۴ ماه غذای درست و حسابی نخوردیم!

گاهی بلوط را مثل سیب زمینی زیر آتش می‌گذاشتیم و می‌خوردیم. چهار ماه غذای درست و حسابی نخوردیم. هر چه به ما می‌رسید، کنسرو بود و بیشتر هم کنسرو لوبیا. این کنسرو‌ها را قاطربران می‌آوردند. راه‌ها بسیار خراب بود. قاطر‌ها نمی‌توانستند از نیمه راه جلوتر بیایند. بچه‌ها تا نیمه می‌رفتند و بار‌ها را می‌آوردند.
کد خبر: ۸۶۲۴۶۰
تاریخ انتشار: ۲۴ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۸ - 15September 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، حاجی نسیم معروف به «انجنیر نصرت» (مهندس نصرت) از مهاجران افغانستانی است که در دوران دفاع‌مقدس به ایران آمد و در جبه‌های نبرد، حاضر شد. او درباره نحوه آمدنش به ایران می‌گوید: یکی از ریش‌سفیدان محل، آقا سید حسین سنگلاخی، صبح زود به خانه ما آمد و پدرم گفت: «هرچه زودتر نسیم را از کابل خارج کنید. ممکن است فردا همین آدم‌های بدذات (بدخواه) برایش مشکلی بسازند و دستگیرش کنند. آنگاه من که ریش‌سفید محلم، شرمنده شما می‌شوم.» حدود پنج روز در کابل ماندم، ولی بعد، به سفارش پدرم ناگزیر، راه مهاجرت به ایران را پیش گرفتم؛ چون اوضاع روزبه‌روز سخت‌تر و ناامن‌تر می‌شد.

شهید محرم‌علی صفدری

چرا نشسته‌ای؟
سال ۱۳۵۹ پس از ورود به ایران، به تهران آمدم. در تهران کسی را نمی‌شناختم. نه دوستی داشتم، نه فامیلی؛ تنهای تنها حوالی پارک ساعی در رستورانی کار می‌کردم. یادم نیست چند ماه از ورودم به ایران گذشته بود که رژیم بعث عراق به ایران حمله کرد و چند شهر را به آتش کشید. خاطرم نیست چند روز از جنگ گذشته بود که خواب دیدم در اتاقی نشسته‌ام و حضرت امام خمینی وارد شد. حضرت امام با دست به شانه‌ام زد و گفت: «چرا نشسته‌ای و به جنگ نمی‌روی؟» سه بار تکرار کرد.

از خواب بیدار شدم و تا صبح خوابم نبرد. خدا می‌داند آن شب را چگونه به صبح رساندم. آن زمان با احزاب جهادی افغانستان ارتباط نداشتم و برای ثبت‌نام و رفتن به جبهه راهنمایی نشده بودم. فقط می‌دانستم که شیعه هستم و مقلد حضرت امام خمینی و این حس به من جرئت می‌داد.

فردای آن روز با توکل بر خدا به زیارت حرم شاه‌عبدالعظیم رفتم. در حرم، با شخصی به نام سید عبدالله محقق (رهبری از احزاب جهادی افغانستان) آشنا شدم که حوالی حرم دفتری داشتند. ایشان گفت: «فردا به دفتر بیا و ان‌شاءالله کاری می‌کنیم که به آرزویت برسی.»

روز بعد به دفترشان رفتم و با افرادی آشنا شدم. دو روز بعد با ثبت‌نام و هماهنگی‌های لازم، همگی به دفتر جلال‌الدین فارسی رفتیم. (جلال‌الدین فارسی در سال ۱۳۱۲ در شهر مشهد به دنیا آمد، از یاران نزدیک امام و ویراستار کتاب ولایت فقیه بود. او عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و نامزد این حزب در اولین انتخابات ریاست جمهوری بود، اما پس از عدم احراز ایرانی الاصل بودن، مجبور به کناره‌گیری شد. با این وصف، عضویت مجلس خبرگان قانونی اساسی، عضویت ستاد انقلاب فرهنگی و نماینده دو دوره مجلس شورای اسلامی را در کارنامه خود دارد.)

دفتر آقای فارسی آن زمان نزدیکی میدان هفت تیر بود. به خوبی از ما استقبال کرد و برایمان درباره فضیلت جهاد سخنرانی کرد. تأکید کرد که باید شیعیان افغانستان بیشتر از این در جنگ ایران سهم بگیرند. از دفتر آقای فارسی ما را به ستاد اعزام به جبهه فرستادند. فکر می‌کنم در خیابان پاسداران، بوستان هشتم بود. از آنجا هم به کرمانشاه اعزام شدیم.

هیاهوی دالاهو
با اتوبوس به کرمانشاه رفتیم. شب چهارشنبه بود و در زمان توقف برای نماز، دسته‌جمعی دعای توسل را هم خواندیم. ما را به ستاد اعزام نیروی این شهر که در نزدیکی پالایشگاهی قرار داشت، بردند. از آنجا بعد از سه روز به پادگان ابوذر منتقل شدیم. پادگان ابوذر خارج از کرمانشاه و در بین دو کوه واقع شده بود. آنجا حدود سه ماه آموزش نظامی دیدیم؛ آموزشی بسیار فشرده و طاقت‌فرسا. در هنگام آموزش بیش از صد نفر از رزمندگان افغانستان حضور داشتند. در پایان دوره آموزش به ما اسلحه‌ام ۱ دادند. سپس به منطقه کوهستانی دالاهو و ریجاب اعزام شدیم.

چون گروه کاملی بودیم، با انتخاب خودمان، در بین کوه‌های ریجاب و دالاهو مستقر شدیم تا هر دو کوه را زیر نظر داشته باشیم. چه روزگاری بود و چه هیاهویی داشتیم! فرمانده اصلی ما آقای حسن فجرک بود. بی‌سیم‌چی‌های ما ایرانی بودند. یکی شان اعزامی شهرری بود که غلامرضا نام داشت. اسم بی‌سیم‌چی دیگر، آقامحمود بود. او از بچه‌های سپاه بود و سرپرستی سنگر‌ها نیز بر عهده‌اش بود. مسئولیت بچه‌های افغانستان به عهده من بود. آقامحمود برنامه‌ها را تنظیم می‌کرد و به من می‌داد. من هم به بچه‌های افغانستان منتقل می‌کردم؛ هرچند جنگ ما نامنظم بود.

شهید محرم‌علی صفدری

نیرو‌های کومله محمود را پشت قلعه بزگرد، در کوه دالاهو دستگیر کردند و مظلومانه به شهادت رساندند. جنایت‌کاران کومله در شکنجه‌های وحشیانه‌شان پوست سر و صورتش را کنده بودند.

چهار ماه آنجا ماندیم، جنگیدیم و خدمت کردیم؛ آن هم در فصل زمستانی که کوه‌ها پوشیده از برف بود. از شدت سرما و برف، گاهی به ما غذا نمی‌رسید و از قرص ضدگرسنگی استفاده می‌کردیم؛ قرص کوچک و گلابی‌رنگ (صورتی). گاهی هم بلوط را مثل سیب زمینی زیر آتش می‌گذاشتیم و می‌خوردیم. چهار ماه غذای درست و حسابی نخوردیم. هر چه به ما می‌رسید، کنسرو بود و بیشتر هم کنسرو لوبیا. این کنسرو‌ها را قاطربران می‌آوردند. راه‌ها بسیار خراب بود. قاطر‌ها نمی‌توانستند از نیمه راه جلوتر بیایند. بچه‌ها تا نیمه می‌رفتند و بار‌ها را می‌آوردند.

چهار ماه در خیمه‌هایی سر بردیم که ارتفاع سقفش از سطح زمین یک وجب بود و بیشتر وقت‌ها زیر زمین بود. نمی‌شد خیمه‌های ما را تشخیص داد. هرگاه می‌خواستیم استراحت کنیم، درازکش از یک طرف وارد خیمه می‌شدیم. در بلندی‌های ریجاب و دالاهو، حدود هفتاد نفر بودیم که بیشتر پنجاه نفرمان افغانستانی بودند. وقتی اولین بار از کوه ریجاب بالا می‌شدیم، به کمین کومله برخوردیم. اولین گلوله به کلاه رزمنده‌ای خورد که جلوتر از من حرکت می‌کرد. به لطف خدا به سلامت خارج شدیم.

تا زمانی که آنجا بودیم، هیچ‌کدام نیرو‌های کومله نتوانستند وارد منطقه شوند. چون جنگ چریکی بود و بچه‌های افغانستانی با تجربه‌ای که در کوه‌های افغانستان داشتند، به خوبی از پس آنها برمی‌آمدند.

تنها سلاحان همان‌ام-یک‌هایی بود که بعد از دوره آموزشی به ما داده بودند. رزمنده‌ها برخی شب‌ها با همان سلاح در کوه‌هایی که کومله تسخیر کرده بود پیش می‌رفتند و بعد از کمین زدن برمی‌گشتند، تا اینکه شهید صیاد شیرازی برای اولین بار ده میل کلاشینکف و یک میل تیربار ژ ۳ برایمان فرستاد. خدا می‌داند چقدر خوشحال شدیم! هر وقتی طیاره‌های عراقی می‌آمدند و مناطق دالاهو را بمباران می‌کردند، بچه‌ها با تیربار ژ۳ به آنها شلیک می‌کردند.

تغییر سنگر
حدود یازده ماه در جبهه‌های ایران بی‌آنکه به مرخصی بروم مبارزه کردم. وقتی در تابستان ۱۳۶۱، نیرو‌های جایگزین به بلندی‌های دالاهو آمدند، ما به کرمانشاه برگشتیم.

رزمندگان در جبهه‌های مختلف پیشروی‌های زیادی کرده بودند. بعد از چند روز استراحت، آقای صدیقیان آمد و ما را به ایلام فرستاد تا در کوه کله‌قلندی مستقر شویم. در سپاه ایلام، هنگام اعزام دوباره، بچه‌های افغانستان دو گروه شدند. گروه اول با مسئولیت شهید محرم‌علی (معروف به محرم بروت (سبیل) و از بهسود بود، در تکاب شهید شد و مزارش در قم است.) به منطقه تکاب اعزام شدند. 

بچه‌ها در تکاب موفقیت‌های زیادی به دست آوردند. حتی درک عملیات کمین، چند نفر از نیرو‌های ضد انقلاب را دستگیر کرده بودند. بین دستگیرشده‌ها چند دختر جوان هم بودند. همه را به مرکز سپاه ایلام فرستادند. من با گروه دوم، از سپاه ایلام به خط اعزام شدم؛ به تپه‌های «زیل» که در دره‌ای قرار داشت. تا جایی که امکان داشت با جیپ رفتیم. بعد به دلیل کوهستانی بودن منطقه، حدود دو ساعت پیاده رفتیم تا به تپه‌های زیل رسیدیم که روبه‌روی کوه کله‌قلندی بود.

کوه قلندی دست عراق‌ها بود. اما سنگر‌های ما روبه‌روی مقابل کله‌قلندی بود. سنگری بود که از آنجا تسلط کامل داشتند. در مقابل عراقی‌ها، بچه‌های افغانستان در خط اول جنگ بودند. سه ماهی که آنجا بودیم، حدود ده نفر شهید دادیم. درگیری با عراقی‌ها خیلی زیاد بود. وقتی بعد از مدتی با اطراف منطقه و مسیر‌های انحرافی آشنا شدیم، مسئولیت وظیفه داشتند که برویم و جنازه‌های شهدا را که از چند ماه پیش در کله‌قلندی جا مانده بودند، به عقب بیاوریم. به لطف خدا، بدون درگیری خود را به پیکر شهدا رساندیم. پیکر شهدا وضعیت ناگواری داشتند، چون هوا گرم بود و پنج شش ماه از شهادتشان می‌گذشت.

این بخشی از خاطرات حاجی نسیم معروف به «انجنیر نصرت» بود که در کتاب از دشت لیلی تا جزیره مجنون، نوشته مرحوم محمدسرور رجایی آمده است. این کتاب را انتشارات راه‌یار منتشر کرده است.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار