روایت زندگی شهید فاطمی؛ از کودکی تا لحظه عروج

پدر شهید «سید سبحان فاطمی» پس از شنیدن خبر شهادت فرزندش، با قاطعیت خواستار دیدن پیکر شد؛ لحظه‌ای که با بوسه بر صورت خونین سبحان و اشکی که بی‌اختیار جاری شد، برای همیشه در حافظه‌اش ماند و هنوز هم می‌گوید حس آن خون تازه را از یاد نبرده است.
کد خبر: ۸۵۵۶۲۹
تاریخ انتشار: ۲۶ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۷:۲۷ - 17September 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، رمضان همیشه ماه نزول رحمت و برکت بوده است؛ اما برای برخی، این ماه مقدس، فصل دیگری نیز داشته است: فصل شهادت و افتخار. جنگ رمضان، نامی است که بر تارک تاریخ این سرزمین، با خون پاک رزمندگانش رقم خورده است؛ جنگی که در دل ماه میهمانی خدا، حماسه‌هایی آفرید که هرگز از خاطره‌ها نخواهد رفت. شهید «سید سبحان فاطمی»، جوانی مؤمن و متخصص، سرانجام در دل ماه رمضان به فیض شهادت نائل آمد. پدر و مادر این شهید بزرگوار در این گفت‌و‌گو از زندگی و شخصیت او، از دوران کودکی تا آخرین لحظات حیاتش سخن می‌گویند. 

شهید سبحان فاطمی

آغاز سخن با پدر شهید

پدر شهید با صبوری مثال‌زدنی و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، لب به سخن گشود و برای شروع، به کودکی سبحان اشاره کرد: «از روز‌های اول تولدش، به دایی‌های شهیدش که تأثیر شگرفی بر روحیه او گذاشتند، اشاره می‌کنم. از شش سالگی، ارادت عجیبی به تمثال اهل بیت (ع) داشت. به یاد دارم که در شش، هفت سالگی، هر وقت به عکس یا اسمی از ائمه معصومین (ع) به ویژه حضرت اباعبدالله الحسین (ع) می‌رسید، با وقار خاصی دست بر سینه می‌گذاشت و تعظیم می‌کرد. این رفتار آنقدر تکرار شد که خواهر بزرگترش نگران شده و برای مادرش تعریف کرده بود که چرا سبحان اینقدر تحت تأثیر این تصاویر قرار می‌گیرد؟ اما بعد‌ها متوجه شدیم که سیم سبحان از همان ابتدا متصل بوده.»

پدر ادامه داد: «با ورود به دبیرستان، شخصیت مذهبی و سیاسی او شکل گرفت. گرچه سبحان به مباحث امنیتی علاقه داشت، اما پس از مشورت با آیت‌الله سید حسین مصطفوی، دانشگاه امام صادق (ع) را برگزید و در رشته علوم سیاسی و معارف اسلامی ادامه تحصیل داد. او تا مقطع فوق‌لیسانس را یکسره ادامه داد و برای دکترا هم ثبت‌نام کرد، اما تقدیر اینگونه رقم خورد که در دوران دانشجویی، به شهادت رسید.»

زندگی و تربیت شهید

مادر شهید با دلی لبریز از عشق از روز‌های انتظار و تولد فرزندش گفت: «سید سبحان فرزند دوم من است. من یک دختر به نام محدثه دارم و سید سبحان را هم خدا به من عطا کرد. ایشان در تاریخ اول بهمن سال ۱۳۷۸ به دنیا آمدند. دوران بارداری‌ام بسیار حساس بود، به شدت دوست داشتم که سبحان مثل پدرش باشد. پدرش در دوران انقلاب و دفاع مقدس بسیار زحمت کشیده و در جبهه‌ها حضور داشته است؛ بنابراین از همان دوران بارداری، با قرآن با او سخن می‌گفتم و چندین بار قرآن را ختم کردم تا او را برای یک زندگی مؤمنانه و جهادی آماده کنم.»

مادر ادامه داد: «سبحان بچه بسیار آرام و بی‌آزاری بود. به شدت به من وابسته بود و این وابستگی تا سال‌های ابتدایی مدرسه هم ادامه داشت. سال اول دبستان، اولین جدایی جدی ما بود. من او را در مدرسه غیر انتفاعی خوبی ثبت‌نام کردم و با اینکه در هفته اول خیلی اذیت شد و دوست نداشت از من جدا شود، اما کم‌کم با بچه‌ها آشنا شد و به جو مدرسه عادت کرد.»

سال ۱۳۹۰ که سبحان کلاس پنجم بود و ما می‌خواستیم به مکه مشرف شویم، او بسیار اذیت شد. در فرودگاه، وقتی داشتیم بدرقه می‌شدیم، پیامکی به پدرش داد که «من و غم و تنهایی، امان از این جدایی دلتنگتم خدایی».

مادر یادآور شد: «در دوره راهنمایی با اصرار زیاد او را در مدرسه شهید شاملو ثبت‌نام کردم. از کلاس دوم راهنمایی، مجموعه جلسات قرآنی «بصائر» در آن مدرسه تشکیل می‌شد. من خیلی اصرار کردم که سبحان در این حلقه‌ها ثبت‌نام کند. مربی‌ها به من می‌گفتند: «خانم فاطمی! سبحان خودش راهش را بلد است و نیاز به این جلسات ندارد». اما من می‌گفتم: «او تنهاست و خواهرش ازدواج کرده؛ می‌خواهم دوستان خوب و هم‌سطح خودش را پیدا کند». بالاخره رضایت دادند و سبحان در این جلسات شرکت کرد. از همان‌جا با قرآن و اردو‌های جهادی و حلقه‌های صالحین آشنا شد و مسیر زندگی‌اش تغییر کرد.»

ورود به بسیج و فعالیت‌های اجتماعی

وی سپس در دبیرستان، با توجه به حساسیت سن نوجوانی، به مدرسه غیر انتفاعی «پیام غدیر» ثبت‌نام کرد. مادر می‌گوید: «مدیریت این مدرسه بسیار مهربان بود و به ما اجازه می‌داد که سبحان در مراسم اربعین حضور پیدا کند. می‌گفتند: بگذارید برود تا برای آنچه که می‌خواهیم بشود، آماده شود.»

سبحان از سال دوم راهنمایی به طور جدی وارد بسیج شد. مادر شهید اشاره کرد: «این ورود، نقطه عطفی در زندگی او بود که با مفاهیم بسیاری آشنا شد. نهایتاً در دبیرستان، خودش با بچه‌های مجموعه بصائر، به حلقه صالحین مسجد شهید بهشتی آمد. او حدود ۱۴ تا ۱۵ بچه را سرپرستی کرد و برایشان زحمت می‌کشید. می‌گفت: «مامان، وضعیت فرهنگی بعضی خانواده‌های ما خیلی خوب نیست. بعضی بچه‌ها دوست دارند بیایند مسجد، اما مادرشان اجازه نمی‌دهد». خودش با تماس با خانواده‌ها، آنها را راضی می‌کرد که بچه‌های‌شان را بیاورند.»

زندگی دانشگاهی و ورود به عرصه تحصیلات تخصصی

سبحان در سال ۱۳۹۷، وارد دانشگاه امام صادق (ع) شد. مادرش می‌گوید: «انتخاب رشته او با مشورت آیت‌الله مصطفوی و آیت‌الله تقوایی انجام شد. آنها به او گفته بودند: «تو با این خصوصیات اخلاقی و روحیات، بهتر است به دانشگاه امام صادق بروی.»»

سبحان از سال دوم دانشگاه، همزمان با تحصیل شروع به کار کرد. او به زبان‌های عبری، انگلیسی و عربی تسلط کامل داشت، به ویژه زبان عبری که در کمتر از شش ماه به آن تسلط یافت. پدرش به افتخار می‌گوید: «سبحان گاهی ۲۱ ساعت از شبانه‌روز را کار می‌کرد و می‌گفت: وظیفه شرعی و عقلی من این است که در حد توان به نظام کمک کنم.»

ماجرای شهادت

در شب شهادت، سبحان ۴۰ دقیقه قبل از حادثه با خواهرش صحبت کرد. خواهر در تهران بود و وقتی پرسید پدر و مادر کجا هستند، او گفت: «در حال برگشت از قم به سمت تهران هستند». سبحان با ناراحتی گفت: «چرا رفتند؟ بگو برگردند!»، اما یک لحظه بعد گفت: «نه، نیازی نیست. خودشان برمی‌گردند.» این جمله گویی از سرنوشت او خبر داشت. ۴۰ دقیقه بعد، موشک به ساختمان اصابت کرد و او به شهادت رسید.

مادر شهید در حال تعریف ماجرای تشییع پیکر او گفت: «ما تا ساعت ۱۱ شب خبر نداشتیم. از قم به ما گفتند که ساختمانی هدف قرار گرفته و احتمال شهادت سبحان وجود دارد. با اضطراب عازم قم شدیم. در مسیر، هر دو به فکر فرو رفته بودیم و درصد احتمال شهادت را بالا می‌بردیم.»

روز‌های منتهی به خاکسپاری

پس از شهادت، پدر با قاطعیت گفت: «من پدرش هستم و می‌خواهم همانطور که هست ببینم.» با این اعتراض، پیکر را آوردند و وقتی پدر پیکر را دید، اشک بر چشمانش جاری شد: «صورتش را بوسیدم و خون تازه‌اش روی دستم ماند. هنوز هم آن حس را دارم.»

مادر یادآور شد که پیکر را در گلزار شهدای علی بن جعفر قم به خاک سپردند و آنها دو روز در کنار قبری که چادر زده بودند، ماندند.

کرامات و خواب‌ها

پدر شهید به خواب‌ها و نشانه‌ها اشاره کرد و گفت: «چند وقت بعد از شهادت، سبحان را در خواب دیدم. وقتی او را بغل کردم، بدنش مانند بچه‌ها گوشت نداشت و این سه ثانیه، برایم سرشار از آرامش بود.»

خواهر شهید نیز یادآور شد: «سبحان در خواب به من گفت که مثل اموات نمرده است و زنده است.»

مادر او می‌گوید: «خانواده‌اش با نذر و نیاز، دوبار به کربلا و یک بار به مشهد اعزام شدند و این را لطف سبحان می‌دانیم.»

تداوم راه شهید و آرزو‌های خانواده

پدر شهید با تأکید بر ادامه راه شهید می‌گوید: «آرزوی من این است که یاد سبحان کم رنگ نشود.»

مادر شهید نیز می‌گوید: «ما از مرگ طبیعی می‌ترسیم و تنها آرزوی من این است که سبحان را فراموش نکنم. هنوز با صدای در، منتظر آمدنش هستم.»

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار