۱۰ فریم «کلمه» دربارۀ یک فریم عکس «خانۀ شهید»

اگر به دیدۀ مهر به عکس نگاه کنیم نوعی انتظار و چشم‌انتظاری در عکس دیده می‌شود. اصلاً یکی از معانی کلمه «شهید» و «شهادت» گواه بودن و گواهی دادن است. ترکیب ورودی این خانه و روح آن یعنی سکینه‌خاتون با آن چادر و آن درِ نیمه‌باز از منظر «انتظار» این عکس را عکس غریبی ساخته است.
کد خبر: ۸۵۵۲۶۲
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۲۱ - 16August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسامیر سعادتی؛ از دیدن برخی عکس‌ها فرار می‌کنم، از شدت نور و انرژی نهفته در آنها. نمی‌شود به یک خورشید زُل زد، چه برسد به چهار خورشید! چه کسی تا حالا به خورشید خیره شده است، بدون اینکه چشمانش سرخ شود و اشکش جاری؟! کار هر کس نیست. کار من که نیست.

خانه شهید

بار دیگری این عکس را دیده بودم و از آن فرار کرده بودم. نه اینکه بخواهم از کنارش ساده بگذرم، نه اینکه بخواهم فراموشش کنم، بلکه ترسیده بودم بیشتر از چند لحظه به آن نگاه کنم. یک جور شانه از زیر بار مسئولیت خالی کردن. وگرنه این عکس از آن عکس‌هایی است که می‌شود قابش گرفت و هر روز به آن نگاه کرد، فقط باید دلش را داشت. اما حالا در دامش اسیر افتاده‌ام. برای منی که هیچ اتفاقی را بی‌حکمت نمی‌دانم؛ حتی دریافت یک عکس در فضای مجازی از جانب یک دوست قدیمی و بعد تلفن او که درباره این عکس برای «کلمه» بنویس....

«ماهی» چندبار بال‌بال زد و بالاخره در تور ماهی‌گیر افتاد!

فریم ۱)

فرض محال که محال نیست. فرض می‌کنم همۀ کتاب‌ها، فیلم‌ها، اسناد و عکس‌های دفاع مقدسِ هشت‌ساله، توسط بنیادی که مسئول حفظ آنهاست در سوله‌ای بزرگ قرار گرفته است و خدای‌نکرده مثلاً با موشک هواپیما‌های اسرائیلی در دفاع مقدس دوازده‌روزه از بین رفته! و تنها همین یک فریم عکس از آن گنجینۀ عظیم برایمان باقی مانده. حالا با این پیش‌فرض دوباره به عکس نگاه می‌کنم؛ موج‌موج و فوج‌فوج معانی به سویم هجوم می‌آورند و مانند ماهیِ افتاده بیرون از آب، قدر این فرصت را بیشتر می‌دانم. باید ترس را کنار بگذارم و به آن خیره شوم. به قول پروین:
این دشت خوابگاه شهیدان است
فرصت شمار وقت تماشا را

فریم ۲)

با خودم می‌گویم حتی اگر هیچ سندی از جنگ دفاعی مقدّس ما باقی نمی‌بود و فقط همین یک عکس را داشتیم باز هم با آن می‌توانستیم به عالم و آدم افتخار کنیم. بله این عکس ارزشش را دارد و می‌تواند هشت سال را نمایندگی کند. بعضی از عکس‌ها قدرت یک فیلم و حتی یک سریال را دارند و این را کارگردان‌ها خوب می‌فهمند. عکس‌های قوی و پرانرژی، ماجرا و درام و قصّه دارند و بیشتر از یک عکس عادی هستند. عکس‌ها در یک «آن» (یک لحظه، یک ثانیه، یک میلیونیم ثانیه ... همین طور برو تا نزدیک صفر ثانیه) اتفاق می‌افتند. عکس‌ها با فریز کردن زمان، به جنگ آینده می‌روند و به زمان می‌گویند: بس است! در همین لحظه متوقف شو! این لحظه نباید فقط در یک لحظه بگذرد! چون هیچ عکسی دوبار گرفته نخواهد شد و گاهی اوقات یک ثانیه برابر با یک تاریخ است.

خانه شهید

فریم ۳)

عکس، نمای بیرونی یک خانۀ شهید است. خانه‌ای که سه شهید دارد. اگر از لولۀ گاز بالای تصویر و دیوار سیمانی خانه که به صورت دو خط باریک موازی در دو طرف عکس قرار گرفته و همۀ اینها با هم تشکیل یک قاب را برای المان‌های زندۀ عکس داده‌اند، بگذریم، عکس ما شامل پنج المان سرزنده و پرمعناست: مادر شهدا، دَر نیمه‌باز خانه، اندرونی تیرۀ خانه، قاب عکس سه شهید و یک لامپ کوچک بالای سر شهدا.

فریم ۴)

مادر: فرهنگ ایرانی، فرهنگی مادرسالار است. شاید بتوان گفت در فرهنگ ایرانی، بعد از «خدا» مقدس‌ترین کلمه و وجود، کلمه و وجود «مادر» باشد. علاقۀ شهدا به حضرت فاطمۀزهرا (که سلام خدا بر او باد) علاقه‌ای مادرانه است؛ نوعی ولایت مادرانه؛ و همۀ شهدای ما به نوعی فاطمی بودند و سربازی از لشکر فاطمه. شهدا به خصوص شهدای ایرانی یک جور‌هایی فدایی مادرند.
زن در فرهنگ غربی (به خاطر الهیات تحریف‌شدۀ آنها) عامل گناه محسوب می‌شود، اما در فرهنگ باستانی و اسلامی ما زن و مادر ایرانی سرچشمۀ محبت، حیا، عفت، پاکی و قداست است؛ مادر ایرانی قدیس است؛ و بیشتر این مادران بودند که دفاع ما را «مقدس» ساختند.

برای همین دو مرد ایرانی در میانۀ صحبت کردنی که کمی رو به تندی رفته است (گاهی حتی به شوخی‌وخنده) می‌گویند: «اینجا خانواده نشسته است»، این یعنی به احترام بانوی ایرانی باید «عفّت» کلام داشت. شاید اگر بخواهیم بدانیم کدام ملّت قوی‌تر و تمدنی‌تر و بادوام‌ترند باید به مادران آن ملّت نگاه کنیم. ما در اینجا عکس سه شهید را می‌بینیم و یک شهیدپرور. این عکس عکسی است دربارۀ «شهید بودن مادر شهید».

صاحب بیتِ ایرانی مادر است، برای همین غالباً می‌گویند می‌رویم خانۀ مادر. روح خانۀ ایرانی روحی مادرانه است. شفاخانۀ هر ایرانی، خانۀ مادر و بزرگترین تراپیست او (به قول امروزی‌ها) خود مادر و دعا‌های اوست. می‌گویند دختر‌ها بابایی‌اند و کمتر از این می‌گویند که پسر‌ها هم مادری‌اند. از آن طرف به «خانۀ پدری» اشاره می‌شود، اما خانۀ ایرانی بیشتر مادرانه است و خانه‌دار مادر. اگر ایران یعنی شهر‌ها و روستاهایش، و شهر و روستا یعنی خیابان‌ها و کوچه‌هایش، و خیابان و کوچه یعنی خانه‌ها و کاشانه‌هایش، خانه و کاشانۀ ایرانی یعنی مادر. ایرانی از مادر یتیم می‌شود، من این را از مرد‌های بسیاری شنیده‌ام.

گفتم یتیم و یاد مادر خودم افتادم. اسم مادر من رقیّه بود، اما به خاطر اینکه پنج فرزند پسر داشت، خودمان در خانه او را «ام‌البنین» صدا می‌زدیم.‌ام‌البنینِ این عکس ما سه پسر شهید دارد. روی عکس زوم می‌کنم و می‌روم سمت قاب عکس شهدا. پایین قاب عکس شهدا به ترتیب نوشته: پاسدار شهید سیف‌الله اختیاری، سرباز اسلام شهید محمد اختیاری، پاسدار اسلام شهید احمد اختیاری.

از طریق اسم شهدا در اینترنت جست‌و‌جو می‌کنم و نام مادر را پیدا می‌کنم: حاجیه‌خانم سکینه‌خاتون بیدمشکی؛ مادر مکرمۀ شهیدان سیف‌الله، محمد و احمد اختیاربزرگی. یاد فرضِ محالم می‌افتم، الان فرض محالم را زیر پا نگذاشتم؟! کمی آن را تغییر می‌دهم. فرض می‌کنم اسرائیل به محتوای مجازی دفاع مقدس ما صدمه‌ای نزده باشد!

فریم ۵)

کارآگاه‌بازی: دوباره مثل یک کارآگاه به جست‌و‌جو ادامه می‌دهم؛ و کل چیزی که از اینترنت دربارۀ این خانه و خانواده دستگیرم می‌شود اینهاست:

الف) یک عکس سه نفره از شهید سیف‌الله اختیاری در کنار حاج همّت و شهید محسن نورانی. عکس برش خورده است و به نظر می‌رسد حاج‌همت و شهید نورانی روی موتور نشسته‌اند و شهید سیف‌اللهِ عکس ما کنارشان ایستاده است. حاج‌همت جوان‌تر از عکس‌های معروفِ نزدیک شهادتش است.

ب) یک عکس بازتر از همین زاویه و همین قابی که داریم درباره‌اش حرف می‌زنیم؛ احتمالاً متعلق به یکی، دو ثانیه بعد از این لحظه. مادر شهیدان اختیاری در را کامل باز کرده و در لتِ سمت راست عکس ایستاده. با همین حال‌وهوا و همین چادر. عکس کمی بازتر است و علمک گاز در سمت چپ و پلاک خانه در سمت راست عکس دیده می‌شوند. شاید این عکسِ ما از دو طرف برش خورده باشد، اما به لحاظ هنری همین عکس موجود سَرتر است. بیشتر به خاطر نیمه‌باز بودن دَر که در ادامه درباره‌اش می‌نویسم.

ج) یک مطلب بنیادشهیدی‌طور حدود ۱۵۰۰ کلمه‌ای درباره مادر شهید در سایت «نوید شاهد» که سال ۸۸ نوشته شده است. اشاره شده سکینه‌خاتونِ عکس ما در آن زمان ۷۴ سال سن دارد، یعنی متولد ۱۳۱۴ است. اطلاعات دراماتیک چندانی ندارد، اما کاچی بهتر از هیچی. مثلاً یکی از این کاچی‌ها اینکه سکینه‌خاتون اصالتی کاشی دارد. آنها از روستای برزُک کاشان (که حالا شهر شده است) به کاشان و سپس به تهران مهاجرت می‌کنند. خانه‌ای که در عکس می‌بینیم به احتمال خیلی زیاد خانه‌ای در محلّۀ «هاشم‌آباد» در جنوب شرق تهران است؛ در منطقۀ ۱۵. این محلّه از شمال به خیابان خاوران، از جنوب به بزرگراه بعثت، از شرق به سه‌راهِ افسریه و از غرب به محلّۀ اتابک محدود می‌شود. یکی از محلّه‌های طهران قدیم که در دورۀ ناصری توسط شاه به «هاشمِ امیرالدوله سمیرجانی» واگذار شده و او هم تصمیم به آبادانی آن می‌گیرد. این خانه را سکینه‌خاتون با دستمزد سال‌ها قالی‌بافی خریده است. اگر این مطلب خشکِ بنیادشهیدی ویرایش و شیرین‌سازی شود قصّۀ کوتاه زندگی سخت و خریدن این خانه توسط مادر شهیدان عکس ما خواندنی‌تر می‌شود. فعلاً هدف متن من این نیست.

د) مطلبی کوتاه نیز هست به تاریخ ۲۳ آذر ۱۳۹۴ از حمید داوودآبادی که در سایت‌های خبری نقل شده و اسمی از مادر سه شهید در آن آمده است. تیتر مطلب این است: «فلان هنرپیشه خانم که باردار می‌شود؛ وای بر ما ...».

ه) و باز در سایت «نوید شاهد» وصیت‌نامۀ کوتاه شهید احمد اختیاربزرگی (شهید سوم) را نیز می‌توان پیدا کرد.

فریم ۶)

سه پسرِ نوزده‌سالۀ خانه: سه صفحه مجازی هم در سایت گلزار شهدا برای سه شهید عزیز ما موجود است، به سبک دیگر گلزار‌های شهدا. پیکر پاک هر سه شهید در بهشت‌زهرا دفن شده و به جز عکسی از سنگ مزار و یک عکس پرتره و آدرس مزار در بهشت‌زهرا، اطلاعات دیگری از شهدا در این سایت نیست. در بخش‌های وصیت‌نامه، شرح شهادت، عکس‌ها، اسناد و مدارک، خاطرات، کتابخانه و فضای مجازیِ این صفحات نوشته: محتوایی موجود نیست! دوباره یاد فرض محالم می‌افتم، نکند واقعاً اسرائیل به آن سوله فرضی حمله کرده باشد!
-    سیف‌الله؛ برادر بزرگتر متولد ۴ اسفند ۱۳۴۲ است و در ۱۵ آبان ۱۳۶۲ در والفجر ۴ و در پنجوین عراق شهید شده، ۱۹ ساله بوده.
-    محمد؛ برادر وسطی متولد اول بهمن ۱۳۴۵ است و در ۲۴ بهمن ۱۳۶۴ در والفجر ۸ و در فاو ایران شهید شده، مثل سیف‌الله در ۱۹ سالگی.
-    احمد؛ برادر کوچکتر متولد ۶ دی ۱۳۴۷ است و در ۲۸ فروردین ۱۳۶۶ در کربلای ۸ و در شلمچۀ خودمان شهید شده، او هم حدوداً در ۱۹ سالگی.

شهدا دو سال، دو سال پشت‌ِسر هم به دنیا آمده‌اند و دو سال، دو سال هم به معراج رفت‍ه‌اند. این کل محتوای موجود در اینترنت درباره مادر عکس ما و فرزندان شهید اوست. البته سکینه‌خاتون سه پسر دیگر و یک دختر هم دارد.
فریم ۷) لامپ: لامپ کوچکی کمی بالاتر از قابِ عکس شهدا به صورت وسط‌چین قرار گرفته. یاد آیۀ شریفۀ «الله نور السماوات و الارض» می‌اُفتم. می‌گویند شهید مطهری لامپ «الله» سبزرنگی در اتاق کارِ شخصی‌اش داشته که نیمه‌شب‌ها که برای نماز بیدار می‌شده آن را روشن می‌کرده است. ظاهر و باطن در این عکس به وحدت وجودی رسیده‌اند و نشانه‌شناسی منطبق بر همی دارند.

احتمالاً مادر قصۀ ما بعد از غروب کلید لامپ را می‌زده تا درگاه خانه، شب‌ها روشن باشد و نوری هم باشد برای عبور و مرور بهتر عابران. شاید همسایه‌ای یا عابری چشم‌درچشمِ شهدا شد و صلواتی هدیه‌شان کرد و تأثیری گرفت. خود مادر هم حتماً می‌خواسته سیمای بچّه‌ها را حتی در شب‌هنگام ببینید تا نور چشمانش شوند. به هر حال «اینجا چراغی روشن است».

فریم ۸)

فرم و ترکیب‌بندی:
سکینه‌خاتون؛ مادری که در میانۀ چارچوب در ایستاده و دارد ما را نگاه می‌کند، به لحاظ فرمی در نیمه پایین عکس قرار گرفته است. عکس شبیه درختی است که به ثمر نشسته و میوه داده است. مادر ریشه و تنه و شاخ‌وبرگ این درخت استوار است و میوه‌های دل او یعنی این سه جوان ۱۹ ساله، ثمرۀ این درخت کهن سال. شهادت میوۀ خاک مادری و وطن فاطمی ماست. اگر ایثار و استقامت توأمان می‌خواست عکس باشد، همین بود؛ و مادر این عکس سه بار جان داده است، سه بار شهید شده است، اینجا خانه‌ای است با چهار شهید و حتی بیشتر!

درِ نیمه‌باز خانه و فضای تاریک اندرونی آن که پشت سر سکینه‌خاتون قرار گرفته نیز فضایی رازآلود به عکس داده است. راز ایران، رازی مادرانه است. این عکس نیز بذر اولیۀ یک فیلم سینمایی یا سریال قوی می‌توانست باشد اگر حکمت و ادبیات به کمک او می‌آمدند و از صندوقچۀ معارف و سرِّ مُستودعِ این بیت و این سرا مثل دُرّ و گوهر کلمه بیرون می‌آوردند.

اگر عکس را بزرگ کنید، با کمی دقّت می‌بینید قاب‌های چهرۀ سه‌برادرونِ عکس ما، روی یک چارچوب مستطیل‌شکلِ چوبی، هر سه به ترتیب سن، از راست به چپ، پیچ شده‌اند. این قاب عکس‌ها معمولاً در داخل خانه‌ها و روی طاقچه‌ها تکیّه داده می‌شوند و یا روی دیوار هال یا اتاق پذیرایی نصب می‌شوند. در واقع بخشی از دکوراسیون داخلی خانه هستند؛ و مادر شهید یا یکی دیگر از اعضای این بیت، در حرکتی آوانگارد و خلّاقانه، قطعه‌ای از دکور اندرونی و داخلی را به بیرون آورده و در سَر درِ خانه به نمایش گذاشته و این‌گونه دکوپاژ جدیدی را رقم زده است. در این نوع درب‌های فلّزی و در این جایگاه معمولاً کلمۀ «بسم الله» یا «الله» می‌نشیند. یعنی قاب عکس شهدا جای کلمۀ «الله» را گرفته است. آدم یاد جملۀ «شهید نظر می‌کند به وجه اللهِ» امام می‌اُفتد.
شاید به‌خاطر اینکه مادر هر بار وارد و خارج خانه می‌شود به یاد فرزندانش باشد و چشمش به جمال آنها بیفتد؛ نوعی زیارت شهدا. اینجا نیز آدمی یاد از زیر قرآن رد کردن مسافران یا دروازه‌قرآن‌های ورودی بعضی از شهر‌ها (مثل شیراز و یزد) می‌اُفتد. در این حالت نیز قاب عکس شهدا جای قرآن که کلام خدا باشد، قرار گرفته‌اند. اینجا هم یاد ترانۀ «مادرم! تاج سرم» می‌‍‌اُفتم، در حالی که حالا این پسرانند که تاج سر مادر شده‌اند و صدالبته که «از دامن زن مرد به معراج رود، بر دامن مادر شهیدان صلوات».

فریم ۹)

به دیدۀ قهر: اگر به دیدۀ قهر به عکس نگاه کنیم نوعی انتظار مبارزه‌جو نیز در آن دیده می‌شود؛ نوعی مبارزه‌طلبی. فکر کنید آدم مبتکری به‌نحوی این عکس را به دست کارگردانان فیلم‌های ضدایرانی «بدون دخترم هرگز» یا «۳۰۰» و یا «آرگو» و امثالهم برساند. خُب! این خانۀ ایرانی برای آنها غریبه است و اینجاست که آن دَر و این مادر مثل مفهوم مرز و مرزبان عمل می‌کنند. نوعی حسّ مباهله در عکس دیده خواهد شد. سکینه‌خاتون با زبان عکس دارد می‌گوید: من با همۀ دار و ندارم، با این سه شیری که عکس‌شان را این بالا زده‌ام، اینجا دمِ درِ خانه‌ام ایستاده‌ام. تو چه می‌گویی و با چه داشته‌ای به‌جز دروغ و توهین آمده‌ای؟! یا بیایید فکر کنید این عکس برای ترامپ یا نتانیاهو پُست شده است. حس‌وحال آنها را هنگام باز کردن نامه و دیدن این عکس تصور کنید. سکینه‌خاتون با دست‌های چروکیده‌ای که عمری با آنها قالیبافی کرده به همران پسرانش، هر چهار نفر با چشمانی نافذ و در عین آرامش به رو‌به‌رو نگاه کرده و حریف می‌طلبند. صدای رجزخوانی حاج قاسم برای آمریکا و ترامپ در آن سخنرانی معروف در گوشم می‌پیچد: «چه غلطی کردید که امروز برای ما خط و نشان می‌کشید؟! نیرو‌های مسلح ایران نمی‌خواهد، من حریف شما هستم. نیروی قدس حریف شماست. بدانید هیچ شبی نیست ما نخوابیم و به شما فکر نکنیم. آقای ترامپ قمارباز! به شما می‌گویم: بدان! در آنجایی که فکر نمی‌کنید، ما در نزدیک شما هستیم. ما ملّت شهادتیم، ما ملت امام حسینیم، بیا! ما منتظریم. مرد این میدان ما هستیم برای شما. شما می‌دانید این جنگ؛ یعنی نابودی همۀ امکانات شما. این جنگ را شما شروع می‌کنید، امّا پایانش را ما ترسیم می‌کنیم. مرد این میدان ما هستیم برای شما.» بله! برای دفاع از این خانه می‌توان اسلحه به دست گرفت و به جنگ رفت. جنگ ایرانی جنگی مادرانه و البته برای استقرار صلح است. با چنین مملکتی و چنین مادرانی نمی‌شود جنگید.

فریم آخر)

به دیدۀ مهر: اگر به دیدۀ مهر به عکس نگاه کنیم نوعی انتظار و چشم‌انتظاری در عکس دیده می‌شود. اصلاً یکی از معانی کلمه «شهید» و «شهادت» گواه بودن و گواهی دادن است. ترکیب ورودی این خانه و روح آن یعنی سکینه‌خاتون با آن چادر و آن درِ نیمه‌باز از منظر «انتظار» این عکس را عکس غریبی ساخته است. آدم فکر می‌کند فردی معنوی این طرف عکس ایستاده است یا اصلاً او عکس را گرفته است. «شهید نظر می‌کند به وجه الله» و این مادر هم گویا به همراه پسرانش دارد وجه الله را می‌بیند یا لااقل به جادّه‌ای که انتهایش ابتدای آمدن اوست چشم دوخته است. حتی نگاه مادر، نگاه سه شهید را زنده‌تر می‌کند، چون ما داریم عکسِ عکس آنها را می‌بینیم و مادر به لحاظ مادّی یک واسطه به ما نزدیکتر است. بله! این عکس روضۀ انتظار است؛ بفرمایید روضه.

اما یک سئوال از منظر «چشم‌انتظاری»: ما داریم این عکس را می‌بینیم یا این عکس دارد ما را نگاه می‌کند؟ همین‌طور که ما سه شهید و مادرشان را در این عکس تماشا می‌کنیم، این چهار نفر هم به من و تو نگاه می‌کنند. منظور من از چشم‌انتظاری، انتقال یک بار مسئولیت سنگین به مخاطب عکس است. این همان چیزی است که باعث می‌شود من از تماشای این جور عکس‌ها فرار کنم. نه اینکه بخواهم از کنارشان ساده بگذرم، نه اینکه بخواهم فراموششان کنم، بلکه می‌ترسم بیشتر از چند لحظه به آنها نگاه کنم. یک جور شانه از زیر بار مسئولیت خالی کردن. وگرنه این عکس از آن عکس‌هایی است که حتی رئیس‌جمهور هم باید قابش کند، روی میزش بگذارد و هر روز به آن نگاه کند، فقط باید دلش را داشته باشد. نگاه سه شهید و مادرشان به چشم ما دوخته شده است. می‌گویند: ما کار خودمان را کردیم، هرچه داشتیم در طبق اخلاص گذاشتیم، این از ما، حالا نوبت شماست. 

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار