زندگی «خانواده فصیحی» در سایه انقلاب و جنگ

برادر شهید فصیحی می‌گوید: «سه روز مانده به عید، یعنی ۲۷ اسفند، خبر شهادت مهدی به ما رسید. آن سال، عید ما با غم فقدان برادرم آغاز شد.» او روایت می‌کند که برادرش بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شاهرگ گردنش، در اوج نبرد به ملکوت اعلی پیوست.
کد خبر: ۸۶۱۶۷۸
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۸ - 12September 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، تاریخ معاصر ایران، مجموعه‌ای از روایت‌های انسانی است که در تار و پود آن، ایمان، شجاعت و ایثار گره خورده است. یکی از این روایت‌ها، خاطرات «محمد فصیحی» جانباز ۶۶ ساله و برادر شهید مهدی فصیحی است؛ مردی که از کودکی در فضای خفقان پیش از انقلاب رشد کرد و در جوانی، تقدیرش را با جبهه‌های شمال‌غرب کشور گره زد.

محمد فصیحی

روزگار ترس و رمز‌های پنهان
محمد فصیحی بازگشت به سال‌های ۱۳۵۰ را با یادآوری فضای متشنج و ترسناک دوران پهلوی آغاز می‌کند. او که در کودکی برای کار از روستای دستجرد اصفهان به تهران آمده بود، از دوران «خبرچین‌های ساواک» می‌گوید؛ روزگاری که حتی میان نزدیک‌ترین دوستان، شک و تردید سایه افکنده بود و هر سخن سیاسی می‌توانست به قیمت آزادی یا جان یک انسان تمام شود.

او به یاد می‌آورد که در آن دوران، حتی نام امام خمینی (ره) را نمی‌شد به صراحت برد و در رساله‌های دینی، برای اشاره به ایشان از تعابیر رمزگونه‌ای مانند «آقای خ» استفاده می‌شد. این فضای خفقان، تا سال‌های ۵۵ و ۵۶ ادامه داشت تا اینکه موج چهلم‌های شهدا، مردم را دوباره به خیابان‌ها کشاند و صدای حقیقت را بلندتر کرد.

مولوی؛ کانون تپنده راهپیمایی‌ها
فصیحی که سال‌ها در محله مولوی ساکن بود، نقش مساجد این منطقه، به‌ویژه مسجد حاج‌آقا مجتهدی را در سازمان‌دهی راهپیمایی‌ها برجسته می‌داند. او با لبخند از روز‌هایی می‌گوید که مردم کسب‌وکار خود را رها می‌کردند تا در مسیر‌هایی از مولوی به سمت میدان انقلاب، دانشگاه تهران و میدان آزادی، در رضای خدا گام بردارند.

او خاطره‌ای شنیدنی از شب‌های بهمن ۱۳۵۷ دارد؛ زمانی که حکومت نظامی اعلام شده بود و شهر در تلاطم بود. او با یادآوری شب عروسی‌اش می‌گوید: «تعدادی از مهمان‌های عروسی ما را به کلانتری ارگ بردند، اما صبح آزادشان کردند.» همچنین تصویر تانک‌های میدان شهدا و شلیک‌ها به سوی مردم را، همچون صحنه‌ای از یک میدان جنگ واقعی به یاد می‌آورد.

لحظه دیدار با خورشید انقلاب
یکی از شیرین‌ترین خاطرات این جانباز، روز بازگشت امام خمینی (ره) به وطن است. او روایت می‌کند که چگونه در میان جمعیت انبوه، برای دیدن چهره امام از درختی بالا رفت تا بتواند ایشان را در ورودی بهشت زهرا (س) ببیند. فصیحی که ۲۲ بهمن در روستای دستجرد بود، خبر پیروزی انقلاب را با شور و شوقی وصف می‌کند که «قلبش را از جا کند» و همین شور، او را سال‌ها بعد به سوی جبهه‌ها سوق داد.

سردشت؛ نبردی در چهار سوی تهدید
با آغاز جنگ تحمیلی و تجربه بمباران‌های تهران در شهریور ۵۹، محمد فصیحی در سال ۱۳۶۱ راهی جبهه شد. او پس از گذراندن دوره آموزشی در شاهرود، به منطقه سردشت در شمال‌غرب کشور اعزام شد.

او تفاوت جبهه شمال‌غرب با جنوب را در «چندجانبه بودن تهدیدات» می‌بیند: «در جنوب دشمن روبروی ما بود، اما در کردستان از چهار طرف محاصره بودیم؛ رو‌به‌رو عراقی‌ها و از چپ، راست و پشت سر، گروهک‌های کومله و دموکرات.» او از شب‌های بی‌خوابی و تبادل آتش در ارتفاعات کوهستانی می‌گوید و یاد می‌کند که چگونه رزمندگان دعا می‌کردند برف ببارد تا هرگونه تکان خوردن بوته‌ها توسط دشمن، سریع‌تر دیده شود.

انفجاری که خنده‌ای عجیب به دنبال داشت
جانبازی محمد فصیحی در اثر انفجار خمپاره‌ای رخ داد که جیپ او را به درون دره‌ای پرتاب کرد. او خاطره‌ای عجیب از بیمارستان ارومیه دارد؛ جایی که پس از ضربه مغزی شدید، ناگهان شروع به خندیدن‌های بی‌اختیار کرد؛ واکنشی عصبی که باعث شد پزشکان با تعجب و فوریت او را با هواپیما به تهران اعزام کنند. او با وجود جراحات و دریافت درصد جانبازی، پس از مدتی استراحت، دوباره به جبهه و همان خاک سردشت بازگشت تا رسالتش را به پایان برساند.

محمد فصیحی در پایان گفت‌و‌گو، نگاهی به امروز می‌اندازد و تأکید می‌کند که آرامش و امنیتی که اکنون در سراسر ایران حاکم است، اتفاقی نبوده است. او معتقد است این امنیت، نتیجه‌ی مستقیم رشادت‌های جوانانی بود که با باور قلبی به آرمان‌های انقلاب، از خانه و خانواده گذشتند و یا به شهادت رسیدند و یا با جراحت‌هایی، چون او، سدی در برابر دشمن شدند.

پیکری که از میان آب و گل به خانه بازگشت

در کنار خاطرات نبرد و جانبازی، یاد «مهدی فصیحی»، برادر محمد فصیحی، چون زخمی عمیق و در عین حال افتخاری ماندگار در قلب این خانواده حک شده است. مهدی در ۲۳ اسفند ۱۳۶۳، در حالی که ایران در آستانه تعطیلات نوروز بود، در عملیات «بدر» و در منطقه شرق دجله به شهادت رسید.

محمد فصیحی با یادآوری آن روز‌های سخت می‌گوید: «سه روز مانده به عید، یعنی ۲۷ اسفند، خبر شهادت مهدی به ما رسید. آن سال، عید ما با غم فقدان برادرم آغاز شد.» او روایت می‌کند که برادرش بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شاهرگ گردنش، در اوج نبرد به ملکوت اعلی پیوست.

اما داستان بازگشت پیکر شهید مهدی، روایتی است از رفاقت و وفاداری در سخت‌ترین شرایط جنگی. یکی از همرزمان شهید که امدادگر بود، خاطره‌ای تکان‌دهنده را برای خانواده فصیحی نقل کرد؛ مهدی با اینکه در واحد تعاون خدمت می‌کرد، اما با اشتیاقی وصف‌ناپذیر، داوطلب شرکت در عملیات شده بود.

در لحظات حساس عملیات، در حالی که رزمندگان در محاصره آب بودند و قایق‌ها تنها اجازه انتقال مجروحان را داشتند، پیکر شهید مهدی در خط مقدم باقی مانده بود. اما همرزم وفادارش نتوانست برادر دینی‌اش را در میدان رها کند. او با اصراری خاص و در ریسکی بزرگ، پیکر شهید را در کف قایق و زیر تخته‌های انتقال مجروحان پنهان کرد و او را به عقب برد. 

تنها چند دقیقه بعد از این اقدام، دستور عقب‌نشینی صادر شد و دشمن منطقه را اشغال کرد. محمد فصیحی با تأمل در این اتفاق می‌گوید: «بار‌ها به این فکر کرده‌ام که اگر آن همرزم فداکار اصرار نمی‌کرد، شاید پیکر مهدی برای همیشه در خاک شرق دجله باقی می‌ماند.»

به لطف این وفاداری، پیکر شهید مهدی از میان آب و گل جبهه‌های جنوب عبور کرد تا در نهایت، آرامش ابدی را در کنار خانواده‌اش بیابد و نامش در دفتر افتخارات دفاع مقدس ثبت شود.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار