علیرضا بالیده؛ جوانی که مرخصیهایش را با محرم تنظیم میکرد و در راه دفاع از وطن آسمانی شد
گروه استانهای دفاعپرس، «سحر نخعی» در هر خانهای قصهای نهفته است؛ قصههایی که گاه با شادی آغاز میشوند و با دلتنگی ادامه پیدا میکنند. اما برخی خانهها، روایتگر حماسهاند؛ خانههایی که نام شهید بر سردر خاطراتشان نشسته و هر گوشهشان، نشانی از جوانی دارد که روزی در میان خانواده میخندید و امروز در آسمان عزت و افتخار این سرزمین جاودانه شده است.

به خانه خانواده شهید «علیرضا بالیده» که وارد میشویم، هنوز صدای او در میان خاطرات پدر و مادرش شنیده میشود؛ جوانی ۲۲ ساله، مؤدب، آرام، ورزشکار، عاشق اهلبیت (ع) و دلباخته خدمت در نیروهای مسلح که در ۱۷ تیرماه ۱۴۰۵، در جریان تجاوز رژیم آمریکا به میهن اسلامی و در بحبوحه جنگ رمضان، به فیض عظیم شهادت نائل آمد و به کاروان شهدای مدافع وطن پیوست.
پدر و مادر شهید هنوز رفتن علیرضا را باور نکردهاند؛ چراکه برای آنان، شهدا هرگز از خانه نمیروند. آنان معتقدند فرزندشان زنده است و در جایگاهی بلندتر از همیشه، نظارهگر خانهای است که روزی با حضورش به بهشت تبدیل شده بود.
انتخاب آگاهانه مسیر خدمت
«محمود بالیده» پدر شهید علیرضا، صحبتهایش را با بغض آغاز میکند. نبود فرزند برای او و همسرش کمرشکن است، اما وقتی از انتخاب علیرضا و مسیر زندگیاش سخن میگوید، صدایش رنگی از افتخار میگیرد.
او درباره دوران تحصیل و علاقه فرزندش به نیروهای مسلح میگوید: «علیرضا بعد از پایان دوره دیپلم، تصمیم گرفت در نیروهای مسلح ادامه خدمت بدهد. ما به او پیشنهاد کردیم که اگر علاقه دارد وارد سازمانهای نظامی شود، از مسیرهایی اقدام کند که بتوانیم بیشتر در کنارش باشیم؛ اما خودش علاقه داشت در ارتش و بهویژه نیروی هوایی خدمت کند.»
به گفته پدر شهید، علیرضا با وجود پیشنهادهایی برای ادامه تحصیل در رشتههای دانشگاهی، مسیر نظامیگری را با علاقه انتخاب کرد و در آزمونهای استخدامی ارتش شرکت کرد. پس از قبولی، مراحل استخدام و آموزشهای تخصصی خود را در تهران پشت سر گذاشت و مدتی در پایتخت مشغول خدمت بود.
پدر شهید ادامه میدهد: علیرضا به کارش علاقه داشت. میگفت دوست دارم در ارتش، نیروی هوایی و در حوزه تخصصی خودم فعالیت کنم. در خانواده ما نیز تعدادی از بستگان در ارتش خدمت میکنند و همین موضوع باعث شده بود شناخت و علاقه بیشتری نسبت به این مسیر پیدا کند.
پس از گذراندن دورههای آموزشی و طی کردن مراحل خدمت، علیرضا به بندرعباس منتقل شد؛ جایی که قرار بود بخش مهمی از دوران خدمت خود را در آنجا سپری کند.
جوانی که در حوزه پهپاد خدمت میکرد
شهید علیرضا بالیده در بخش پهپادی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران فعالیت داشت. خانواده او اگرچه از محل خدمت و کلیات مأموریتهایش اطلاع داشتند، اما علیرضا هیچگاه جزئیات کار خود را برای آنان بازگو نمیکرد.
محمود بالیده میگوید: علیرضا در بخش پهپاد فعالیت داشت و در زمان جنگ، در قسمت لانچر خدمت میکرد. ما بعدها از فرماندهان و دوستانش شنیدیم که مسئولیتهای مهمی برعهده داشته است. او هیچوقت جزئیات کارش را برای ما توضیح نمیداد و اگر هم چیزی میگفت، بسیار کلی بود.
پدر شهید با اشاره به روحیه مسئولیتپذیر فرزندش گفت: علیرضا میدانست که بیان جزئیات مأموریتها ممکن است باعث نگرانی خانواده شود. برای همین همیشه تلاش میکرد ما از وضعیتش نگران نشویم. حتی درباره محل دقیق خدمت و نوع فعالیتهایش هم خیلی صحبت نمیکرد.
همین روحیه باعث شده بود خانواده شهید، علیرضا را جوانی رازدار و متعهد بشناسند؛ جوانی که وظیفهاش را نه برای دیده شدن، بلکه از سر باور و مسئولیت انجام میداد.

مادری که با آمدن علیرضا، طعم مادر شدن را چشید
«مهدیه بالیده» مادر شهید، هنگام سخن گفتن از فرزندش، خاطرات ۲۲ سال زندگی علیرضا را مرور میکند؛ از روز تولد تا آخرین تماس تلفنی. در کلام او، علیرضا فقط یک فرزند نیست؛ بخشی از وجود مادری است که با نخستین کلمه «مامان» او، خود را به معنای واقعی مادر احساس کرده است.
مادر شهید میگوید: «من و پدر علیرضا دخترعمو و پسرعمو بودیم و سال ۱۳۸۰ ازدواج کردیم. مدتی فرزند نداشتیم. پدرش در شب بیستویکم ماه رمضان نذر کرده بود اگر خداوند پسری به ما عطا کند، نامش را علی بگذاریم. من هم در سفر به مشهد مقدس نذر کرده بودم اگر صاحب پسر شدم، نامش را رضا بگذارم. وقتی فرزندمان به دنیا آمد، نامش را علیرضا گذاشتیم.
علیرضا در ۲۴ مردادماه متولد شده بود و به گفته مادرش، امسال باید بیستودومین سالروز تولدش را جشن میگرفتند؛ اما به جای شمع تولد، داغ شهادت او را در دل نشاندند.
مهدیه بالیده ادامه میدهد: علیرضا از همان کودکی آرام و مهربان بود. فرزند اولم بود و با آمدنش، زندگی ما رنگ دیگری گرفت. اولین کلمهای که از او شنیدم، مامان بود و همان لحظه احساس کردم واقعاً مادر شدهام. حضورش برای ما مثل آمدن بهشت به خانه بود.
او با بغض از اخلاق فرزندش سخن میگوید: پسرم خیلی مؤدب بود. احترام بزرگترها را همیشه رعایت میکرد. هیچوقت صدایش را روی پدرش بلند نکرد. درخواستی اگر داشت، گاهی به من میگفت تا من با پدرش مطرح کنم. حجب و حیا داشت و همین ویژگیها باعث شده بود همه دوستش داشته باشند.
محرم، خانه دوم علیرضا بود
عشق به اهلبیت (ع) و حضور در هیئت، بخش جداییناپذیر زندگی علیرضا بود. مادرش میگوید او مرخصیهایش را طوری تنظیم میکرد که بتواند در مراسم عزاداری ماه محرم شرکت کند.
علیرضا همیشه تلاش میکرد مرخصیهایش با ماه محرم یا مناسبتهای مذهبی همزمان شود. وقتی به مرخصی میآمد، بیشتر وقتش را در هیئت روستا میگذراند. به هیئت و عزاداری امام حسین (ع) علاقه زیادی داشت.
آخرین مرخصی علیرضا نیز با حالوهوای محرم همراه شده بود. او قصد داشت در فرصتی مناسب همراه خانواده و دوستان به مشهد مقدس برود؛ سفری که دیگر قسمت نشد خودش در آن حضور داشته باشد.
مادر شهید میگوید: علیرضا دوست داشت با دوستانش به مشهد برود. هر سال با هم به زیارت میرفتیم، اما امسال قسمت نشد که خودش بیاید. ما به جای او زیارت کردیم و برایش دعا خواندیم. جای خالیاش در همه سفرها و مراسمها احساس میشود؛ جای خالیای که هیچکس نمیتواند پر کند.
از شاگردی تا استادی تکواندو
شهید بالیده در کنار فعالیت نظامی، به ورزش نیز علاقه داشت. او در رشته تکواندو فعالیت میکرد و توانسته بود به درجه استادی برسد. حتی در محل خدمت خود نیز برای آموزش فرزندان کارکنان، کلاسهای ورزشی برگزار میکرد.
مادر شهید با اشاره به این بخش از زندگی فرزندش میگوید: علیرضا تکواندو کار کرده بود و دورههای مربیگری را هم گذرانده بود. در پایگاه بندرعباس برای بچههای کارکنان کلاس برگزار میکرد. از این کار خیلی خوشحال بود. برای کلاسش بنر زده بودند و با ذوق میگفت قرار است به بچهها آموزش بدهم.
برای علیرضا، ورزش تنها فعالیتی جسمانی نبود؛ فرصتی بود برای تربیت، آموزش و خدمت به دیگران. او در هر محیطی که قرار میگرفت، تلاش میکرد مفید باشد؛ چه در لباس نظامی و چه در جایگاه مربی ورزشی.
جوانی که آرزوهایش را ناتمام گذاشت
علیرضا مانند هر جوان دیگری آرزوهایی داشت. خانواده برای آینده او برنامهها داشتند. مادرش با لبخندی آمیخته به اشک میگوید که قرار بود برای پسرش آستین بالا بزند و او را داماد کند.
همیشه با علیرضا شوخی میکردم و میگفتم باید برایت همسر پیدا کنیم. خودش هم میگفت بعد از محرم و صفر میآیم و با هم میرویم و جایی را انتخاب میکنیم. قرار بود دامادش کنیم، اما قسمت این بود که به جای لباس دامادی، لباس عزا برایش بپوشیم.
او ادامه میدهد: علیرضا خیلی جوان بود. هنوز برایش آرزو داشتم. هنوز دوست داشتم بزرگ شدنش را ببینم، ازدواجش را ببینم و در کنارش باشم. شهادت فرزند برای مادری که هنوز او را جوان خانه میبیند، بسیار سخت است.
مجروحیتی که خانواده از جزئیاتش بیخبر بودند
در ماههای منتهی به شهادت، علیرضا به دلیل آسیبدیدگی از ناحیه پا مدتی در بیرجند حضور داشت. خانواده تصور میکردند این آسیب در جریان فعالیتهای عادی رخ داده است، اما بعدها دریافتند که او حتی درباره جزئیات این حادثه نیز با آنان صحبت نکرده بود.
مادر شهید میگوید: پایش آسیب دیده بود و رباطش پاره شده بود. او را برای درمان به بیرجند آوردیم و مدتی در کنار ما بود. بعد از عمل و گذراندن دوران نقاهت، دوباره به محل خدمت بازگشت. هیچوقت دقیق توضیح نمیداد که چه اتفاقی افتاده است.
او افزود: علیرضا نمیخواست ما نگران شویم. همیشه میگفت مادر، دلواپس نباش. حتی اگر در مسیر برای من اتفاقی بیفتد، تو نباید نگران باشی. اینقدر مراقب دل من بود که حتی درباره سختیهای کارش هم صحبت نمیکرد.
آخرین تماس؛ «مامان، نگران نباش»
روز شهادت علیرضا، خانواده از وقوع انفجارهایی در بندرعباس مطلع شده بودند. پدر شهید که اخبار را دنبال میکرد، با نگرانی با فرزندش تماس گرفت و از او خواست مراقب باشد.
محمود بالیده روایت میکند: آن روز از سر کار برگشته بودم و اخبار را دنبال میکردم. خبر انفجارهایی در بندرعباس منتشر شده بود. حدود ساعت هفت صبح با علیرضا تماس گرفتم و به او گفتم مراقب خودش باشد. گفت: پدر، اینجا خبری نیست و شما نگران نباشید.
مادر شهید نیز همان روز چندینبار با علیرضا تماس گرفت. او عادت داشت در طول روز از وضعیت فرزندش مطلع شود. به گفته مادر، علیرضا نیز همیشه تلاش میکرد با تماس یا پیام، خانواده را از حال خود باخبر کند.
ساعت حدود هفتونیم صبح با او صحبت کردم. گفت در حال رفتن به محل کار است. بعد از آن چند بار تماس گرفتم، اما از حدود ساعت ۱۰، تلفنش پاسخ نمیداد و بعد خاموش شد. ابتدا فکر کردم شاید سر کار است یا تلفنش را کنار گذاشته؛ چون علیرضا میدانست من خیلی نگران میشوم.
مادر شهید تا ساعتها به دنبال خبری از فرزندش بود. به دوستان او پیام داد و تماس گرفت؛ اما کسی پاسخ روشنی نداشت. تا ظهر چند بار زنگ زدم. ساعت سه بعدازظهر قرار بود به روضه بروم. هنوز فکر شهادت به ذهنم نمیرسید. با خودم میگفتم شاید تصادف کرده یا اتفاقی برایش افتاده است. من هر احتمالی را تصور میکردم، جز شهادت.
خبر شهادت از صفحه دوستانش رسید
مهدیه بالیده در ادامه از لحظهای میگوید که در فضای مجازی با خبری روبهرو شد که تمام زندگیاش را تغییر داد. قبل از شروع روضه، گوشیام را نگاه کردم. دیدم یکی از دوستان علیرضا در صفحهاش نوشته است: علیرضا، شهادتت مبارک؛ خدا به خانوادهات صبر بدهد. خشکم زد. باور نمیکردم. فکر کردم شاید شوخی است یا خبر اشتباهی منتشر شده باشد.
اما استوریهای دیگری نیز منتشر شده بود؛ دوستان و همرزمان علیرضا، شهادتش را تبریک گفته بودند. مادر، پیش از آنکه کسی به او خبر رسمی بدهد، از طریق همان پیامها متوجه شهادت فرزندش شد.
هیچکس به من زنگ نزد که خبر را بدهد. من خودم خبر شهادت بچهام را فهمیدم و بعد به بقیه گفتم. علیرضا همیشه میدانست من با بیخبری چقدر نگران میشوم. انگار حتی در لحظه شهادت هم هوای دل مادرش را داشت و نگذاشت مدت زیادی بیخبر بمانم.
این مادر شهید معتقد است علیرضا در آخرین ساعات زندگی نیز به فکر نگرانیهای او بوده است؛ همانطور که در تمام ۲۲ سال زندگیاش، تلاش کرده بود دل مادر را نرنجاند.
پدری که از داغ فرزند، به افتخار شهادت رسیده است
محمود بالیده از روزی میگوید که خبر شهادت فرزندش را شنید؛ خبری که برای خانوادهای که هنوز چشمانتظار بازگشت جوانشان بودند، بسیار سنگین بود.
وی گفت: نبود علیرضا برای ما بسیار سخت است. کمرشکن است، اما وقتی فکر میکنیم در راه دفاع از کشور و انجام وظیفه به شهادت رسیده، آرام میشویم. شهادت سعادتی است که نصیب هر کسی نمیشود.
پدر شهید با اشاره به اخلاق و روحیه فرزندش میافزاید: هرچه درباره علیرضا بگویم، کم گفتهام. او عاشق اهلبیت (ع) بود، به خانواده احترام میگذاشت و برای خدمتش ارزش قائل بود. از کاری که انجام میداد راضی بود و با وجود سختیها، هیچگاه شکایت نمیکرد.

سنگ مزاری با نام پدر و مادر
یکی از نکاتی که برای خانواده و حاضران در مراسم تشییع و خاکسپاری شهید جالب و تأثیرگذار بود، درج نام پدر و مادر در کنار نام شهید بر سنگ مزار اوست؛ اقدامی که برای خانواده، نشانی از پیوند عمیق میان علیرضا و والدینش به شمار میرود.
مادر شهید میگوید: علیرضا با ما خیلی صمیمی بود. با پدرش کمی رودربایستی داشت، اما با من راحتتر صحبت میکرد. وقتی سنگ مزارش را دیدم و نام پدر و مادر در کنار نامش درج شده بود، احساس خاصی داشتم. به نظرم این نشان میدهد فرزند، دستپرورده هر دو نفر است؛ هم پدر و هم مادر.
علیرضا در خانوادهای رشد کرده بود که احترام، محبت و پایبندی به ارزشهای دینی در آن جایگاه ویژهای داشت. خانواده میگویند آنچه امروز از او به یادگار مانده، نه فقط خاطرات یک جوان، بلکه تصویری از نسلی است که در کنار آرزوهای شخصی، دفاع از وطن را نیز وظیفه خود میدانست.
شهدا از خانهها نمیروند
اکنون چند هفته از شهادت علیرضا بالیده گذشته است، اما خانه هنوز با خاطرات او نفس میکشد. لباسها، عکسها، تماسهای تلفنی و شوخیهای مادرانه، همه بهانهای هستند برای زنده نگه داشتن یاد جوانی که روزی از همین خانه راهی خدمت شد و در راه دفاع از ایران اسلامی، جان خود را فدا کرد.
مادر شهید میگوید: هنوز باور نکردهام که علیرضا دیگر برنمیگردد. هنوز فکر میکنم مرخصی میگیرد و وارد خانه میشود. میدانم شهدا زندهاند، اما نبودنش برای ما سخت است. هر گوشه خانه خاطرهای از او داریم.
پدر و مادر شهید علیرضا بالیده اگرچه داغ فرزند را بر دل دارند، اما به عاقبت او افتخار میکنند؛ جوانی که در ۲۲ سالگی، در مسیر خدمت و دفاع از وطن، به قافله شهدا پیوست و نام خود را در دفتر پرافتخار مدافعان ایران اسلامی ثبت کرد.
در این خانه، رخت دامادی بر تن علیرضا نشد؛ اما خانوادهاش باور دارند او در لباسی مقدستر، به دیدار پروردگار شتافته است؛ با همان ادب، آرامش و بزرگواری که در تمام عمر، زینت شخصیتش بود.
شهید علیرضا بالیده، جوانی از خراسان جنوبی، امروز در میان خانوادهاش حضور فیزیکی ندارد؛ اما نام، مرام و آرمانش همچنان در خانهای که روزی با آمدنش به بهشت تبدیل شده بود، زنده است.
انتهایپیام/
