یکی از خاص‌ترین‌ سفره‌های عقد با قطار فشنگ و اسلحه

شهناز اشکیان،‌ همسر سردار مرتضی قربانی در بخشی از خاطرات خود می‌گوید: سفره عقدمان هم شاید یکی از خاص‌ترین‌ها بود که با قطار فشنگ و اسلحه کلاشینکف تزیین شده بود و توجه مهمانان را جلب می‌کرد.
کد خبر: ۸۶۱۱۲۳
تاریخ انتشار: ۱۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۴:۱۶ - 09September 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، شهناز اشکیان،‌ همسر سردار مرتضی قربانی در بخشی از خاطرات خود می‌گوید: جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۶۱ با یک دنیا شادی به اصفهان برگشتم. درست چند ساعت بعد از من آقا مرتضی به اصفهان رسید و همان روز بعدازظهر همراه مادر و خواهرانش برای خواستگاری به منزل ما آمد.

سردار مرتضی قربانی

در همان روز‌ها و در میان این همه هول و هیجانی که یک‌باره به جانم افتاده بود، باید در امتحانات ثلث سوم سال اول دبیرستان هم که غیرحضوری گذرانده بودم، شرکت می‌کردم که یک خبر بد، حالم را بیشتر به هم ریخت. چند نفر از همکلاسی‌هایم برایم خبر آوردند که دبیر زیست دبیرستان که دل خوشی از انقلاب و نظام جمهوری اسلامی نداشت، برای من از حسابی خط و نشان کشیده است: «این دختر‌هایی که می‌رن جبهه، برای تنبلی و فرار از درس و مدرسه می‌رن! قسم می‌خورم موقع امتحان جبران کنم و به جوری از اشکیان امتحان بگیرم که جبهه رفتن یادش بره!»

ظاهراً عهد کرده بود برو آبرو مبرا ببرد و به خیال خودش حیثیت بسیجی و رزمندگان و انقلاب را لکه دار کند. چاره‌ای نبود جز اینکه سخت درس بخوانم تا روز امتحان که به مدرسه رفتم و تا چشمش به من افتاد، زبانش آتش گرفت: «شفاهی ازت سؤال می‌پرسم، فقط با صدای بلند جواب بده! می‌خوام بچه‌ها بشنون!»

آزمون سایر دانش‌آموزان کتبی بود و فقط به قصد تحقیرم می‌خواست مقابل بچه‌ها امتحان شفاهی که نه، از من بازجویی کند. کتاب به سرعت در دستش می‌چرخید و سؤال‌هایش همه مفهومی و از پاورقی و به گمانم از قسمت‌های سفید کاغذ بود و من از طوری روی درس مسلط بودم که نپرسیده، پاسخ می‌دادم. با هر پاسخ من، تیغ تیز صدایش کمتر می‌شد تا بالاترین نمره کلاس نصیبم شد.

چشم‌های بچه‌ها هم از شادی موفقیت من درخشید و او دیگر راهی جز عقب‌نشینی نداشت و به رو به من لحنش آرام گرفت: «من فکر می‌کردم برای فرار از درس و بازیگوشی رفتی جبهه، ولی امروز با این نمره خیلی خوب، نظرم در موردت عوض شد.»

خدا کمک کرد تا از این روز سخت هم احساسی شیرین برایم بماند. پس از سال‌ها دوباره خاطره سال سوم ابتدایی برایم زنده شد که مدیر بی‌حجاب مدرسه می‌خواست مو‌های ژولیده زیر روسری‌ام را به نشان سایر دانش‌آموزان نشان دهد و آن روز هم لطف خدا بود تا مثل امروز در براتبر چشم همه به عنوان یک دختر مذهبی سربلند شوم.

با پایان امتحانات ثلث سوم، با همه اشتیاقی که به ادامه تحصیل داشتم، با درس و کلاس و کتاب وداع کردم به امید روزی که جنگ به پایان برسد و دوباره مدرسه شوم. نمی‌دانستم هجمه همه جانی دشمنان اسلام به ایران، سال‌ها طول خواهد کشید.

تمام برنامه‌های پیش از عقد در مدت ۵ روز انجام شد و ۳۰ تیرماه برای جشن عقد من و آقامرتضی، منزل حاج‌آقا طباطبایی، همسایه روبه‌رویی برای‌ آقایان انتخاب شد. منزل پدرم برای خانم‌ها در نظر گرفته شده بود.  خبر جشن ازدواج مرتضی قربانی فرمانده لشکر ۲۵ کربلا در شهر پیچیده بود و از بسیجی و سپاهی هر که در اصفهان بود، راهی شده بودند. بسیجی‌ها کوچه را موکت کرده، بلندگور آورده و در کنار چراغانی پررنگ و لعاب حیاط و جمعیتی که مهمان عروسی ما شده بودند، جشن پرصدا و شور انگیز به راه افتاده بود. برنامه سرود و تئاتر در کمتر از یک هفته و با عجله برقرار شده بود.

سفره عقدمان هم شاید یکی از خاص‌ترین‌ها بود که با قطار فشنگ و اسلحه کلاشینکف تزیین شده بود و توجه مهمانان را جلب می‌کرد. از زمانی که با خاطرات زنان صدر اسلام آشنا شده بودم، دلم می‌خواست نامم را تغییر دهم. ابتدا نام هاجر و سمیه را انتخاب کرده بودم و حالا چند لحظه مانده به عقد، حرف دلم را به آقامرتضی زدم: «می‌خوام اسمم رو عوض کنم!»

او و خانواده‌اش نام شهناز را دوست داشتند، اما من مصمم به تغییر نام بودم و با عشقی که در سینه به حضرت فاطمه (س) داشتم، پیشنهاد داد: «به نظرت اگر دوست داری اسم رو عوض کنی، زهرا از هر اسمی زیباتره!»

کلامش به جانم نشست که همان نام زهرا را انتخاب کردم و با جاری شدن خطبه عقد، من، همسر و همراه و زهرای مرتضی قربانی شدم.

سه روز منزل پدر و شوهرم ماندیم. جنگ اجازه نداد بیش از سه ماه بمانیم و آماده رفتن به اهواز شدیم. فرصتی برای تهیه جهیزیه نبود و تمام آنچه با خود به اهواز بردم دو عدد بالش، سه عدد پتو، یک گاز کوچک رومیزی، یک دست سرویس ۶ نفره ملامین، کتری و قوری و چند عدد استکان بود. حتی قرار شد یک یخچال را آقامرتضی از تدارکات لشکر بگیرد و با همین خرت و پرت‌ها همراه مادرشوهر و برادر کوچک‌ترم، آقا رحیم و برادرزاده آقامرتضی راهی اهواز شدیم.

حالا دیگر در قامت یک امدادگر، در حجله همسری فرمانده سپاه، به اهواز می‌رفتیم و به قدری سریع این همه تغییر روی داد که همچنان گیج موقعیت جدیدم بودم. هنوز خجالت می‌کشیدم در چشمان آقامرتضی نگاه کنم یا به راحتی با ایشان همکلام شوم. وقتی به اهواز رسیدیم، نتوانستم مقنعه را از سرم درآورم.

منزل نوعروسانه‌ام خارج از شهر اهواز و بخشی از ساختمان تدارکات لشکر بود که با یک موکت فرش شده بود و با همان گاز رومیزی و چند دست ظرف و ظروف و یک یخچال کوچک مجهز شد. دو اتاق در انتهای سالن تدارکات بود و در لحظه ورود، از مارمولک‌های بزرگی که به سقف چسبیده بودند، دلم تکان خورد. باورم نمی‌شد شب با این همه مارمولک یک جا بخوابم و وقتی نورعلی نور شد که اولین صبح زندگی مشترکمان با یک شوک بزرگ شروع شد. مرتضی با یک جمله به سمت در رفت: «خب خانمم من دارم می‌رم.»

نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و من باید اینجا چه کنم؟ چهار کیلومتر خارج از شهر اهواز بود و تا چشمم می‌رسید فقط انبوه گندمزار پیدا بود. باید تنها در سالن تدارکات با چند نفر از افراد لشکر، بدون هیچ همدم و همسایه‌ای، با این همه جانداران که به سقف خانه چسبیده بودند بمانم و همسری که حتی یک روز هم کنارم نمانده و عازم خط شده بود. او رفت و من و ماندم و بهت غمگینی که به دلم چنگ می‌زد. مدام با خودم می‌گفتم: «اون همه عجله برای ازدواج چی بود؟ این گذاشتن و رفتن چیه؟»

آنچه خواندید، بخشی از کتاب «سخت ولی شیرین» روایت شهناز اشکیان، همسر سردار مرتضی قربانی و به قلم فاطمه ولی‌نژاد است که به تازگی از سوی انتشارات مرز و بوم منتشر شده است.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار