«امیرعباس عسگری»؛ دانش‌آموز شهیدی که با نذر امام رضا(ع) متولد شد

مادر شهید عسگری با اشاره به روحیات فرزندش گفت: امیرعباس مَحرم راز خانواده بود؛ با اینکه فرزندم بود، در کنار پدرش همیشه مثل کوه پشتم بود. او خادم امام حسین (ع) بود و در مسیر خرید عید به دست ارتش‌های تروریستی آمریکایی صهیونیستی به شهادت رسید.
کد خبر: ۸۵۹۰۲۷
تاریخ انتشار: ۱۲ آبان ۱۴۰۵ - ۰۷:۱۴ - 03November 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس؛ جنگ به تعبیر برخی کوتاه‌نظر دو رو دارد، اما به‌نظرم یک رو دارد و باید همین یک روی جنگ را پذیرفت. اسمش جنگ است، دفاع و حمله دارد، مرگ و مجروحیت دارد، شکست و پیروزی دارد. اما خارج از این، واقعیت را باید دانست که برای چه می‌جنگیم؛ آن‌گاه است که به جنگ هویت می‌دهیم.

شهید دانش آموز امیر عباس عسگری

در دفاع مقدس سوم، طرف مهاجم، طرف مدافع و طرف شاهد و بی‌تفاوت، هر سه، سه مفهوم متفاوت از این جنگ داشتند. اگر بخواهیم درباره‌ی این تفاوت‌ها سخن بگویم شاید ساعت‌ها بتوان گفت، اما روایت ما روایت دیگری از این ماجراست؛ روایت آنانی که نقششان در دفاع، تنها ماندن در خانه و کاشانه و عدم تخلیه‌ی شهر و زنده نگه‌داشتن شهر بود و اگر لازم می‌شد سلاح هم به دست می‌گرفتند. اما خیلی اتفاقی انتخاب شدند؛ ترکش‌ها و موج انفجارها آن‌ها را انتخاب کرد تا مجروح و شهید جنگی شوند؛ در اوج مظلومیت و بی‌اطلاع از زمان و مکان اصابت، در خلال امرار معاش روزانه و در جایی که هیچ‌گاه تصور آن را نمی‌کردند.

دانش‌آموز شهید «امیرعباس عسگری» در حالی که همراه پدرش بود، سوار بر موتورسیکلتی شد که به اقتضای روحیه و علایق جوانی، علاقه‌ی زیادی به آن داشت و صاحب آن بود. اما در اتفاقی غیرمنتظره، قدم در مسیری گذاشت که سرانجام آن به شهادت ختم شد. او مظلومانه به دست ارتش‌های تروریستی آمریکایی ـ صهیونیستی به شهادت رسید و پدرش نیز در جریان شهادت فرزندش به‌شدت مجروح شد؛ به‌گونه‌ای که با گذشت شش ماه از این واقعه، همچنان برای حرکت و ادامه‌ی روند درمان خود به کمک دیگران نیازمند است.

شهید امیر عباس عسگری

روایت پدر شهید از صبح حادثه

پدر شهید چنین روایت می‌کند: «صبح حادثه از خواب بلند شدم، به قصد خرید وسایل خودرو برای آن‌که در تعطیلات نوروز اگر قصد رفتن به جایی داشتیم خودرو مشکلی نداشته باشد. امیرعباس را از خواب بیدار کردم. بعد از آماده شدن و خداحافظی با مادر، راهی مرکز تهران و محدوده بازار شدیم. بعد از کلی گشتن و دنبال خرید رفتن، البته ناکام از انجام خرید اصلی، از مسیر خیابان شهید مصطفی خمینی قصد بازگشت به منزل در شهرری را کردیم. در راه، قبل از چهارراه سیروس (تقاطع مصطفی خمینی و خیابان ۱۵ خرداد) یک بساطی عینک‌فروش مشغول فروشندگی بود. امیرعباس وقتی از کنار این بساطی گذشتیم به من گفت: «بابا عینک بگیریم؟» من کمی فکر کردم، اما دیگر از چهارراه سیروس گذشته بودیم، ایستادم و مسیر را تا کنار آن دست‌فروش بازگشتیم. موتور را همان‌جا پارک کردیم و دو نفری مشغول عینک‌ها شدیم.»

شهید امیر عباس عسگری

لحظاتی نگذشته بود که صدای انفجار و موج آن پدر و امیرعباس را پرت کرد. امیرعباس شهید شد. پدر که پاهایش به شدت آسیب دیده بود، به کناری افتاد، به خود آمد و نگران امیرعباس شد. اما متوجه آسیب به پاهای خود نشد تا وقتی که فهمید امکان حرکت ندارد. مردم که سر محل حادثه رسیدند و مشغول امداد شدند، اما پدر با تنی به شدت مجروح نگران پسرش بود. نگاه که می‌کرد، می‌دید امیرعباس بی‌حرکت افتاده است، اما کفش ورزشی‌اش تمیز بود طوری که انگار اصلا وسط این معرکه نبوده است. این او را امیدوار کرده بود که شاید امیرعباس ترسیده و هنوز بلند نشده. به مردم می‌گفت: «پسرم را بکشید کنار از آتش، آسیب نبیند.» اما چه فایده که امیرعباس آسمانی شده بود. موتور امیرعباس هم علی‌رغم آن‌همه دود و آتش سالم همان‌جا ماند. پیکر امیرعباس و بدن به شدت مجروح پدر به بیمارستان منتقل شد. اما قبل از رسیدن آمبولانس‌ها پدر از مردم اطراف خواست که شماره تلفن اقوام را بگیرند و به برخی فوری اطلاع داد.

شهید نوجوان؛ محرم راز خانواده

 مادر شهید در بخشی از گفت‌وگو با اشاره به ویژگی‌های اخلاقی فرزندش گفت: «امیرعباس نسبت به هم‌سن‌وسال‌های خودش یک سطح بالاتر بود. اهل رفیق‌بازی نبود و فقط با یک نفر از بچه‌های محل رفت‌وآمد داشت. اهل هیچ کار خلافی نبود. مکانیک خودروی سال آخر هنرستان درس می‌خواند.»

شهید امیر عباس عسگری

پدر شهید نیز در این باره گفت: «همه‌ی بچه‌های محل عاشقش بودند. هر جا می‌رفت همه احترامش می‌کردند. در مدرسه که می‌رفتم همه‌ی معلم‌ها برایم بلند می‌شدند.»

مادر شهید می‌گوید: «پدرم علاقه‌ی خاصی به این نوه‌اش داشت؛ علاقه دوطرفه بود و خیلی شدید، طوری که وقتی پدرم فوت کرد، امیرعباس بیست کیلو وزن کم کرد.»

مادر شهید با اشاره به ارادت ویژه فرزندش به اهل‌بیت(ع) گفت: «امیرعباس از نظر اعتقادی بسیار قوی بود و با رسیدن به سن بلوغ، اعتقاداتش عمیق‌تر شد. به‌تدریج حضور در هیئت‌ها را آغاز کرد و به یکی از عاشقان امام حسین(ع) تبدیل شد. او خادم یکی از هیئت‌های محل زندگی‌مان بود و برای آماده‌سازی و توزیع نذری‌ها بسیار تلاش می‌کرد. در شب‌های محرم و همچنین در هیئت‌های هفتگی حضور پررنگی داشت. بچه‌های هیئت هنوز هم هنگام برگزاری روضه، پیش از هر چیز از امیرعباس یاد می‌کنند و می‌گویند: روضه را به شهید امیرعباس عسگری تقدیم می‌کنیم.»

پدر شهید نیز در این باره افزود: «امیرعباس در هیئت محبان‌الزهرا(س) که در میدان نارنج برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. ما همیشه برای او نذر امام رضا(ع) داشتیم، چون معتقد بودیم امام رضا(ع) او را به ما عطا کرده است. هر سال در روز شهادت امام رضا(ع)، برای ادای این نذر قیمه می‌پختیم. یک سال شرایط پختن غذا را نداشتیم و نتوانستیم نذرمان را ادا کنیم. همان روز امیرعباس نتوانست راه برود و ما بلافاصله متوجه شدیم که باید نذرمان را ادا کنیم.

یک سال هم که به مشهد رفتیم، امیرعباس انگشتری زیبا خرید. او آن انگشتر را به‌عنوان یادگاری از سفر مشهد بسیار دوست داشت.»

اخلاق جوانمردانه، صبر و قناعت

متن زیر با حفظ کامل محتوا، جزئیات و لحن عاطفی روایت‌ها، روان‌تر و گویا‌تر بازنویسی شده است.

پدر شهید با اشاره به ویژگی‌های اخلاقی خاص فرزندش گفت: «امیرعباس از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود، اما دلش نمی‌آمد دل کسی را بشکند یا به کسی آسیب برساند و او را بزند. صبر و تحملش به‌اندازه‌ای بود که واقعاً عجیب به نظر می‌رسید. بسیار قانع بود و به کم راضی می‌شد. وقتی برای خرید می‌رفتیم، اگر پول کافی نداشت، از خرید صرف‌نظر می‌کرد و می‌گفت: داداشم بخرد. او همیشه خودش را فدای دیگران می‌کرد و از خواسته‌های خودش می‌گذشت. حالا این موضوع برای من عذاب‌آور است که چرا آن‌طور که باید و شاید، برای این بچه سنگ تمام نگذاشتم.»

مادر شهید نیز با اشاره به نجابت و پاک‌دامنی فرزندش گفت: «امیرعباس امن‌ترین پسری بود که در تمام زندگی‌ام دیده بودم. همیشه به او می‌گفتم: هر دختری را در خیابان دیدی، همان‌طور با او رفتار کن که با خواهر و مادر خودت رفتار می‌کنی. او واقعاً هم همین‌طور بود و به این توصیه عمل می‌کرد. باورم نمی‌شود در روزگار امروز، پسری با چنین ویژگی‌هایی وجود داشته باشد. این موضوع را اهالی محل و همسایه‌ها نیز گواهی می‌دهند؛ آنها احترام زیادی برای امیرعباس قائل بودند، چون واقعاً فردی امین و قابل اعتماد بود.»

خواب و انگشتر‌های عقیق؛ نشانه‌ای از طرف شهید

مادر شهید در ادامه، با اشاره به روحیه فداکاری و مهربانی فرزندش، افزود: «امیرعباس در کمک کردن به دیگران همیشه پیش‌قدم بود و نخستین کسی بود که برای کمک اعلام آمادگی می‌کرد. او عصای دست خاله‌اش بود؛ در اسباب‌کشی به او کمک می‌کرد، هر روز جویای احوالش می‌شد و اگر کاری داشت، برایش انجام می‌داد.

امیرعباس بچه‌ها را خیلی دوست داشت و برای آنها از خودش مایه می‌گذاشت. اگر همسایه‌ای را می‌دید که بار سنگینی در دست دارد، بلافاصله بار را از او می‌گرفت و تا درِ منزلش می‌برد. او بسیار مهربان و خوش‌خنده بود و احترام زیادی برای پدر و مادر و بزرگ‌تر‌ها قائل می‌شد.

امیرعباس همه اعضای فامیل را داغدار کرد و حالا همه از مهربانی، مظلومیت و گذشت او داغدار و دل‌سوخته‌اند. مدیران مدرسه‌اش، از دوران ابتدایی تا دبیرستان، همگی از ادب و احترام او به معلمانش رضایت داشتند و همیشه از این نظر او را تحسین می‌کردند. امیرعباس همواره نمره انضباط عالی می‌گرفت. او پسری مهربان، باگذشت، خوش‌رو، سازگار، فداکار و چشم‌پاک بود.»

شهید امیر عباس عسگری

مادر شهید با اشاره به یک رؤیای صادق از سوی یکی از اقوام گفت: «یکی از اقوام که آموزگار است، چند روز بعد از شهید شدن امیر خواب دید که امیر در کلاس درسش نشسته و به بقیه‌ی دانش‌آموزان گفته: من چون به پدر و مادرم خیلی احترام می‌گذاشتم، شهید شدم.»

وی با اشاره به یک اتفاق معنوی پس از شهادت فرزندش گفت: «چند وقتی بود امیرعباس شهید شده بود. یک شب خواب دیدم پدرم که رزمنده و جانباز بود و خیلی امیرعباس را دوست داشت، دو تا انگشتر عقیق در دست امیرعباس می‌کند. دو سه روز بعد، یکی از بستگان دو تا انگشتر آورد و گفت: "تو دلم افتاد اینها را برایتان بیاورم. " وقتی انگشتر‌ها را دیدم، فقط گریه می‌کردم؛ چون دقیقاً همان انگشتر‌ها با همان رنگ و همان رکاب بود که پدرم در خواب به دست امیرعباس کرده بود. آنها گفته بودند: "یکی از این انگشتر‌ها برای آقا است و یکی هم برای سردار حاجی‌زاده. "من مطمئنم این خواب و این انگشتر‌ها نشانه‌ای بود از طرف امیرعباس که به ما آرامش بدهد.»

لحظات آخر؛ از لبخند موتور تا شهادت

پدر شهید با روایت آخرین ساعات زندگی فرزندش گفت: «شب قبل حادثه، با هم نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم. امیرعباس با گوشی بازی می‌کرد و من با او حرف می‌زدم. صبح که بیدار شدم، گفتیم برویم خرید عید. وقتی سوار موتور بودیم، پسرم را به حرف گرفتم و گفتم اگر خوب موتر را نگهداری یک موتور بهتر برات می‌خرم، چون می دانستم که خیلی آن موتور را دوست داشت. این‌قدر خوشحال شد که من شوق را در آئینه روس صورتش دیدم.»

حادثه که اتفاق افتاد، دود غلیظ سیاهی بلند شد. وقتی دود خوابید، دیدم امیرعباس ۲۰ متر آن‌طرف‌تر افتاده. اول فکر کردم ترسیده، اما دیدم خون از بدنش می‌ریزد. ترکش به سمت راست و چپ بدنش اصابت کرده بود و موج انفجار ریه‌اش را سوراخ کرده بود. ضربان قلب داشت و او را به بیمارستان رساندند، اما بدنش تنفس را نگه نمی‌داشت. کادر درمان خیلی تلاش کرد، اما امیرعباس به شهادت رسید. من خودم هم از شدت جراحت بیهوش شدم و بعد از چند لحظه به هوش آمدم. اولین چیزی که گفتم: "خدا را شکر، خواب دیدم." اما دیدم که خواب نیست.»

شهید امیر عباس عسگری

پدر شهید که خود جانباز این جنگ است در پایان با اشاره به مجروحیت خود در این حادثه گفت: «پای راست من کامل خرد شد و دست چپم آسیب دید. من سال ۸۳ تصادف کرده بودم و پلاتین داشتم؛ بعد از این حادثه دوباره شکست. از بیمارستان سینا به بیمارستان دیگری منتقل شدم و چند بار عمل کردم. هنوز وضعیتم خوب نشده و عفونت کرده است. پرونده‌ی شهید امیرعباس هم هنوز در بنیاد شهید در جریان است و فقط گفته‌اند برویم یک حساب باز کنیم. از مسئولان می‌خواهم پیگیر وضعیت ما باشند.»

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار