معرفی کتاب؛

نارنج‌های تلخ

کتاب «نارنج‌های تلخ» براساس خاطرات رزمنده جانباز هشت سال دفاع مقدس استان گیلان «مینا کودکی» و با قلمی شیوا، صمیمی و ادبی به نویسندگی سمیه ربیعی جیلدانی توسط انتشارات صریر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس به چاپ رسیده است.
کد خبر: ۸۶۲۵۷۳
تاریخ انتشار: ۲۴ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۷:۵۶ - 15September 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان، کتاب «نارنج‌های تلخ» براساس خاطرات رزمنده جانباز هشت سال دفاع مقدس استان گیلان «مینا کودکی» و با قلمی شیوا، صمیمی و ادبی به نویسندگی سمیه ربیعی جیلدانی در ۹۲ صفحه قطع رقعی توسط انتشارات صریر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس به چاپ رسیده است. پژوهش و مصاحبه این کتاب را سمیه اقدامی سندی انجام داده و این کتاب به سفارش زنان مشارکت دفاع مقدس و مقاومت گیلان در ۱۰۰۰ تیراژ در چاپ اول سال ۱۴۰۰ به چاپ رسیده است.
رشت
در اینجا به بخش‌هایی از خاطرات رزمنده و جانباز پیشکسوت هشت سال دفاع مقدس استان گیلان مینا کودکی می‌پردازیم.
 
انگار جنگ بیماری مسری لاعلاجی بود که ذره ذره در رگ و پی و سلول‌های این خاک پخش شده بود. ماشین از سنگ‌ها و چاله‌ها بالا و پایین می‌پرید و ما با صدای شنیدن خمپاره مدام به چپ و راست نگاه می‌کردیم. بالاخره به اولین گردان رزمنده‌ها رسیدیم و لبخند رضایت و آرامش رو توی چشم‌هاشون دیدیم. چقدر حس خوبی بود که آرامش خونه رو حتی برای لحظه‌ای بهشون هدیه داده بودیم.
 
من مینا کوچک‌ترین عضو این گروه پانزده نفره، عجیب احساس بزرگ بودن می‌کردم. انگار یک شبه کلی به سنم اضافه شده بود و لبخند رضایتی از این حس رو لبام نقش می‌بست. آن روز ما بعد از چندین ساعت کار بی‌وقفه و سخت به چادرهامون برگشتیم و با تلخ‌ترین صحنه‌ای که می‌شد دید، رو‌به‌رو شدیم. 
 
تمام ماهی‌هایی که با اون همه عشق و زحمت آماده طبخ کرده بودیم به خاطر قطع شدن برق، توی سردخونه خراب شده بود و ما با نگاه‌های طوفان‌زده به لاشه بو گرفته ماهی‌هایی که قرار بود دور ریخته شود چشم دوخته بودیم.
 
 دستام هنوز بوی ماهی می‌داد. دلم عجیب برای مادرم تنگ شده بود. اون شب به سختی خوابیدم. نمی‌دونم از خستگی بود یا دلتنگی که هر چقدر تو رختخوابم جابه‌جا می‌شدم خوابم نمی‌برد.
 
تصویر‌هایی که دیده بودم مثل اسلاید مدام جلوی چشمم می‌چرخیدند. داشتم فکر می‌کردم که چه حسی این جوان‌ها رو کشونده به این خاک؟ مگه عزیزتر از جان هم داریم؟ چطور با این اطمینان و عشق توی سنگر‌هایی که مدام زیر رگبار تیر و تفنگ و خمپاره بودن دوام می‌آوردن؟ عشق و ایمان بود که سر پا نگهشون داشته بود قطعا.
 
صدای شلیک گلوله می‌اومد پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم و پلک‌هام رو به هم فشار دادم. سعی کردم برای ساعتی هم که شده بخوابم. گرمای هوا بدجور نفس‌گیر بود. پتو رو کنار زدم و به بیرون چادر رفتم. 
 
ستاره‌های بالای سرم سوسو می‌زدن. من مینایی که هنوز بیست سال هم نداشتم از پشت نیمکت‌های چوبی مدرسه کوچیکم به این قسمت از خاک سرزمینم آمده بودم تا درس‌های بزرگ‌تری از زندگی یاد بگیرم. صبح روز دوم آماده بودیم تا برای اهدای بسته‌های باقیمانده راهی سنگر‌های دورتر بشیم.
 
همه جمع شده بودیم و پشت جیپی که منتظرمون بود نشستیم. باد تندی می‌آمد اون قدر شدت باد زیاد بود که حس می‌کردی باد داره ماشین زیر پامون رو به جلو هل میده یا بعضی وقت‌ها با دستانش جلوی چرخش چرخ‌های ماشین رو می‌گیره و مانع از حرکتش میشه.
 
 من و بقیه خانم‌های همراهم به سختی خودمون رو پشت ماشین نگه داشته بودیم. چادرم رو سفت دور خودم پیچیده بودم. چشم‌هام و دهانم پر از خاک شده بود و به سختی پلکام رو باز نگه می‌داشتم. ترکیب عجیبی از صدای زوزه خمپاره و هوهوی باد دور ماشین می‌گشت. هوا به شدت سنگین بود انگار خودش رو با تمام وزنش روی شونه‌های ما انداخته بود ولی ما ایمان داشتیم به کاری که شروع کرده بودیم.
 
علاقه‌مندان جهت تهیه این کتاب ارزشمند می‌توانند در ساعت اداری به معاونت ادبیات و یا زنان اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان به آدرس رشت، میدان صنایع دستی گیل، کیلومتر ۳ جاده رشت به تهران جنب حوزه علمیه حضرت امیرالمومنین (ع)، ۳۰۰ متر بالاتر از حوزه، مرکز فرهنگی دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان مراجعه کنند.
 
انتهای پیام /
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار