یادداشت

دست‌های حنابسته‌ای که زیر آوار ماند

دخترهای کوهستک در شبی که قرار بود با حنا و هلهله و رقص، بخشی از آیین هفت‌شبانه عروسی هرمزگانی‌ها را برگزار کنند، زیر آوار حمله موشکی ماندند.
کد خبر: ۸۶۱۲۸۷
تاریخ انتشار: ۱۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۳ - 10September 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «مریم بهرنگ‌فر» فعال رسانه ای استان کرماشناه در یادداشتی نوشت: هرمزگانی‌ها عروسی را هفت شبانه‌روز برگزار می‌کنند و برای هر شب، رسم و نامی دارند؛ از حنادزدی و حنابندان گرفته تا شب ساخت‌بران؛ شبی که لباس و خریدهای عروس و داماد را با ساز و دهل می‌برند و تحویلشان می‌دهند.

کوهسنگ

در این هفت شب، همه فامیل‌های دور و نزدیک دعوت‌اند؛ خبری از تشریفات عروسی‌های شهری نیست؛ در روستاها، سادگی حرف اول را می‌زند؛ آدم‌ها کنار هم می‌نشینند و همین دورهمی، ساز و دهل و شادی جمعی، به عروسی جان می‌دهد.

در فیلم‌هایی که از حمله موشکی در اینترنت دست‌به‌دست می‌شوند، میان آوار و خاک و تصویرهای تلخ، صندل‌های زنانه و دخترانه بیشتر از هر چیز خودنمایی می‌کنند؛ انگار تکه‌هایی از زندگی عادی، ناگهان وسط جنگ جا مانده‌اند.

در یکی از همان فیلم‌ها، چشمم به صندل مشکی نگین‌کاری‌شده‌ای روی صفحه موبایل می‌افتد و قفل می‌کنم؛ همان صندلی را یکی از شب‌های جنگ، همراه دوستی که از تهران آمده بود، خریدیم؛ هدیه‌ای برای من، درست زمانی که بیش از همیشه به آن نیاز داشتم.

آن روزها نیاز داشتم کسی در آغوشم بگیرد، چیزی به من هدیه کند و برای چند لحظه، حس کنم هنوز زندگی جریان دارد. آن صندل، شاید ساده به نظر می‌رسید، اما برای من نشانه همان آغوش و محبت بود؛ چیزی که پی‌اش می‌گشتم.

خودم را شبیه یکی از همان دخترها و زن‌های عروسی تصور می‌کنم؛ گوشه‌ای ایستاده‌ام و ذوق عروس را تماشا می‌کنم؛ دست‌های حنابسته دخترها قند در دلم آب می‌کند. دخترها وسط هال خانه ایستاده‌اند و با موسیقی بندری، سرکنگی می‌روند و ریزریز می‌خندند.

پسربچه‌ها هم با شیطنت از لای پنجره نیمه‌باز، رقص و کل‌کشیدن و هلهله زن‌ها را تماشا می‌کنند؛ تا اینکه ناگهان، صدای شادی در نفیر موشک گم می‌شود. یک لحظه کافی است تا همه‌چیز از عروسی، به کابوس تبدیل شود.

سقف خانه فرو می‌ریزد؛ صندل‌ها زیر خاک و آوار می‌مانند. زن‌ها و دخترها به سمت فرار می‌دوند و عده‌ای دیگر، زیر سقف فروریخته خانه می‌مانند؛ شادی جای خود را به خاک و سکوت می‌دهد و عروسی، در میانه جنگ ناتمام می‌ماند.

زرخاتون پنجاه‌ساله، زنی که حالا فقط نامش را شنیده‌ام و هیچ عکس و تصویری از او ندیده‌ام، به شهادت می‌رسد؛ یک پسربچه چهار ساله هم شهید می‌شود؛ دو نفر دیگر نیز جان می‌بازند که یکی از آن‌ها هم‌سن من است.

صفحه موبایل را خاموش می‌کنم؛ صندل مشکی هنوز گوشه اتاقم است؛ همان صندلی که یکی از شب‌های جنگ، دوستم برایم خرید؛ نگاهش می‌کنم و به فاصله میان آن صندل و صندل‌های مانده زیر آوار فکر می‌کنم.

دیشب، دخترهای کوهستک لباس پوشیدند، حنا بستند و رقصیدند؛ قرار بود فردا دوباره صندل‌هایشان را بپوشند و به شب بعدی عروسی بروند. قرار بود دور هم جمع شوند، از شب گذشته بگویند و به شیطنت‌هایشان بخندند.

اما حالا صندل‌ها جایی زیر آوار مانده‌اند؛ جایی که قرار نبود هیچ‌وقت باشند. من هنوز صندلم را دارم؛ همان صندلی که گوشه خانه، منتظر پوشیده‌شدن است و هر بار نگاهش می‌کنم، یادم می‌آورد جنگ چگونه شادی را از زندگی آدم‌ها می‌گیرد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار