پهلوان میوه‌فروش و آغوشی که تا بهشت ادامه داشت

اهالی هفتون درباره «حسین ملکی» از مردی یاد می‌کنند که روز‌ها پشت دخل میوه‌فروشی می‌ایستاد و بعد از کار، سراغ زمین فوتبال می‌رفت؛ برای بچه‌هایی که شاید حتی توان خرید یک جفت کفش فوتبال را نداشتند.حالا از خانواده ملکی، خاطره‌ای مانده است و چند تصویر...
کد خبر: ۸۶۱۶۹۱
تاریخ انتشار: ۲۲ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۷:۰۳ - 13September 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، ساعت سه بامداد ششم فروردین ۱۴۰۵، خانه خانواده ملکی در محله هفتون اصفهان هدف حمله قرار گرفت. چند دقیقه بعد، آن خانه دیگر وجود نداشت؛ پدر خانواده و دو فرزند خردسالش زیر آوار ماندند و مادر، با وجود جراحات، همچنان سراغ فرزندش را می‌گرفت.

شهید حسین ملکی

این، اما پایان ماجرا نبود. دو ماه بعد، مادر نیز از دنیا رفت؛ زنی که نزدیکانش می‌گویند دوری همسر و دو فرزندش را تاب نیاورد.

این روایت خانواده‌ای است که جنگ، در فاصله چند دقیقه، چهار عضو آن را از یکدیگر جدا کرد.

بامداد خونین در هفتون

بامداد پنجشنبه، ششم فروردین ۱۴۰۵، صدای انفجار در اصفهان پیچید. محله هفتون نیز از حملات در امان نماند و چند خانه هدف قرار گرفت.

خانواده حسین ملکی در خانه بودند. پس از انفجار، خانه به طور کامل تخریب شد و عملیات جست‌و‌جو برای پیدا کردن اعضای خانواده آغاز شد.

سبحان ملکی، برادرزاده حسین، درباره آن ساعات می‌گوید که اعضای خانواده با دست خالی شروع به کنار زدن آوار کردند. بعد از رسیدن ماشین‌آلات، گوشه‌ای از یک پتو دیده شد.

همسر حسین، الهام صادقی، هنوز زنده بود؛ اما به‌شدت آسیب دیده بود. او در میان آوار سراغ فرزندش، شاهان، را می‌گرفت و می‌گفت او هم زنده است.

اما جست‌و‌جو‌ها پایان تلخی داشت. حسین ملکی و دو پسر خردسالش، شاهین و شاهان، جان باخته بودند.

آنچه بیشتر از همه در خاطر بازماندگان مانده، وضعیت پدر و دو فرزند هنگام پیدا شدن پیکرهاست؛ حسین در آخرین لحظات، فرزندانش را در آغوش گرفته بود.

میوه‌فروشی که به زمین فوتبال ختم شد

حسین ملکی ۳۵ سال داشت و در محله هفتون به میوه‌فروشی مشغول بود. برای بسیاری از اهالی محل، اما او فقط یک کاسب نبود.

فوتبال بخش مهمی از زندگی حسین بود. او آکادمی فوتبال «سلف» یا «سلتیک هفتون» را راه‌اندازی کرده بود تا نوجوانان محله بتوانند در فضایی سالم ورزش کنند و از آسیب‌های اجتماعی دور بمانند.

درآمدش زیاد نبود، اما بخشی از هزینه‌های تیم را خودش تأمین می‌کرد. برای بازیکنانی که توان پرداخت شهریه یا خرید لباس و کفش نداشتند، وسایل مورد نیاز تهیه می‌کرد.

هدفش هم فقط تشکیل یک تیم محلی نبود. او می‌خواست استعداد‌های فوتبال هفتون را پیدا کند و آنها را به سطح بالاتری برساند.

حسین در این مسیر تنها نبود. شهید ابوالفضل مهدور، رفیق دوران کودکی‌اش، نیز همراه او بود. آنها تیمی را از زمین‌های خاکی اصفهان راه انداختند و سال‌ها برای بچه‌های محله وقت گذاشتند.

بعد از شهادت حسین، زمین فوتبال برای دوستان و شاگردانش دیگر مثل گذشته نبود. جای خالی او، بیشتر از هر چیز در همان زمین‌هایی دیده می‌شد که سال‌ها برای ساختن آینده بچه‌های محله در آنها وقت گذاشته بود.

آخرین وداع مادر با فرزندش

الهام صادقی در آن حادثه همسر و دو فرزندش را از دست داد. او در زمان پیدا شدن پیکر‌ها زنده مانده بود، اما جراحات و شوک ناشی از حادثه، وضعیتش را دشوار کرده بود.

تصاویر وداع او با پیکر کوچک شاهان، یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های این حادثه است. او در حالی که سرش را روی پیکر فرزندش گذاشته بود، با او حرف زد و گفت:

«مامان جان، برو دامن حضرت زهرا (س) را بگیر تا تنها نباشی... من هم خیلی زود می‌آیم.»

الهام تنها دو ماه پس از مرگ همسر و فرزندانش زنده ماند.

بنا بر گفته اطرافیان، او در این مدت به‌شدت بی‌قرار بود. وسایل شخصی همسر و فرزندانش، لباس‌ها و جانمازهایشان، هر کدام خاطره‌ای را برای او زنده می‌کرد.

پزشکان علت مرگ او را عوارض ناشی از سکته قلبی عنوان کردند. با این حال، خانواده و نزدیکانش مرگ او را نتیجه تحمل نکردن دوری عزیزانش می‌دانند و از آن با تعبیر «دق کردن» یاد می‌کنند.

یکی از نکاتی که خانواده پس از حادثه بار‌ها به آن اشاره کرده‌اند، حال و هوای متفاوت حسین در آخرین شب زندگی‌اش است.

قرار بود شب بعد برای خواستگاری برادرزاده‌اش همراه خانواده برود، اما آن شب حال عجیبی داشت. از دلتنگی برای همسر و فرزندانش می‌گفت و دل‌شوره‌ای داشت که خودش هم دلیلش را نمی‌دانست.

آن شب به هیئت امام حسین (ع) رفت و ساعتی را در هیئت گذراند. بعد از بازگشت به خانه، تنها حدود ۳۰ دقیقه فرصت داشت در کنار خانواده باشد.

انفجار که رخ داد، حسین در کنار دو پسرش بود.

جست‌وجوی صبحگاهی، سرانجام خانواده را با تصویری روبه‌رو کرد که بعد‌ها بار‌ها از آن گفتند؛ پدری که در آخرین لحظه، فرزندانش را در آغوش گرفته بود.

روایتی که با یک آغوش تمام نشد

داستان خانواده ملکی با همان شب به پایان نرسید. پدر و دو پسرش زیر آوار ماندند و مادر، دو ماه بعد، دیگر توان ادامه زندگی بدون آنها را نداشت.

برای اهالی هفتون، اما حسین ملکی همچنان فقط یکی از قربانیان آن حمله نیست. آنها از مردی یاد می‌کنند که روز‌ها پشت دخل میوه‌فروشی می‌ایستاد و بعد از کار، سراغ زمین فوتبال می‌رفت؛ برای بچه‌هایی که شاید حتی توان خرید یک جفت کفش فوتبال را نداشتند.

حالا از خانواده ملکی، خاطره‌ای مانده است و چند تصویر؛ پدری که در لحظه آخر فرزندانش را رها نکرد و مادری که آخرین حرفش به فرزندش، وعده دیداری دوباره بود.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار