حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۷۹

امام ما قبیله‌سازی‌اش حرف نداشت

یک‌تنه ایستاده بود جلوی موج بلاها. حالا ما داشتیم نتیجه زحماتش را می‌دیدیم. آخر کی می‌توانست این‌همه آدم را، عقاید مختلف را، با آن‌همه مشکل، متحد و همدل کند؟ درست است که امام ملت رفت؛ اما ملتی متحد از خود به جا گذاشت.
کد خبر: ۸۵۵۲۰۰
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۰۲ - 17August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسسمیه رستمی (کردستان_قروه)؛ تصویر یک‌تکه سیاه بود با لکه‌های سرخ‌رنگ. تمام هفته را پای تلویزیون نشسته بودم. پای رفتن نبود و من جامانده از تشییع عظیم رهبر جهان اسلام، بغضم را فریم‌به‌فریم فرومی‌دادم. نمی‌دانم کدام روز تشییع بود که سیل مردم سیاه‌پوش با پرچم‌های خون‌خواهی در دست، باعث شد یاد حرف‌های هستی بیافتم. کلمه‌به‌کلمه بحث‌هایمان توی ذهنم می‌چرخید. 

رهبر شهید

یادم است توی کانالش نوشته بود: «ما یک قبیله‌ایم.» خنده‌ام گرفت. تازه باهاش آشنا شده بودم و رویم نمی‌شد بگویم اول برو عضوگیری کن بعد قبیله بساز.

دوتایمان شاگرد استاد «ک» بودیم و قرار بود تبدیل به ماشین پول‌سازی بشویم. این هم از آموزش‌های استاد ک بود که اعضای کانالت را قبیله خودت کن. چون قبیله بزرگ‌تر و متحدتر از خانواده است. یک بیانیه‌ای هم ارائه می‌داد که رئیس قبیله همه هم و غمش افرادش است. اصلاً جان می‌دهد برای اینکه بهترین‌ها مال افراد او باشد. می‌رود توی دل خطر. زحمت‌های اصلی را او به جان می‌کشد. کار را برای اهل قبیله آسان می‌کند.

من که اهل تجارت نبودم زود کنار کشیدم. یک‌کمی راحت‌طلبی هم قاطی کار نکردنم بود. اما می‌دیدم که او دارد قبیله‌اش را بزرگ‌تر می‌کند و خوب نتیجه می‌گیرد. خودم هم خوشم می‌آمد مخاطب پیام‌هایش باشم. عضو قبیله‌اش باشم؛ چون هر روز چیز تازه‌ای برایمان رو می‌کرد؛ آموزش‌های هنری، نحوه بازاریابی، نحوه فروش محصول و چیز‌هایی ازاین‌دست.

دوستی‌مان هر روز عمیق‌تر می‌شد و نقب می‌زدیم به دل خاطره‌ها و از خودمان می‌گفتیم. به خودم که آمدم شده بود خواهرم. یک روز خندیدنم به قبیله‌سازی‌اش را تعریف کردم. گفت: «قبیله ساز فقط آقا.» همیشه ته حرف‌هایمان می‌کشید به او که قبله هر دوتایمان بود. مخالفت کردم. این بار را با هستی همراه نبودم. مردم را همراه آقا نمی‌دیدم. از ساز مخالف‌ها و نخواندن حرف آقا گفتم. از دوری مردم از او. وضع جامعه. اختلاف قشر‌های مختلف. در جواب استدلال‌هایم برای مظلومیت و تنهایی آقا گفت: «به وقتش می‌بینی.»

و دیدم. اما وقتش را دوست نداشتم. آن روز پای تلویزیون داشتم قبیله رهبر را می‌دیدم. بدون این‌که بهمان بگوید ما را عضو قبیله خود کرده بود. هستی راست می‌گفت. امام ما قبیله‌سازی‌اش حرف نداشت. رفته بود تو دل خطر‌ها و کار را برای ملتش آسان کرده بود.

یک‌تنه ایستاده بود جلوی موج بلاها. حالا ما داشتیم نتیجه زحماتش را می‌دیدیم. آخر کی می‌توانست این‌همه آدم را، عقاید مختلف را، با آن‌همه مشکل، متحد و همدل کند؟ درست است که امام ملت رفت؛ اما ملتی متحد از خود به جا گذاشت. قبیله‌ای که اعضایش دست‌های هم را محکم گرفته‌اند و سپر شده‌اند برای ایران.
 
 فرمانروای ما گفت
 خدا قبیله‌ام را حفظ خواهد کرد 
 و خفت.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها