آزاده دوران دفاع مقدس: خبر برای اسرا حکم آب و هوا را داشت/ استخراج حقیقت از میان دروغهای روزنامههای بعثی تخصص ما شده بود+ فیلم
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- علیرضا جلالیان؛ حاج ناصر قرهباغی از راویان آزاده و یادگاران دفاع مقدس است که سالهای بعد از آزادگی تا همین امروز میدان مبارزه اعتقادی را رها نکرده و در کشاکش میدان تحریف، نفوذ و نفاق همواره سعی کرد در طرف حق روایتگر حقیقت باشد، چه در دانشگاه و محیط نخبگانی چه در میان عموم مردم. حالا سالها گذشته و او معتقد است داشتههایش که آن را به میدان مبارزه آورده از فکر و اعتقاد و روایت، همه محصول تربیت در محیط اسارت و در جوار بزرگ مردی همچون مرحوم حجتالاسلام سید علیاکبر ابوترابی است.

در ادامه و در سالروز بزرگداشت بازگشت اولین گروه از آزادگان دفاع مقدس اول به میهن اسلامی در گفتوگویی صمیمانه با این آزاده سرافراز اتصالی از درسآموختههای اسارت و آزادگی با ماجرای امروز را در پیش رویتان قراردادهایم.
دفاعپرس: اگر موافقید، ابتدا روایت شما را از اسارت بشنویم.
البته ما اسارت نداشتیم. امام رضوانالله تعالی علیه فرمودند: «شهادت دارد، اسارت ندارد». ما واقعاً اسیر نبودیم. هشت سال در اردوگاههای بعثی بودم، اگر بخواهیم دقیقتر و با امانت بگوییم، دو ماه کمتر از هشت سال. ۱۶ سالم بود که در بهمنماه سال ۵۹، در قالب گروه جنگهای نامنظم دکتر چمران به جنوب اعزام شدم.
دفاعپرس: مرحوم حاج آقای ابوترابی را از همانجا میشناسید؟
آن موقع که ما رسیدیم اهواز، ایشان سه ماه بود اسیر شده بود، اما اسمش آنجا بود. یک مدرسه به نام «حاج آقا» شده بود؛ چون اردوگاههای استقبال جنگ نامنظم در مدارس تعطیل اهواز برپا بود. یکی از این مدارس که از اردوگاههای چمران به حساب میآمد، به نام «حاج آقای ابوترابی» نامگذاری شده بود. تا فروردین ۶۰ در آنجا بودم. فروردین، ۱۰ روز مرخصی گرفتیم، اما روز اول که گذشت، دیدم نمیتوانم و طاقت ندارم. بهزور دوباره برگشتم.
آنهایی که جبهه را تجربه کرده بودند، میدانند. چیزی که ما را شیفته و شیدا کرده بود، طهارت بود. حقوقی هم نداشتیم. تیر و تفنگ و کشت و کشتهشدن نبود. واقعاً بهشت بود. امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبه ۲۷ میفرمایند: «ألا إن الجهاد باب من أبواب الجنه»؛ جهاد دری است از درهای بهشت. دوباره رفتیم جبهه. دفعه دوم در صبحانیه بودیم؛ یکی از روستاهای اطراف سوسنگرد. با بچههای سپاه سوسنگرد آشنا شدیم. حال وهوای معنوی آنها ما را شیفته خود کرده بود. با یکی از رفقا به نام «شهید سیدحسین موسوی» که بعداً در عملیات رمضان به اسارت در آمد و زیر شکنجه بعثیها به شهادت رسید، تصمیم گرفتیم عضو سپاه شویم و با لباس سپاه برگردیم.
در ۱۷ سالگی به عضویت سپاه درآمدم. سابقه جبهه مؤثر بود. دو ماه طول کشید تا این کار انجام شود. رفتم دوره ۱۸ سپاه ئ در گردان ۱۸ پادگان امام حسین(ع). تمام آموزشها را دیدم. از یک طرف دلتنگی جبهه و از طرف دیگر درد دندان و پاهایم که از بچگی گریبانگیرم بود، باعث شد نتوانم ادامه دهم. به هر حال گفتم باید دوباره به جبهه بروم. من را فرستادند روابط عمومی سپاه. آنجا هم دیدم امکان اعزام نیست. پشیمان شدم و برگشتم دوره پادگان امام حسین.
آمدیم و ما که دوره ۱۸ بودیم و رفته بودیم باید حالا در دوره ۲۱ شرکت میکردیم. اوایل زمستان ۶۰ رفتیم پادگان امام حسین. از شانس خوب یا بد ما، دورهها از ۴۵ روز به سه ماه تغییر کرده بود. همدورهایهایی داشتیم مثل برادر مخبر، فرزند شهید مخبر که به دست منافقین شهید شد. آموزشهای نظامی در زمستانهای قدیم پادگان امام حسین در ارتفاعات شمال شرق تهران با برف دو متری همراه بود. خلاصه سه ماه آموزش دیدیم و بعد به پادگان توحید در جاده ورامین معرفی شدم. دوستم شهید موسوی هم به پادگان ولیعصر معرفی شد. آنجا بودیم تا چند مأموریت شهری مثل فرودگاه، زندان اوین و دانشگاه الزهرا. در اوین با اساتید حوزه جلساتی به همراه آیت الله مصباح یزدی داشتند و ما حفاظت میکردیم. اما دیدیم فایده ندارد.
من در این دوران از دو تا از بهترین عملیاتهای دفاع مقدس، یعنی فتحالمبین و الیبیتالمقدس جا ماندم. چون آمده بودیم اینور و مشغول آموزش و بعد کارهای امنیتی داخل که مربوط به سپاه بود شدیم. بعد زمزمه شده بود که عملیات بعدی آخرین عملیات است و جنگ تمام میشود.

دفاعپرس: یعنی منظور بعد از عملیات رمضان است؟
بعدا نام آن عملیات را گذاشتند رمضان. من و دوستم که او در پادگان ولیعصر بود و من در پادگان توحید، هر دو گیر کرده بودیم. من مقید بودم که از اصول کار تمرد نکنیم و بهصورت قانونی بتوانیم اعزام شویم، اما دوستم با مشت روی میز کوبید و گفت «من میترسم جنگ تمام شود و ما حسرت بخوریم». مشتش را که روی میز زد انگار روی سر من زد و من دیدم درست میگوید. گفتم برویم و او تعجب کرد که من که مقید بودم تمرد نکنیم این حرف را زدم.
با هر تلاشی که شده توانستیم اعزام شویم و رفتیم منطقه و در عملیات رمضان شرکت کردیم و توبیخ هم شدیم. اما بعد از آن دیگر بهصورت رسمی اعزام شدیم. آن زمان عملیات زینالعابدین(ع) در منطقه سومار و ادامه عملیات مسلمبن عقیل بود. همانجا در ۲۵ آبان سال ۶۱ اسیر شدیم. داستان اسارت ما مفصل و شنیدنی است. فقط بگویم که ما دو گردان عمار و ذوالفقار از لشکر ۲۷ بودیم. مأموریت داشتیم قبل از شروع عملیات از شیاری که بچههای اطلاعات عملیات پیدا کرده بودند، از زیر سنگر عراقیها رد شویم. این تاکتیک عملیاتی را حاج احمد متوسلیان در غرب اجرا کرده بود که با دور زدن عقبه دشمن و از کار انداختن توان توپخانه آن، دست دشمن را در پاتک کردن علیه نیروهای خودی کوتاه کند. همین روش در عملیات فتح المبین اجرا شد و قرار بود در عملیات زین العابدین هم اجرا شود.
شهید رضا چراغی، فرمانده تیپ محمد رسولالله(ص)، دو روز قبل توجیهمان کرد و گفت مأموریت بسیار حساس است و اگر صدایتان درآید، قتلعام میشوید. چرا که شیاری که پیدا شد بود و منتهی به دشت میشد از زیر سنگر بعثیها میگذشت و در مسیر شیار هم چالههای برزگ آب با عمق متوسط یک و نیم متر بود که گروههای سه نفره مامور بودند تختههایی بیاورند و با گذاشتن تختهها بر روی گودال، مسیر حرکت را هموار کنند. ما راه افتادیم ولی در مسیر راه را گم کردیم و ستون قطع شد و دغدغه پیدا کردن مسیر را داشتم، اما وقتی به دشت رسیدیم، دیگر دیر شده بود و ساعت رسیده بود. پشت بیسیم که استعلام گرفتیم و گفتیم سه کیلومتر با موقعیت توپخانه فاصله داریم، گفتند دیگر دیر میشود و عملیات شروع شده است. لذا دستور دادند که ما از پشت سر شروع کردیم، اما با توجه به وضعیت، محاصره شدیم. اکثر بچهها شهید شدند و ۵۰، ۶۰ نفر مجروح و اسیر شدیم.
دو شب قبل از عملیات، خواب شهادت خودم را دیدم و همان صحنه اتفاق افتاد، اما شهید نشدم. به بزرگی گفتم چرا اینطور شد؟ گفت: شاید آن لحظه مادرت از تو دل نکند یا یک وابستگی وجود داشته که نگذاشته روحت آزاد شود. هر چه بود، تا امروز شهادت نصیب ما نشد و با این وضعیت جسمی و سن و سال، امیدی نداریم مگر اینکه خدا از فضل بیکرانش عنایت کند.
دفاعپرس: انشاالله سعادتمند و عاقبت بخیر باشید. از این جا به بعد وارد دوران اسارت بشویم؟
بله، جنگ دو چهره داشت؛ یک بُعد دفاع جانانه ما در جبههها و بُعد دیگر دفاع از آرمانها در پشت جبهه دشمن و در اردوگاهها که به مراتب سختتر بود. در جنگ همه به فکر شهادت بودند، اما هیچکس به اسارت فکر نمیکرد. همه میگفتند: خدا نکند اسیر شویم. اسارت دنیای ناشناختهای بود و همین ناشناختگی ترس ایجاد میکرد. اخباری هم از وضعیت اسفبار اردوگاههای بعثی به ما میرسید. اما باور کنید از همان لحظه اول، خدا آرامشی بر دلهای ما حاکم کرد. بعثیها در امر تبلیغات بسیار قوی عمل میکردند. این مبارزه با بعثیها در جبهه اسارت از همان ابتدا شروع میشد. وقتی میخواستند با کار تبلیغاتی و رسانهای وارد کارزار مبارزه شوند و با مصاحبه و عکس و گزارش خبری از ذلت ما بگویند، که البته عمده یا همه رزمندگانی که به اسارت در آمده بودند محکم و با اراده پا در میدان این مبارزه گذاشتند.
دفاعپرس: اولین جایی که شما را بردند کجا بود؟
در همان منطقه مندلی ما را در پادگانی پیاده کردند و ما را کنار هم خواباندند. همه مجروح بودیم. خبرنگاران خارجی هم بودند. یکی از درجهدارهایشان که فارسی بلد بود، آمد و گفت: «چرا آمدی؟» من که نای حرف زدن نداشتم، نفر بغل دستی من که حالش از من بدتر بود و گلوله به شکمش خورده بود گفت من مصاحبه میکنم. گفت ما آمدیم که «کربلا را آزاد کنیم». ترجمه کرد و افسر بعثی عصبانی شد اما چون دوربین و خبرنگار آنجا بود کاری نکرد. بعد گفت مگر مردم عراق مسلمان نیستند که شما میخواهید کربلا را از دستشان آزاد کنید؟ او هم گفت ما کاری به مردم عراق نداریم، عراق امروز دست کسانی است که با مردم عراق هم دشمنی دارند و همین ادامه پیدا کرد و افسر بعثی عصبانیتر شد.
بعد از مدتی اینها چون دنبال پاسدارها بودند که حرث الخمینی میگفتند، معاون گروهان ما را که ریش بلندی داشت را بردند. هر چه او زدند به امام خمینی توهین کند، نتوانستند. در آن لحظه شاید عقلا باید تقیه میکردیم اما استقامت را به تقیه ترجیح دادیم.
دفاعپرس: شما را هم به اردوگاهها منتقل کردند؟
بله، در اولین اردوگاه که رفتیم، رفقایی که قبل از ما آنجا بودند نقل میکردند که یک روز افسران بعثی اسرا را وسط نشانده بودند و گفتند: «هرکس پاسدار خمینی است، مرد است و نمیترسد، بلند شود». نفر اول بلند شد و گفت: «من پاسدار خمینی هستم». نفر دوم، سوم تا ده نفر. بلند شدند، آنها هم گفتند همین کافی است. آقای محمود شرافتی که از آزادهها است هم جزو این ده نفر بود که با معجزه زنده ماند. او هم آنجا بود و بلند شد. آن ده نفر را بردند و فقط برادر شرافتی برگشت. ما از مابقی اینها دیگر هیچ اثر و خبری نداریم. یعنی از همان ساعت اول، بچهها این روحیه را داشتند و این لطف خدا بود.
دفاعپرس: از فضای اردوگاهها بگویید.
بعد از اسارت قطعا ما آمدیم و وضعیت اردوگاههای ایران که برای اسرای عراقی بود را هم دیدیم. در مقابل آنچه که برای ما در عراق فراهم بود، اینجا برای آنها هتل بود. حالا البته برخی آمدند با اجبار صدام یا با غرض خاطراتی را به دروغ نوشتند اما آنهایی که تحت سیطره صدام نبودند حقیقت را روایت کردند، البته ما کمکاری در روایت داریم بر عکس بعثیها. زندانبان شیعه اردوگاه که سرباز بود باورش شده بود که ما مجوس هستیم و وقتی میدید نماز میخوانیم و مخفیانه روضه و عزاداری داریم تعجب میکرد. خاطرات زیادی در این باره است اما من هدفم گریزی دیگر از ماجرای اسارت به ماجرا امروز است.
همینجا اشاره کنم که بعد از آزادگی چند سالی کار رها شد، اما وقتی آقای شهید ما مهیب زد، برخی دوستان دست به کار شدند و آقای مسعود دهنمکی سالها زحمت کشید و ۸۰ جلد کتاب به عنوان دائره المعارف آزادگی را منتشر کرد که اثر اخراجیهای او هم بروندادی از همین تحقیقات بود، اما من هنوز معتقدم این قطرهای است در مقابل اقیانوس.
حماسهای که آزادگان ما آفریدند و خبرش به امام رسید، باعث شد امام پیامهای افتخارآمیزی برایشان بفرستند. امام فرمودند: «اگر فرزندان من از اسارت برگشتند و من نبودم، سلام مرا به آنها برسانید». رهبر معظم شهید انقلاب هم فرمودند: «شما با مقاومتتان ملت ایران را سربلند کردید». اعضای صلیب سرخ در کتابشان نوشتند: «رفتم و سربازان اسلام را در اردوگاههای اسرای ایرانی در عراق دیدم. اینها مانند دیگر اسرایی که دیده بودیم نبودند، بلکه مردانی ایستاده و محکم بودند که نه افسرده شده بودند و نه خسته...»
دفاعپرس: برگردیم به خاطرات اردوگاهها و به ویژه موصلها، خاطرهای برایمان نقل میکنید؟
همان شبی که ما را به اردوگاه موصل بردند. خدا رحمت کند «شهید اسماعیل بختیار» ارشد اردوگاه را دیدیم که در محاصره ۱۰تا ۱۵ بعثی در لباس اسیری آمد و سلام علیکم کرد و گفت برادرها من ارشد اردوگاه هستم. چند تا نکته را سریع و در لفافه گفت از جمله اینکه نگران نباشد و اینجا دست خودمان است، مقاوم باشید و عزت خودتان را به امکانات بیشتر نفروشید و...
ما هم وقتی وارد اردوگاه شدیم، اول حس کردیم خلوت بود، اما متوحه شدیم از پشت در آسایشگاهها ما را نگاه میکنند با سلام علیک و این که «خیلی خوش آمدید، برادرا! اینجا حکومت دست خودمون است. صلوات ختم کنید». هوای ما کاملا عوض شد. تا آن لحظه احساس اسیری داشتیم، اما با ورود به اردوگاه و دیدن این فضا، فکر کردیم به خانه آمدهایم. صلوات فرستادن ۱۲۰۰ نفر اسیر خیلی روحیهبخش بود.
در ازای اینکه دعا و نماز جماعت آزاد باشد، امکانات مادی کمتری طلب میکردیم؛ مثلا آنجا هر دو نفر یک دمپایی داشت و پتو کم بود. ما که روحیه گرفتیم. آنجا به ما یکسری جیره دادند، گفتیم چقدر خوب است، دو روزه خوردیم، بعد از دو روز چون هنوز بچههای اردوگاه را ندیده بودیم و از فضا مطلع نبودیم، وقتی دکتر آمد معاینه بچهها، پرسیدیم جیره جدید را کی میدهند؟ دکتر با تعجب گفت مگر چند ماه است اینجا هستید؟ جیره ماهی یکبار است. بعدا فهمیدیم همان جیره را هم که دادند، جیره یک ماهه همه بچههای اردوگاه بوده که برای ما ایثار کرده بودند و به مصرف دو روز ما رسید. حالا زندگی در اردوگاه شروع شد با همه سختیهایی که شاید شنیده باشید.
دفاعپرس: شما قبل از شروع مصاحبه و در خلال آن از یک حالت پل اتصال بین ماجرای اسارت و مسایل امروز صحبت کردید...
بله میخواهم به بخشی از خاطرات آن دوران بپردازم تا به امروز برسیم. آب و هوا دو عنصر اصلی حیات است. این برای اسیر سه عنصر میشود: آب، هوا و خبر. خبر برای زندانی مثل آب و هواست. من در جایی مستند این را نخواندهام اما شنیدهام که حضرت یوسف علیهالسلام برای همه زندانیان دعا کرد که خدایا هیچ زندانی را بیخبر از بیرون نگذار. ما سه ماه یک بار نامه میگرفتیم؛ چهار خطی که تا سه ماه ما را شارژ میکرد. بعضیها بودند که تا آخر اسارت نامهای برایشان نیامد و اصلا در لیست صلیب سرخ نبودند. الان باور اینکه خبر خیلی مهم بود شاید خیلی سخت است.
دفاعپرس: چطور اخبار را به دست میآوردید؟
این خودش یک بحث مهم است. شش سال از هشت سال اسارتی که من درک کردم را رادیو داشتم و دو سال بدون رادیو بودیم. اینقدر برایمان مهم بود که اگر رادیو را از دست میدادیم، چند روز بیشتر طول نمیکشید تا دوباره پیدا کنیم. یک شبکه مخفی زیر زمینی در اردوگاه مسئول کسب و ثبت اخبار از رادیو و اعلام آن به عموم بود. واقعا کاری تمیز و تشکیلاتی. در محیط بسته، امنیتی و خفقان اردوگاه از سختترین کارهایی بود که اگر امروز به آن فکر کنم باور نمیشود ما توانستیم آن را انجام دهیم.
فقط این نبود که دنبال کسب اخبار باشیم، زندگی اسارت را هدفدار کردیم، لحظههای نبود که عمده اسرا دنیا آموختن، کسب مهارت، کسب علم و دانش و... نباشند. من خودم باید سه ماه در نوبت میماندم تا مدرس زبان انگلیسی یا مدرس قرآن یا مدرس فلان دانش سرش خلوت میشد و برای من کلاس میگذاشت. فضا را اینطور کردیم که اسرا پر از انگیزه بودند. اهمیت رادیو و خبرگرفتن در حدی بود که اگر لو میرفت فوری دنبال جایگزین بودیم.
مثلاً کامیون آب که داخل میآمد رادیو داشت و بچهها با زیرکی میرفتند جور میکردند. خدا لطف کرد و ما از طریق رادیو اخبار ایران را داشتیم. این برای حفظ روحیه بسیار مهم بود. بچهها با ایمان راسخ، دعا، درس، قرآن، زبان، ورزش و... وقت کم میآوردند. ورزشهای رزمی ممنوع بود، اما نگهبان میگذاشتیم و مخفیانه ورزش میکردیم. ورزش توپی آزاد بود. اما بحث خبر از همه مهمتر بود. این برای بعثیها هم مهم بود طوری که بعد از فرار از اردوگاه، سنگینترین جرم پیدا کردن رادیو محسوب میشد و به قیمت جان تمام میشد.
دفاعپرس: وقتی رادیو را پیدا میکردند چه میشد؟
یک بار رادیو را پیدا کردند. بعثیها گفتند: «رادیو مال کیه؟» برادر حسن یزدانی اهل خمینیشهر بلافاصله بلند شد و گفت: «مال منه». بردندش و سه ماه تا مرز شهادت زیر شکنجه رفت. بعد از آن عراقیها اسمش را گذاشتند «حسن رادیو».
بچهها در این مواقع سبقت میگرفتند. شهید خلیل فاتح هم که یک بار انبار عراقیها آتش گرفت و سلاح و مهمات انبار در معرض انفجار بود، از اسرا برای خاموش کردن آتش استفاده کردند، در این میان چند نفر از اسرا با هوشیاری و دقت تعدادی سلاح و مهمات را خارج کردند و در باغچههای اردوگاه قایم کردند. وقتی عراقیها فهمیدند و اردوگاه را برای پیدا کردن آن مهمات شخم زدند و پیدا شد و خواستند مقصر پیدا کنند. خلیل فاتح بلند شد و گفت: «کار منه». خلیل خیلی شجاع بود، در حالی که کار او نبود و اصلا نمیدانست کار چه کسی است. برای اینکه بچههای اردوگاه آسیب نبینند مسئولیت کار را قبول کرد. او را بردند و زیر شکنجه گرفتند تا همکاران خودش را لو دهد، او هم گفت برویم با چهره شناسایی کنم، وارد هر آسایشگاه که شد به ترکی که بعثیها نمیفهمیدند گفت: «برادران! من مسئولیت اینها را به عهده گرفتم، کسی غیر از من قبول نکند و من را حلال کنید». بعد که بعثیها دیدند که کسی را معرفی نکرد، خلیل گفت من نمیخواستم کسی را معرفی کنم، رفتم که از بچهها خداحافظی کنم. خلیل فاتح را زیر شکنجه شهید کردند، پیکر مطهرش سالها بعد برگردانده شد.
دفاعپرس: گفتید دو سال از شش سال رادیو نداشتید؛ آن دوسال چه میکردید؟
کل مطلب من برای امروز هم از همینجا نشأت میگیرد. در این دو سال فقط ۱۰، ۱۵نفر از متولیات اردوگاه امکان دسترسی به برخی روزنامههای عراق و ارتش بعث را داشتند. در این دو سال اینها بهخوبی یاد گرفتند که اطلاعات درست را از دل اخبار سرتاسر کذب روزنامههای دشمن استخراج و تحلیل کنند. وقتی دیگر امکان دسترسی به رادیو نداشتیم و حتی گاهی اینقدر برای به دست آوردن یک رادیو علاوه بر تلاش بیسابقه نذر و نیاز میکردیم، طوری که آن رادیو را بچهها اسمش را میگذاشتند سفره حضرت ابوالفضل علیه السلام و دیگر این نبود و تنها منبع خبری ما همان روزنامهها سرتاسر کذب بود. تیم های نخبه ما کمکم یادگرفتند که از دل این همه اکاذیب چگونه اخبار درست و واقعی را استخراج و تحلیل کنند و بعد می آمدند اخبار و تحلیلهای درست را میخواندند.
دفاعپرس: از حضور صلیبسرخ و صحبتهای آنها هم اشاراتی داشتید، اعضای صلیب سرخ چه نظری در رابطه با شما داشتند؟ چون میدانم بعد از بازدید از اردوگاههای شما روایتهای عجیبی داشتند.
نیروی صلیب سرخ به ما میگفت: «شما با همه اسرای دنیا فرق میکنید. ما همه دنیا را رفتیم، آمریکای لاتین، آسیای دور، فلسطین اشغالی که مسلمانها اسیر هستند و... در تمام اردوگاهها افسردگی و خودکشی بیداد میکند، ولی شما انگار تازه آمدهاید، سر زنده و شاداب هستید، در عین حالی که امکانات خوبی ندارید».
او درست میگفت و من رمز و رازش را در ایمان و بصیرت بچهها میدانم. اخبار کذب و پروپاگاندای دشمن بر اسیری که متکی به ایمان و بصیرت بود، تأثیر نمیگذاشت. بعثیها ناکام و خسته از این تلاش بیهوده در پایان اسارت، بلند میگفتند: «خدا شاهده از شر شما راحت میشویم». چرا؟ چون بعثیها مأموریت داشتند که مقاومت را بشکنند، اما هرگز نشد.
دفاعپرس: استراتژیستهای نظامی میگویند «به جای حمله مستقیم به دشمن به استراتژی او حمله کن» و شما این را در اردوگاهها اجرا کردید؛ حالا میخواهم به واسطه اینکه میدام این رزم را دیدید بفرمایید میزان بصیرت به چه چیزی بستگی دارد؟
میزان بصیرت به میزان وابستگی انسان به دنیا و قدرت بستگی دارد یعنی رابطه عکس دارند. شهدا راه صد ساله را یک شبه طی کردند. نوجوانانی که وصیتنامهها و صوت و فیلم صحبتهایشان هست همچون شهید عزیزالهی و دیگر شهدای نوجوان؛ بصیرت اینها بهواسطه اطلاعات و علوم و دانش و تجربه نبود؛ اینها با ایمان خود و انقطاع خود بصیر شدند. به میزانی که از دنیا منقطع شدی، بصیرتت بیشتر میشود. من دیدم بعضی بزرگان را که نفوذیها توانستند فریب دهند و از انقلاب جدا شوند. اینجاست که باید پرسید چرا نفوذیها میتوانند به خواص، اطلاعات غلط بدهند و آنها را فریب دهند؟
عرض کردم در اردوگاهها، اسرای ایرانی از لابلای اخبار کذب دشمن که قوی بود، حق را تشخیص میدادند. حزب بعث در تبلیغات قوی بود، اما ما مرعوب نبودیم، اراده ایمان ما بود و استخراج حقیقت در دریای کذب واقعا اتفاق میافتاد. امروز هم در این جنگ ترکیبی پیچیده، خواص باید بصیرت داشته باشند تا با اطلاعات غلط موضعگیری نکنند.
خوشبختانه مردم ما بصیرند و مانند برخی از خواص سرشان کلاه نمیرود، اینکه اطلاعات غلط بدهند و یک فرد از خواص باور کند، بر اساس آن صحبت کند، یا حتی سکوت کند و پاسخ ندهد این خیلی تصویر زشتی را در ذهن ایجاد میکند. در همین ماجرا بعد از شروع جنگ سوم شاید نمونههایی از این موارد وجود دارد که حتی تا جایی پیش رفت که داشتند جای جلاد و شهید را هم عوض میکردند.
دفاعپرس: در مورد سکوت در فتنه هم همین طور است؟
بله. زمانی که در اسارت حکمت اول نهجالبلاغه را از حاج آقا ابوترابی میآموختیم. سالها فکر میکردیم یعنی اگر فتنه شد، کنار بایست تا به کسی برنخورد، متاسفانه چون جاج آقا تحت نظر بود خیلی نمیشد با ایشان وارد بحث شد و شبهات را پرسید. بعد از آزادگی دیدم که رهبر شهید در سخنرانی که برای خبرگان داشتند، با اشاره به همین حکمت فرمودند: «معنای حکمت امیرالمؤمنین علیهالسلام این نیست که بکشی کنار. میگوید به طرف باطل مایل نشو. جنگ حق و باطل است. حق را تشخیص بده و بایست وسط.» گاهی سکوت ضربه جبرانناپذیر میزند و عدم دفاع از حق، مسئولیت را سنگین میکند. آقا فرمودند: «امروز هیچ کس حق ندارد حتی یک اشتباه کند. کافی است موضعگیری کنی یا نکنی».
دفاعپرس: واژه «خودسانسوری» در میان آزادگان برای نوشتن خاطرات در جایی مطرح شد، چرا اینطور است؟
من از چهارم ابتدایی از مدرسه وارد نهضت شدم و تا امروز همه چیز را دیدهام. قویترین کار تشکیلاتی را در اسارت دیدم. این کار تشکیلاتی یکی از نیازهای مبرم امروز ماست، ولی لزوم فهمیدن چیستی، چرایی و چگونگی این مهم باید از دل خاطرات و روایت دقیق از اسارت در بیاید. بله ما هم همیشه گلایه داریم که آزادگان حرف نمیزنند. برخی توانمندی یا علاقه ندارند. این هم اشتباه است که آنها سکوت کردهاند. تعداد کسانی که خاطره مینویسند بسیار کم است. من خودم نوشتم، اما چاپ نکردم. از عزیزان آزاده خواهش میکنم تا آنجا که میتوانند، خاطراتشان را بنویسند. یک خاطره میتواند یک حلقه مفقوده را در تاریخ پر کند و از این منظر خیلی مهم است. شاید دلیل دیگر خودسانسوری به خاطر خستگی، آسیبهای جسمی ناشی از اسارت و مشغله زندگی باشد. اما روحیه خوبی نیست؛ تا وقتی توان داریم باید این برهه مهم و تاثیرگذار را روایت کنیم.

دفاعپرس: در انتها مایلیم خاطرهای از حاج آقا ابوترابی بفرمایید، چون میدانم شما هم ایشان را در دوران اسارت و هم بعد از آن خیلی خوب درک کردید...
آیتالله بهجت رحمتالله علیه درباره مرحوم حاج آقا ابوترابی به پسرشان آقای یاسر فرمودند: «پدر شما از اولیاء الله بود و مرگش اختیاری». نگاه و کلام حاج آقا همه آرامش و نور بود. فکر کنم نقل این خاطره، ویژه بودن حاج آقا را نشان دهد. خاطرم هست که وقتی ما اسرا با هم صحبت میکردیم، هرکس دلیلی برای اسارتش داشت. یکی میگفت: «دل مادرم را شکستم»، یکی میگفت: «یک پرنده را گرفتم» و تلقی کفاره کناهان را داشتیم، اما حاج آقا گفت: «من اسارتم را مدیون دعای یک پیرزنم».
نعریف کرد: «عراق حمله را شروع کرده بود. مردم از روستاهای اطراف اهواز فرار میکردند. دیدم پیرزنی نشسته و گریه میکند. گفتم: مادر! بلند شو. گفت: اینجا داخل یک جعبه در خانه تمام زندگیام است. من بدون آن میمیرم و من در شرایطی که عراق روستا را اشغال کرده رفتم و وسایلش را جمع کردم و برای او بردم.
حاج آقا چریک بود، در گروه شهید چمران به عنوان یک چریک حضور داشت وقتی بعد از آزادگی با حاج آقا کوه میرفتیم به گرد پایش نمیرسیدیم یا در پیادهروی از تهران تا مشهد ما صد بار آب میخوردیم، ایشان با زبان روزه جلوتر از همه بود، فلذا خودش رفت و این کار بسیار مشکل را برای آن مادر کرد. بعد حاج آقا گفت: آن مادر از ته دل دعا کرد که خدا عوض این کارت را بدهد... و این اسارت عوض همان دعایی بود که او کرد تا من وارد میدانی شوم که باعث اعتلای روحی و معنویام باشد.
حاج آقا واقعا تمام زندگیاش در سیر و سلوک بود. اسارت از دید حاجآقا مرحلهای از سیر و سلوک بود. ابوترابی میگفت: «ما در اسارت هستیم، اما باید مقاومت کنیم. تا جایی که جان داریم». او مأمور الهی در بین اسرا بود و بهنظر من اگر او بین ما نبود من امروز نمیتوانستم از اسارت و آزادگی به عنوان یک افتخار صحبت کنم.
انتهای پیام/ 119
