) در خیابانها جاری کند.
یاسین، که سالها با لکنت زبان میجنگید، هر سال با امیدواری به مادرش میگفت: «ببین مامان، زبونم بهتر شده!»؛ او نمیدانست که در پیشگاه خدا، لکنت زبان او، نغمهای از خلوص بود. یاسین بزرگ شد، اما قلبش کوچکتر از آن نبود که تمام محبتش را نثار خواهرش کند و حامی بیدریغ او باشد؛ و او نه تنها برادر بلکه تنها حامی خواهرش نیز بود.

هر چه دورتر، بهتر!
داستان شهادت او، داستان یک «انتخاب آگاهانه» بود. یاسینی که در آستانه دانشگاه بود، اما وقتی دفترچه خدمت به دستش رسید، به جای آسایش، سختی را برگزید. او از آشناییهای خانوادگی در سپاه شهرستان گریخت تا در دورترین نقاط کشور، در پدافند ارتش، خدمت کند. میگفت: «هر چه دورتر، بهتر!»؛ انگار از همان زمان، تقدیر او را در دورترین نقاط میدید.
در آخرین روزهای زندگیاش، یاسین با نگاهی متفاوت به شهادت مینگریست. در ماه رمضان که با خواهرش تلویزیون میدید، با نگاهی به رژه پیکرهای شهدا، با سادگی یک کودک میگفت: «شهید شدن خیلی حال میده!»؛ او نمیدانست که این حال خوب، در واقع دعوتنامهای است از سوی معشوق. او با شجاعتی بیباک، بدون استخاره و با قلبی مطمئن، به سوی خط خطر پیش رفت؛ به جاهایی که حتی فرماندهانش اجازه ورود نمیدادند.
شب آخر، تماسهای تلفنی، صدای همسنگرهای یاسین در پشت خط و لبخندهای دیجیتالی، آخرین پلی بود میان او و خانوادهاش. پدرش، در یک تصمیم سخت، او را که برای مرخصی آمده بود، به تهران برد، چون یاسین که میدانست دیگر وقت رفتن است، با عجله به سوی یارانش بازگشت.

دوم عید برمیگردم
به مادرش که آن روزها پرستار مادر بیمارش بود، گفت: «دوم عید برمیگردم!» و او دوم عید بازگشت؛ اما نه با همان لبخندهای همیشگی، بلکه در لباس شهادت و تابوتی پراز گلهای خوشبو. مادرش که در تلاطم غم بود، تنها یک خواسته داشت: «خدایا، فقط وقتی میبینمش چشمانش باز باشه». آخر، او هر وقت که به سرکار میرفت و برمیگشت «یاسین» خواب بود و مادر با چشمان بسته او را میدید. حالا، اما وقتی پیکر مطهر یاسین رسید، پاسخ دعای مادر آمد. یاسین بازگشته بود؛ با چشمانی باز و لبخندی بر لب که گویی میخواست بگوید: «مامان، ببین! من رسیدم و اینجا واقعاً بهشت است.».
اما در پس این غم، رازی بود که یاسین پیش از رفتن در گوش مادر زمزمه کرده بود. او گویی از پیش میدانست که سفرش کوتاه است؛ چرا که وقتی پدرش چشم از جهان بست، یاسین به مادر گفته بود: «مامان، نمیخوام صدای گریه ات رو بشنوم، نالهات رو نشنوم...» انگار یاسین داشت مادرش را برای خداحافظی بزرگ خودش آماده میکرد. او میخواست مادرش را با سلاح صبر با جدایی آشنا کند تا روزی که خودش میرود، مادر بتواند در تنهاییاش گریه کند و صبور بماند.

آخرین هدیه
مادر، با چشمان نمناک، اما لبخند بر لب، از این صبر میگفت؛ صبری که حالا تنها جای خالی یاسین را با دلتنگی پر کرده است. او میداند که یاسین در جای خوبی است، چرا که هر کس او را در خواب میبیند، آرامش و شادی با خود میآورد.
یاسین، فرزند دوم خانواده، در ۲۱ فروردین ۱۳۸۴ چشم به جهان گشود و در ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، در اوج جوانی و در حین خدمت سربازی در تهران، بر اثر حمله متجاوزانه آمریکایی صهیونیستی به شهادت رسید؛ و حالا مادرش روایت میکند: «یاسین همانطوریکه گفته بود دوم عید آمد، پیش از آنکه دوستانم از تهران برسند، تا به ما بفهمانند که شهادت، پایان یک راه نیست، بلکه آغاز لبخندی ابدی است.
او بازگشت؛ با چشمانی باز و لبخندی بر لب، تا به مادرش بگوید: «ببین مامان، من رسیدم و حالا دیگه میتونی با من بخندی، چون من در بهشت بهشتیترین جای دنیا هستم.»

شهدا، مایه آرامش جامعه در شرایط بحرانی هستند
سرتیپ دوم پاسدار «احمد برسلانی» مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت مازندران، ضمن ابراز ادای احترام به جایگاه ایثارگرانه این خانواده، شهادت این سرباز انقلاب را هدفی آگاهانه برای رسیدن به سعادت ابدی توصیف کرد.
وی با اشاره به شرایط خاص زمانی شهادت ایشان، خاطرنشان کرد: شهادت شهید کمالی در برههای اتفاق افتاد که فضای شهر دچار التهاب شده بود. در شرایطی که غبار فتنهها تشخیص حق از باطل را دشوار میکرد، شهادت و تشییع باشکوه ایشان، حقانیت مسیر حق را به اثبات رساند و آرامشی را که امروز در شهرستان شاهد هستیم، مدیون همین خونهای پاک است.
مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت مازندران در سخنان خود با پیوند دادن شهادت برگزیدگان به استواری نظام، اذعان داشت: برکت خون شهدا باعث شده است که انقلاب اسلامی امروز استوار و مقتدر باقی بماند. شهدا میوههای رسیدهای هستند که شهادتشان نشان میدهد دنیا گنجایش ماندگاری این انسانهای کامل را ندارد.
وی در پایان با تأکید بر اینکه شهدا در شرایط جنگی و بحرانی، آرامبخش جامعه هستند، ابراز امیدواری کرد که همگی بتوانیم در مسیر تکامل، سربازانی شایسته برای امام زمان (عج) باشیم.
انتهای پیام/
