دفاع‌پرس گزارش می‌دهد؛

روایت شهیدی از نور؛ این کوچه را به نام من کنید!

در آخرین روز‌های مرداد، خانه پدری در شهرستان نور میزبان روایت مردی شد که مسیر زندگی‌اش را جهش‌ها رقم زدند؛ جهش در تحصیل، جهش در درجه نظامی و نهایتا جهش به آسمان شهادت.  
کد خبر: ۸۵۶۳۴۳
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۷ - 20August 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس_«حدیثه صالحی»؛ اینجا مازندران است؛ تقویم در ایستگاه پایانی تابستان ۱۴۰۵ ایستاده در دل گرمای مرداد؛ درست زمانی که نفس‌هایش به شماره افتاده، در شهرستان نور خانه پدری از خانواده علم و دانش، میزبان کاروانی از خاطره‌ها شد؛ خاطره‌های مردی که شناسنامه‌اش نام «رضا اسدی» را به ما نشان می‌دهد و حالا روزگار، او را نه یک سرباز عادی، نه یک افسر مالی، بلکه جهش‌یافته از تبار نور معرفی می‌کند.

حکایت بوسه آخر بر گونه «لیا»

روایت شهیدی از نور؛ این کوچه را به نام من کنید!

این گزارش، روایتی است از آن جهش بی‌وقفه؛ از جهش در کلاس اول دبستان تا انفجار سنگرشکن در نوزدهم اسفند ۱۴۰۴، از بوسه‌های پایانی بر گونه «لیا» دختر چهارونیم‌ساله تا بخشیدن وسیله پرواز به یک دوست، و از وصیتی عجیب برای نام یک کوچه تا حسرت یک پدر برای ادامه راه.

ماجرا از ۲۳ مهر ۱۳۵۸ شروع شد؛ زمانی که دو قلو‌ها پا به دنیا گذاشتند و «رضا»، فقط ده دقیقه زودتر از خواهر خود «نسا»، نفس کشید. این پسر کوچک، اما زودتر از همه هم‌سن وسالان خود، بال‌های ذهن را گشود. بهره هوشی سرشار او، استان را به جنبش انداخت؛ کارشناسان آموزش و پرورش به نور آمدند، از او و خواهرش آزمون گرفتند و نتیجه، یک جهش تحصیلی خیره‌کننده بود: ورود مستقیم به کلاس دوم ابتدایی.

پدر شهید با حیرتی که هنوز در صدای او جاری است، می‌گوید: «هرگز نفهمیدم تحصیل این دو فرزند کی به پایان رسید؛ هیچ زحمتی برای خانواده نساختند، هیچ شب بیداری و نگرانی، چون همیشه نامشان در صدر جدول رتبه‌ها نقش بست. دانشگاه نیز همین مسیر را تکرار کرد؛ رتبه عالی، شاگرد اول یا دوم، و گویی علم برای این جوان، بازی ساده و دلچسبی بود که هرگز لذت خود را از دست نداد»

او یک نابغه بود

روایت شهیدی از نور؛ این کوچه را به نام من کنید!

اما رضا فقط یک دانش‌آموز نابغه نبود؛ او عاشق خدمت زیر سایه پرچم ایران بود و با اراده آهنین، مسیر ارتش را انتخاب کرد. در این مسیر، چنان تند و تیز پیش رفت که درجه‌ها را یکی پس از دیگری فتح کرد و در دافوس پذیرفته شد. فرماندهان باور نمی‌کردند که یک سرباز عادی چنین استعدادی دارد؛ حتی خواستند دوباره از او امتحان بگیرند، اما رضا در آن آزمون نیز درخشید و فارغ‌التحصیل شد. عشق او به کار، حد و مرز نمی‌شناخت؛ هر روز صبح ساعت شش، او را در اداره می‌دیدند و هر شب ساعت شش یا هفت، هنگام بازگشت. مسئولیت بخش مالی با او بود؛ حقوق همه سربازان از دست او می‌گذشت. او مکرر می‌گفت که چشم این سربازان به من دوخته شده و من باید باشم تا کار مالی و معیشت‌شان را به سرانجام برسانم؛ این حس مسئولیت، نه از سر اجبار، بلکه از عمق ایمان او به همسنگرانش سرچشمه می‌گرفت.

طوفان شهادت، اما نخستین نشانه‌های خود را از نهم اسفند و شهادت حضرت آیت الله العظمی امام خامنه‌ای، بروز داد. از آن زمان به بعد، هر شب پدر با رضا تماس می‌گرفت؛ هر ساعت یک بار، دلش آرام نمی‌گرفت. پدر از او پرسید که «هوا چگونه است؟» رضا با لحنی پر از راز گفت: «به شدت ابریه»، یعنی دشمن بی‌امان می‌زند. سرانجام آن صبح زود، ساعت چهار بامداد نوزدهم اسفند، خشم دشمن آمریکایی صهیونیستی بر سر ساختمان هفت طبقه آنها فرود آمد؛ ساختمان سایت ریاست جمهوری ازگل با بمب‌های سنگرشکن دشمن آوار شد. وقتی پدر چند ساعت بعد به آنجا رسید، چشمانش صحرای کربلا را دید؛ انفجار چنان مهیب بود که درختان با قطر ۱۵ و ۲۰ سانتیمتر، همانند ساقه‌های گندم قیچی شده بودند. آن بمب سنگرشکن، نه فقط دیوارها، بلکه آرامش یک خانواده را برای همیشه نشانه گرفت. در آن لحظات مرگبار، رضا و سه نفر از دوستانش در محل کار حضور داشتند.

پسرم از شهادتش باخبر یود

روایت شهیدی از نور؛ این کوچه را به نام من کنید!

پدر که اکنون صدایش در گلو پیچیده، از حسرتی سوزان می‌گوید: هر گوشه این خانه، نفس‌های رضا را تداعی می‌کند؛ دیگر نمی‌توانم در این فضای آکنده از بوی خاطرات زندگی کنم، تصمیم فروش خانه را گرفته‌ام تا از این درد هجران بگریزم. حتی سرتیپ امیر جلالی نیز اعتراف کرده که تا امروز، نیرویی با این ویژگی‌ها نیافته و نمی‌داند جای خالی رضا را با چه کسی پر کند. پدر اما، با وجود همه این اشکها، پیامی روشن برای جوانان این سرزمین دارد: «راه رضا را ادامه دهید، به زندگی امید بسته، با علم روز به جنگ دشمن بروید، خودکفا باشید و هرگز به غرب چشم ندوزید؛ زیرا معیشت مردم و شادی آنها، آرزوی دیرین آن شهید بزرگوار بود.»

در میانه این فضای غبارآلود، مادر شهید با چشمانی اشکبار و هق‌هق گریه، پرده از راز بزرگی برداشت؛ راز وداع عجیب رضا. او گفت که انگار پسرش از روز موعود آگاهی داشت. چند روز پیش از شهادت، رضا خانواده خود را از تهران به نور آورد و پیش مادرش گذاشت. روز خداحافظی، ساعت ۱۱ صبح بود؛ مادر از او خواست تا افطار کند و سپس برود، اما رضا نپذیرفت. دختر چهار ونیم‌ساله‌اش «لیا» را در بغل گرفت و چنان بیشمار بوسید که هیچکس تا آن روز چنین وداعی ندیده بود. با همه اعضای خانواده خداحافظی کرد؛ با مادر، با پدر، با خواهری که در مغازه مشغول کار بود و حتی با همسرش که در گوشه‌ای ایستاده بود. مادر می‌گوید: نگاه رضا به حیاط، عجیب و عمیق بود؛ چندین بار با دقت به اطراف نگریست، به آسمان، به دیوارها، به درختها، انگار که می‌خواست تصویر این دنیا را برای همیشه در چشمانش حبس کند. قلب مادر پر از دلهره بود، زیرا می‌دانست این نگاه، نگاه یک مسافر ابدی است. سه یا چهار روز بعد، خبر شهادت رسید و آن وداع سنگین، معنای واقعی خود را یافت.

بخشش پاراگلایدر به یک دوست

روایت شهیدی از نور؛ این کوچه را به نام من کنید!

رضا یک راز دیگر هم داشت که در وسایل شخصی‌اش پنهان شده بود. خواهر شهید با چشمانی خیس روایت می‌کند که رضا عاشق خلبانی و پرواز بود و یک دستگاه پاراگلایدر داشت. هر بار به شمال می‌آمد، آن وسیله را سوار می‌شد و بر فراز آسمان پرواز می‌کرد. اما این آخرین سفر، رفتارش دگرگون شده بود؛ پاراگلایدر خود را به دوست صمیمی‌اش «ابراهیم اسلامی» بخشید و گفت که این وسیله پیش تو بماند از طرف من. این بخشش، همه را به شگفت آورد، چون رضا به وسایل شخصی خود علاقه زیادی داشت و به ندرت از آنها دل می‌کند. پدر شهید نیز ادامه می‌دهد: همیشه ترس این را داشتم که روزی رضا در سقوط پاراگلایدر از من جدا شود، اما سرنوشت، راه دیگری برایش رقم زده بود؛ راهی که در آن انفجار مهیب و با آن بمب سنگرشکن، جهش نهایی خود را به آسمان انجام داد.

در گوشه‌ای دیگر از این روایت حماسی، خاطراتی از کار خیر رضا خودنمایی کرد. مادر شهید تعریف می‌کند: در ساحل دریا، زنی را دیدم که دستفروشی می‌کند و وضعیت نابسامانی دارد. به رضا گفتم «اگه می‌تونی برای آن زن یک موتور برق تهیه کن تا وضع کسب و کار و روزی‌اش اندکی بهتر بشه» رضا با خونسردی پاسخ داد: «نگران نباش، خودم حلش می‌کنم.» چند روز بعد، از تهران آمد در حالی که یک موتور برق خرید و برای آن زن آورده بود. مادر نگران قسط‌ها بود، اما رضا گفت که پول موتور برق را خودش می‌دهد و هیچ قسطی بر گردن آن زن نیست. او همچنین هوای سربازان زیردست خود را داشت، برای آنها احترامی ویژه قائل بود و حالا بعد از شهادتش مادران این سرباز‌ها برای همدردی می‌آیند و می‌گویند برای پسرت دعای توسل می‌خوانیم و این کمترین کار برای این شهید است.

وصیت شهید به پدر

روایت شهیدی از نور؛ این کوچه را به نام من کنید!

پدر شهید در آخرین لحظات این دیدار، با صدایی لرزان و اشکی که بر گونه‌ها جاری بود، به سفارش رضا اشاره می‌کند: پسرم به من گفت که من شهید می‌شوم و اسم این کوچه را بگذارید کوچه شهید «رضا اسدی». حالا آن کوچه، نامی است بر تارک خاک نور، و آن خانه، خالی از حضور او، اما آکنده از عطر حماسه. «رضا اسدی» آن فرزند دوقلوی جهشی، آن افسر باوجدان، آن خلبان زمینی، آن بخشنده پاراگلایدر، آن پدر مهربان لیا، سرانجام در نوزدهم اسفند ۱۴۰۴ به وعده‌گاه خود رسید. او از میان آن بمب سنگرشکن و آن درختان بریده، چون جهش‌یافته از تبار نور برخاست و روح خود را در افق بی‌نهایت شهادت گشود؛ تا همیشه، برای آن سربازان، آن دست‌فروش، آن خانواده و آن کوچه، نماد عشق، ایثار و پروازی بی‌بازگشت باشد.

نور در آغوش آرام دریا

روایت شهیدی از نور؛ این کوچه را به نام من کنید!

 و حالا من در میان حجمی از کلمات باشکوه مقابل قابی از حماسه ایستاده‌ام و به مردی احترام می‌گذارم که تا همیشه زنده است و عشقش در آسمان ایران، ابدی است. برای آرامش دلمان سری به مزار شهید می‌زنیم؛ جایی که او در کنار دیگر شهدای شهرستان نور منزل ابدی یافت؛ جایی که یادمان شش شهید گمنام و شهید مدافع حرم «علی جمشیدی» نیز محلی برای ارادت صاحبدلان است؛ و اینجا نور؛ شهرستان یاد‌ها و خاطره‌های شهدا در آغوش دریا آرام و بی‌صدا نفس می‌کشد؛ و خوب می‌دانم که این امنیت از برکت خون این شهداست؛ یادشان گرامی و راهشان پر رهرو.

شهدا زنده‌اند

روایت شهیدی از نور؛ این کوچه را به نام من کنید!

سرتیپ دوم پاسدار «احمد برسلانی» مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت مازندران با اشاره به جایگاه رفیع شهیدان در نظام هستی اظهار داشت: شهدا زنده‌اند و هر لحظه در راستای آرمان‌های انقلاب و اهداف ولایت در حرکت‌اند؛ این حقیقتی است که خداوند در وجود بندگان خالص خود تجلی می‌دهد.

وی با یادآوری رشادت‌های شهیدان شاخصی همچون سردار سلامی، شهید حاجی‌زاده و شهید تهرانی‌مقدم، افزود: همین ایمان و اطاعت از فرمان ولایت بود که امروز موشک‌های ایران را به بازدارنده‌ای مقتدر در برابر ابرقدرت‌ها تبدیل کرده است. دشمنان با تمام فناوری‌های خود به میدان آمدند، اما خداوند حکمتی به بندگان مؤمن خود عطا کرد که نقشه‌های آنان را نقش بر آب ساخت.

مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت مازندران با اشاره به پیشرفت‌های چشمگیر کشور پس از جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، تأکید کرد: ما امروز در شرایطی ایستاده‌ایم که دشمن اعتراف به شکست می‌کند؛ همان‌گونه که در جنگ ۱۲ روزه و رمضان، ایران اسلامی ضربات مهلکی بر پیکره متجاوزان وارد آورد. به برکت خون شهدا، قدرت ما روزافزون است و هر قطره خون آنان، مأموریتی تازه برای پیروزی نهایی انقلاب تا ظهور حضرت مهدی (عج) محسوب می‌شود.

وی در ادامه، شهادت را افتخاری بزرگ برای خانواده‌های معظم شهدا خواند و گفت: فرزند شما با شهادت خود، جوانان سرگردان را به دامان نظام بازگرداند. همان‌گونه که خون سیدالشهدا (ع) اسلام را جاودانه کرد، خون رهبر شهید و شهدای انقلاب نیز امروز اسلام ناب را به جهان صادر کرده است.

سردار برسلانی در پایان بر لزوم ثبت و ضبط خاطرات شهدا به‌عنوان الگویی ماندگار برای جامعه تأکید کرد و خطاب به پدر شهید «اسدی» که خود از چهره‌های فرهنگی و آموزشی منطقه است، عنوان کرد: شما معلم و الگوی صبر و استقامت‌اید؛ ثبت این حماسه‌ها وظیفه همگانی است تا نسل‌های آینده نیز از فیض این گنجینه‌های نورانی بهره‌مند شوند.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار