روایتی از شکنجههای منجر به شهادت در اسارت
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، «غلامرضا علیزاده» از غواصان گردان یونس لشکر ۱۴ امام حسین (ع) اصفهان که در عملیات کربلای ۴ در سال ۱۳۶۵ در آن سوی سواحل اروند توسط بعثیها به اسارت درآمد، در کتاب خاطرات خود با عنوان «فرار از خود» نوشته فضل الله صابری، رضا اعظمیان جزی به بیان گوشههایی از رنج و سختیهای آزادگان در بند سربازان صفاک بعثی اشاره کرده است.

«یکی از فجیعترین اتفاقاتی که در ماههای اول آمدنمان به اردوگاه (الرشید) رخ داد، این بود که یک روز من برای گرفتن ناهار رفتم. شنیدم از حیاط صدای ناله میآید.
محمد رضایی طلبه دانشجو از بچههای اطلاعات لشکر پنج نصر مشهد را که روحیات عجیبی داشت، دیدم. او سه، چهار روز بعد از اینکه همه ما اسیر شدیم، اسیر شده بود. ظاهراً در نیزارها مانده و بالاجبار در درگیریها چند عراقی را هم کشته بود، اما در آخر او را اسیر کرده بودند. یکی از جاسوسها او را لو داده بود و گفته بود: دو دستگاه تانک عراقی را زده و دو نفر را هم کشته است.
آن طور که بچههایی که شاهد بودند، میگفتند دو نفر از نگهبانان خشن و بی رحم عراقی به نام «عدنان» و «علی آمریکایی» وارد سلول شده بودند و رضایی را به حمام برده و آن قدر با کابل او را زده بودند که تمام گوشتهای بدنش بیرون زده بود. بعد او را به حیاط و کنار تانکر آورده بودند و عدنان و علی آمریکایی، شیشهای را خرد کرده و روی محمد رضایی آب جوش ریختند و روی خرده شیشهها غلتش میدهند و او فقط یا حسین (ع) میگفت و عدنان با لگد به کمر رضایی میزد و میگفت: برو! برو و قطعه قطعه پوستهای او کنده میشد. با این حال نتوانستند از او اعتراف بگیرند و بعد یک تکه صابون را در حلقش کردند و او شهید شد.
پس از آن جنازه رضایی را بر روی سیم خاردارها انداختند و از او عکس گرفتند. واقعاً آن صحنه بسیار فجیع و طاقت فرسا بود. آن روز حالم خیلی دگرگون شد و چند روزی مریض شدم. هرچه از خباثت و ددمنشی آنها گفته شود، بازهم کم است.
حتی مدتی بعد، دو نفر از بچههای بند ما هم شهید شدند. یکی قاسمی بود، یک مورد هم، یکی از بچههای اصفهان از اطراف وران بود که اسهال خونی داشت و به علت رسیدگی نکردن و به بیمارستان نبردن، شهید شد که عدنان خوشحالی میکرد و میگفت: این را هم من کشتم.
البته در طول اسارت افراد دیگری هم بودند که لو رفتند و خیلی شکنجه شدند و کتک خوردند. سلجوقی هم وقتی اسیر شده بود، به او گفته بودند «حرس الخمینی؟» یعنی تو پاسدار خمینی هستی؟ و او متوجه نشده بود و گفته بود: نعم! آنها او را مرتب میزدند و او همچنان میگفته: نعم! تا اینکه بچهها به او میگویند: نگو که پاسدار هستی! دوباره به او گفته بودند: «انت حرس الخمینی؟» گفته بود: «لا!» او را بدتر زده بودند. به این دلیل که چرا آن دفعه گفتی بله و الان میگویی نه!
این را روز اول، فرمانده اردوگاه که یک سرهنگ بعثی بود، آمد و گفت. اینها علی رغم اینکه گاهی میگفتند، ما کاری نداریم که چه کسی پاسدار و چه کسی بسیجی و کی سرباز است؛ ولی اگر به کسی مشکوک میشدند، رحم و انصاف و مروت نداشتند.
انتقام گیری از نگهبانان خبیث
پاسدار خیلی داشتیم ولی کسی نباید میگفت، مثلاً علی شاه نظری و رجبعلی شاه رجبی (شهید در منا)، اینها پاسدار بودند. همه خودشان را بسیجی یا ارتشی معرفی میکردند.
در اردوگاه ما یک نگهبان دیگر را هم عوض کردند و فردی را آوردند که دو برادر و یک فرزندش در جنگ کشته شده بودند و نسبت به ما کینه عجیبی داشت. هر چند که سن و سالی داشت ولی دست کمی از عدنان نداشت.
بعضی از بچهها گاهی وقتها برای نگهبانان عراقی که خیلی خباثت به خرج میدادند، شر درست میکردند. به این صورت که مثلاً محمد مولوی، دو سه تیغ به عکس امام زد و آن را پاره کرد. بعد که فرمانده اردوگاه میگفت: چه کسی این کار را کرده است؟ یکی از بچهها بلند میشد و میگفت: ما دیدیم فلان نگهبانتان این کار را کرد. آنها هم نگهبانانشان را به شدت تنبیه و شکنجه میکردند. وقتی این اتفاق افتاد، عراقیها تعدادی از نگهبانها را عوض کردند.
یک بار یکی از نگهبانان بد طینت دستهای جعفر را به لوله تانک آب بسته بود و با کابل زدن پوست او را کندند. البته او کتک میخورد، ولی ما هم زجر میکشیدیم، چون هموطن و هم نوع و هم عقیده ما بود.
بدنش از شدت عفونت، کرم گرفته بود و مثل خانه زنبور شده بود و این که زیر این شکنجهها و وحشی گریها نمیمرد، امری خدایی بود.
«سبزوار» را هم همراه با سلجوقی، روزی یک بار میبردند در حمام میزدند و بعد میآوردند. زیرپوش سلجوقی وقتی میآمد، با خون یکی بود ولی روحیهاش خوب بود و شوخی میکرد و همه را میخنداند.
آن اوایل تا یک سال، کار هر روزه عراقیها این بود. آنها جعفر یوسفی را به جرم پاسدار بودن جریمه میکردند و زخمی میشد، میبردند سلول انفرادی و بعد دوباره فردا صبح میآوردند و از نو او را میزدند.
اباالفضل جاوید فر را هم با اینکه بسیجی بود، به عنوان پاسدار کتک میزدند. اباالفضل هم چاق بود و مدتی هم ممنوع الملاقاتش کرده بودند و کسی حق نداشت با اباالفضل حرف بزند. حتی بعد از آنکه شش ماه سلول انفرادی را تحمل کرده بود، کسی جرئت نمیکرد به طرف او برود. چون جاسوسها به عراقیها میگفتند.
جاویدفر آنجا خیلی گرسنگی میکشید ولی تحمل میکرد. بچه ناب و بیستی بود و در پایان اسارت شدیداً لاغر شده بود.
یک روز از بس بچهها را زده بودند، از خستگی روی یک دنده افتاده بودند و نمیتوانستند روی کمر و یا روی شکم بخوابند و اصلاً خواب به چشمانشان نمیآمد.
عراقیها روی آسایشگاه ما خیلی حساس بودند. گاهی ده، بیست نگهبان عراقی در آسایشگاه ما میریختند و با هرچیزی که دستشان بود، با تمام کینه و غیظ و قدرتی که داشتند میزدند و رحم و انصافی هم نداشتند. آن قدر میزدند که بی حال بشویم و حتی نتوانیم نالهای کنیم. بهانه هم لازم نداشت.
هر وقت هم در جبههها نیروهای ما عملیات میکردند، از شدت کتک زدن عراقیها میفهمیدیم؛ میزان توفیق و پیروزیهای رزمندگان ما چقدر بوده است. البته قدرت بدنی من خوب بود و کتک خورم سفت بود، چون از کودکی آبدیده شده بودم.
پناه بردن به قرآن و ادعیه و مناجات
ما یک آقای ابراهیمی آنجا داشتیم که معلم بود و سورههایی از قرآن را حفظ بود و به ما قرآن یاد میداد. کسی هم در بین ما بود که اصلاً نماز بلد نبود، بچهها نماز یادش میدادند. همه با هم بودیم و وحدت داشتیم. زندگی اردوگاهی بود، هرچند کوچک، اما از نظر ما همین کارهایمان و با هم بودنمان خیلی بزرگ مینمود. اگر کوچکترین اشتباه و رفتار غلطی داشتیم، همه اذیت و احیاناً تنبیه میشدند. گاهی ممکن بود کسی کشته شود.
اوایل شرایط برایمان خیلی سخت بود ولی بعد از مدتی، دریافتیم چه کنیم و به خودمان سخت نمیگرفتیم. هیچ وقت هم ذکر خدا از لبانمان نمیافتاد. همیشه صلوات میفرستادیم و قرآن میخواندیم. به وقتش هر کس میتوانست، هر فرازی از دعای کمیل، یا توسل، یا ندبه و زیارت عاشورا را که به یاد داشت، میخواند و به این صورت با آن همه اوقات فراغت کنار میآمدیم و سعی میکردیم مفید از آن استفاده کنیم.»
انتهای پیام/ 119
