حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۸۰

دو زن از دو کشور وسط مشایه شانه‌هایشان می‌لرزید

از وقتی داعش وارد عراق شد، خون ما با خون عراقی‌ها قاطی شده بود و حالا خنده‌ها و گریه‌هایمان. دهانم دیگر تلخ نبود. خستگی‌ام را هم شسته و برده بود.
کد خبر: ۸۵۵۲۱۹
تاریخ انتشار: ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۲۴ - 18August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسملیحه نقش‌زن (مسیرکاظمین‌کربلا)؛ پرچم قرمز را به کالاسکهٔ آلا تکیه دادم و لیوان کاغذی چای عراقی را توی دستم جابه‌جا کردم. نمی‌دانم چه رازی در این سیاهِ تلخ هست که خستگی را می‌شوید و می‌برد؛ حتی اگر غلظت و سیاهی‌اش دلت را بزند و به زور شکر قورتش بدهی.

رهبر شهید

چای را مزه‌مزه می‌کردم که دستی کنارم به سمت پرچم رفت. لبخند که زد، گردی صورت پرچینش بیشتر شد. شیله‌اش را کنار صورتش ثابت کرده و لبهٔ پِرپِری بالای شیله منظم روی سرش ایستاده بود. چادر عربی‌اش را روی سرش جابه‌جا کرد و دوباره به پرچم دست کشید و گفت: «حسین.»

از عصر که راه افتادیم، پسربچه‌های عراقی پنج‌شش پرچم ایران را که با خود آورده بودیم، گرفتند. فقط مانده بود این پرچم قرمز و پرچم بزرگی که یک طرفش نقش پرچم ایران بود، طرف دیگرش نقش پرچم عراق و وسطش مشت گره کرده و زیرش نوشته بود: «مثلی لایبایع مثل یزید.»

لیوان چای را گذاشتم روی صندلی بغلی و پرچم قرمز را به سمت زن باز کردم. وسطش با مشکی بزرگ نوشته بود «یالثارات» و بالای «تِ» کشیدهٔ آن، عکس آقای شهید بود.

لبخند از روی صورت زن محو شد. لب ورچید و پرچم را کشید سمت خودش و بوسیدش. اشک‌ها لابه‌لای چین‌های صورتش روان شدند. لبهٔ شیله را توی دستش جمع کرد و جلوی دهانش گرفت. روی پایش می‌زد و زیر لب روضهٔ عربی می‌خواند.

دهانم که به زور شکر شیرین شده بود، دوباره تلخ شد. بغض گلویم را پر کرد. دخترکِ پنج‌شش ساله‌ای زیرچشمی من را نگاه می‌کرد و هی روی پای زن می‌زد: «اُمّاه... اُماه... من هذا؟!» 

زن پرچم را کشید روی سر دخترک. دختر دوباره نگاهم کرد. پرچم را باز کردم و به عکس اشاره کردم: «قائدنا، شهید سیدعلی الحسینی الخامنه‌ای.»

بغضم ترکید و صدای گریهٔ زن بیشتر شد. نفهمیدم کدام‌مان اول آن یکی را در بغل گرفت. وسط مشایه. دو زن از دو کشور، بدون آن‌که خیلی حرف هم را بفهمند، همدیگر را در بغل گرفته بودند و شانه‌هایشان می‌لرزید. زن پشت کمرم دست می‌کشید و من چادرش را چنگ می‌زدم. دخترک پرچم را بوسید و به سینه فشار داد.

موقع خداحافظی، دست زن را محکم فشار دادم. گفت: «صوره.»  فکر کردم می‌خواهد عکس بگیریم. گوشی را درآوردم که اشاره کرد به عکس آقای شهید و بعد انگشتش را برد سمت خودش. سه تا از عکس‌های آقای شهید و آقاسیدمجتبی را بهش دادم. زن را در آغوش گرفتم. خیسی صورتش با خیسی صورتم قاطی شد.

از وقتی داعش وارد عراق شد، خون ما با خون عراقی‌ها قاطی شده بود و حالا خنده‌ها و گریه‌هایمان. دهانم دیگر تلخ نبود. خستگی‌ام را هم شسته و برده بود.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار