تک‌پسری که راه خدمت را انتخاب کرد، پسردار شد

شهادت رضا، زندگی فاطمه را در ۱۹سالگی وارد مرحله‌ای کرد که برای آن آماده نبود؛ همسرش را از دست داد و حالا باید فرزندشان را به دنیا بیاورد و بزرگ کند. با وجود این داغ سنگین، انتخابش را تغییر نمی‌دهد. فاطمه می‌گوید: «اگر صدبار دیگر به عقب برگردم، باز هم رضا را انتخاب می‌کنم.»
کد خبر: ۸۶۳۳۶۰
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۱۰ - 23September 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، رضا بشگزی می‌توانست مثل بسیاری از جوان‌ها مسیر آرام‌تری برای زندگی انتخاب کند؛ درسش را ادامه دهد، شغلی متناسب با تحصیلاتش پیدا کند و در کنار خانواده‌اش زندگی کم‌دغدغه‌ای داشته باشد. او مهندس برق و تنها پسر خانواده بود، اما علاقه و احساس مسئولیت، مسیر دیگری پیش رویش گذاشت؛ مسیری که در نهایت او را در جوانی به شهادت رساند.

رضا بشگزی

حالا خدا به او پسری به نام علیرضا داده تا راه پدرش را ادامه دهد. به همین انگیزه، بر آن شدیم تا یادی از سیره و زندگی سروان شهید رضا بشگزی داشته باشیم.

رضا از نخستین شهدای مشهدی جنگ ۱۲روزه بود؛ جوانی که تنها چند ساعت پس از شهادت مقتدای خود به شهادت رسید. او در حالی از دنیا رفت که تازه ازدواج کرده بود و خانواده در انتظار تولد نخستین فرزندش بودند.

روایت زندگی او از زبان مادرش، خدیجه خوری، تصویری از جوانی است که از سال‌های کودکی با نماز و قرآن مأنوس بود، در درس موفق بود، به مطالعه علاقه داشت و از همان نوجوانی تلاش می‌کرد در خدمت خانواده و مردم باشد.

سحرخیزی که از کودکی همراهش بود

رضا بهمن ۱۳۷۷ در بیرجند به دنیا آمد. مادرش می‌گوید سال ۱۳۷۶ ازدواج کرده بود و رضا نخستین فرزند خانواده بود. تنها یک ماه و نیم از تولدش گذشته بود که خانواده به مشهد آمدند و زندگی‌شان را در این شهر ادامه دادند.

به گفته مادر، رضا از کودکی با فضای مسجد و قرآن مأنوس بود و از همان سال‌های ابتدایی زندگی، نماز را جدی می‌گرفت.

مادرش می‌گوید: «رضا از بچگی مهد قرآن می‌رفت. کنار خودمان نماز می‌خواند و قبل از سن تکلیف، خودش اهل نماز شده بود. برای نماز صبح هم ما بیدارش نمی‌کردیم؛ خودش همیشه سحرخیز بود، حتی برای مدرسه.»

این عادت در سال‌های بعد هم ادامه پیدا کرد. نماز اول وقت برایش اهمیت زیادی داشت و حتی برنامه‌های روزمره خانواده را با وقت نماز هماهنگ می‌کرد.

مادرش تعریف می‌کند: «اگر می‌خواستیم جایی برویم و نزدیک اذان بود، می‌گفت اول نماز بخوانیم، بعد برویم.»

کتاب‌هایی که او را مرجع خانواده کرده بود

رضا در کنار فعالیت‌های مذهبی، علاقه زیادی به مطالعه داشت. بیشتر اوقات فراغتش را با کتاب‌های دینی و تاریخی می‌گذراند و همین مطالعه گسترده باعث شده بود اعضای خانواده برای پاسخ بسیاری از پرسش‌هایشان سراغ او بروند.

مادرش می‌گوید: «آن‌قدر مطالعه می‌کرد که خیلی از سؤال‌هایمان را از او می‌پرسیدیم.»

در مدرسه هم دانش‌آموز موفقی بود. به گفته مادر، بدون اینکه ساعت‌های زیادی را پشت میز بگذراند، همیشه از شاگردان ممتاز کلاس بود و معدلش معمولاً بالای ۱۹ قرار داشت.

اما موفقیت تحصیلی تنها ویژگی او نبود. رضا به هم‌کلاسی‌هایی که در درس ضعیف‌تر بودند نیز کمک می‌کرد و با حوصله با آنها تمرین می‌کرد.

مادر بیش از همه از اخلاق آرام و روحیه حساس پسرش یاد می‌کند: «اگر حرفی می‌زد که ناراحتمان می‌کرد، زود عذرخواهی می‌کرد. هر وقت هم مشکلی داشت، می‌گفت مادر، برایم دعا کن.»

او معتقد است حضور رضا در خانه، آرامش خاصی به خانواده می‌داد و نگرانی‌هایی را که معمولاً والدین درباره فرزندانشان دارند، درباره او کمتر تجربه کرده بودند.

از نوجوانی پای کار مردم بود

تصویری که مادر از رضا ارائه می‌دهد، فقط به یک جوان مذهبی و درس‌خوان محدود نمی‌شود. او از پسری می‌گوید که نسبت به اطرافیانش بی‌تفاوت نبود و هر کاری از دستش برمی‌آمد برای دیگران انجام می‌داد.

مادرش می‌گوید: «اگر کسی از او درخواستی داشت، نه نمی‌گفت و هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد.»

این روحیه در میان اقوام نیز شناخته شده بود. هرکس در زمینه اینترنت یا فضای مجازی مشکلی داشت، سراغ رضا می‌آمد و او با حوصله کمکش می‌کرد.

فعالیت‌های اجتماعی او از نوجوانی به مسجد و بسیج نیز کشیده شد. از دوران راهنمایی عضو بسیج دو مسجد امام حسین (ع) و دشتبانی بود. در یکی از مساجد در نماز جماعت حضور پیدا می‌کرد و در مسجد دشتبانی نیز مسئول نیروی انسانی بسیج شد.

چند سال فعالیت جهادی و کمک به نیازمندان، بخش دیگری از سال‌های نوجوانی و جوانی او بود.

از علاقه به پزشکی تا خدمت در هوافضای سپاه

رضا در دوران مدرسه به پزشکی علاقه داشت و می‌خواست در رشته تجربی ادامه تحصیل دهد، اما توصیه مشاور مدرسه مسیرش را تغییر داد.

او دیپلمش را از دبیرستان نمونه دولتی سیدجمال گرفت و بعد در رشته الکتروتکنیک دانشگاه شهید منتظری مشهد ادامه تحصیل داد.

پس از پایان دوره کارشناسی، فرصتی برای ورود به سپاه برایش فراهم شد. یکی از دوستانش به او اطلاع داد که نیروی هوافضای سپاه نیرو جذب می‌کند.

این پیشنهاد با روحیات و تخصص رضا همخوانی داشت؛ هم می‌توانست از دانش دانشگاهی‌اش استفاده کند و هم در محیطی فعالیت کند که با باور‌های دینی و اخلاقی‌اش سازگار بود.

در سال ۱۳۹۹ به نیروی هوافضای سپاه پیوست.

مادرش می‌گوید محل خدمت رضا در سال‌های بعد ثابت نبود؛ حدود یک سال در تهران، ۹ ماه در کاشان، مدتی در مشهد و در سال‌های پایانی خدمت نیز در شاهرود مشغول به کار بود.

شغلی که نگرانی مادر را بیشتر کرد

کار رضا حساس بود و همین موضوع نگرانی خانواده را بیشتر می‌کرد. دوری از خانه نیز برای خانواده آسان نبود.

مادر می‌گوید رضا این نگرانی را می‌فهمید و تلاش می‌کرد با تماس‌های مکرر، خیال خانواده را راحت کند: «روزی چندبار تماس می‌گرفت تا خیالمان راحت شود.».

اما علاقه او به خدمت، تنها به شغلش محدود نبود. به گفته مادر، رضا بار‌ها از شهادت صحبت کرده بود و حتی می‌گفت روستای پدری‌اش شهید ندارد و دوست دارد نخستین شهید آن روستا باشد.

در جریان جنگ ۱۲روزه، نگرانی خانواده بیشتر شد. مادر که تعدادی از بستگانش را در دوران دفاع مقدس از دست داده بود، نگرانی‌اش را با رضا در میان گذاشت.

پاسخ او به مادر کوتاه بود: «نگران نباش مادر، فقط دعا کن! ما همیشه پیروزیم.»

ارادتی که در زندگی روزمره دیده می‌شد

مادر رضا می‌گوید علاقه او به رهبر انقلاب فقط در حرف نبود و در رفتار‌های روزمره‌اش نیز دیده می‌شد.

او می‌گوید رضا همیشه برای رهبر انقلاب دعا می‌کرد و سخنرانی‌های ایشان را با دقت دنبال می‌کرد. اگر هنگام تماشای تلویزیون، شبکه دیگری سخنرانی ایشان را پخش می‌کرد، کانال را تغییر می‌داد و گاهی نیز سخنرانی‌ها را با تلفن همراه گوش می‌کرد.

مادرش می‌گوید رضا اگر در جمعی می‌شنید کسی علیه نظام جمهوری اسلامی صحبت می‌کند، یا از آن جمع فاصله می‌گرفت یا اگر احساس می‌کرد امکان گفت‌و‌گو وجود دارد، تلاش می‌کرد با صحبت و استدلال نظر او را تغییر دهد.

آخرین دیدار

آخرین دیدار رضا با خانواده، برای مادرش هنوز پر از جزئیاتی است که بعد از شهادت معنای دیگری پیدا کرده‌اند.

دو روز پیش از اعزام، رضا خانواده را برای خرید برده بود. عجله داشت و می‌خواست کار را زودتر تمام کنند.

مادرش به او گفته بود: «چرا این‌قدر عجله می‌کنی؟ بگذار با آرامش انتخاب کنیم.».

اما واکنش رضا برای مادر غیرمنتظره بود. ناگهان شروع به عذرخواهی کرد و گفت: «اگر کوتاهی‌ای کردم، حلالم کنید.»

این جمله بعد‌ها برای خانواده تبدیل به یکی از ماندگارترین خاطرات آخرین روز‌های زندگی او شد.

سفری که بازگشتی نداشت

صبح هشتم اسفند ۱۴۰۴، رضا از مشهد راهی مأموریت شد. حال‌وهوای آن روز با همیشه فرق داشت؛ خانواده دلشوره داشتند، اما چیزی نمی‌گفتند و او را به خدا سپردند.

پدر رضا او را تا راه‌آهن همراهی کرد. در مسیر، پدر از او خواسته بود روزه نگیرد تا برایش مشکلی پیش نیاید.

مادرش از قول همسرش می‌گوید رفتار رضا در آن روز متفاوت بود. او تلاش می‌کرد اشک‌هایش را پنهان کند و وقتی به قطار نزدیک می‌شد، هر چند قدم یک بار برمی‌گشت و به پدرش نگاه می‌کرد.

پدرش همان‌جا احساس کرده بود این خداحافظی با همیشه فرق دارد.

آخرین تماس

محل خدمت رضا در این مأموریت تبریز بود.

صبح روز بعد، نهم اسفند، ساعت ۹:۲۱ با خانواده تماس گرفت و خبر داد که سالم رسیده است.

به خانواده گفت: «سالم رسیدم، نگران نباشید.».

اما کمتر از دو ساعت بعد، دوباره تماس گرفت. این بار درباره همسرش پرسید؛ تلفنش را پاسخ نمی‌داد و از خانواده خواست به او اطلاع دهند که حالش خوب است.

او گفت: «تا شب خودم زنگ می‌زنم.»

این آخرین تماس‌های رضا با خانواده بود؛ تماس‌هایی که آن روز برای خانواده تنها بخشی از یک روز معمولی به نظر می‌رسید، اما بعد‌ها به آخرین نشانه‌های حضور او در زندگی‌شان تبدیل شد.

رضا بشگزی، تک‌پسر خانواده و مهندس برق، در حالی مسیر خدمت را انتخاب کرد که می‌توانست زندگی آرام‌تری داشته باشد. او تازه داماد بود و خانواده چشم‌به‌راه تولد نخستین فرزندش بودند؛ اما چند ساعت پس از شهادت مقتدای خود، در همان مسیر خدمت جان باخت.

دو داغ یک‌باره

برای خانواده رضا بشگزی، روز‌های آغاز جنگ ۱۲روزه با نگرانی و انتظار گذشت. مادر و خواهر رضا از همان ساعات نخست چشم به تلفن داشتند و منتظر بودند خبری از او برسد. اما خبری نشد.

مادر می‌گوید: «با شروع جنگ، من و دخترم تا شب منتظر بودیم. چشم‌مان مدام به صفحه تلفن بود، اما خبری نشد.»

صبح یکشنبه، خبر شهادت رهبر انقلاب به خانواده رسید؛ خبری که هنوز برایشان قابل هضم نبود. مادر با گوشی در دست راهی حرم امام رضا (ع) شد و تا ظهر در حرم ماند، اما همچنان خبری از رضا نداشت.

آن روز، نگرانی کم‌کم جای خودش را به اضطراب داد.

بعدازظهر، خواهرشوهر مادر رضا با او تماس گرفت و برای افطار دعوتشان کرد. همسرش نیز پیش از افطار به دنبال پدر رضا رفت تا بعد از آن راهی روستای پدری خانواده شوند.

مادر می‌گوید همان‌جا بود که احساس کرد اتفاقی افتاده است.

وقتی همسرش رسید، خواهر او شروع به گریه کرد و گفت: «خدا امانتی به تو داده بود که حالا پس گرفت.»

مادر رضا هنوز نمی‌توانست آنچه را می‌شنود باور کند. می‌گفت این خبر دروغ است و رضا برمی‌گردد.

او می‌گوید: «تا یک هفته منتظرش بودم که از شیفت برگردد، اما نیامد.»

با گذشت زمان، واقعیت آرام‌آرام خودش را نشان داد. مادر از سال‌هایی می‌گوید که رضا وارد کار نظامی شده بود و احتمال شهادتش را می‌داد، اما هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد این اتفاق به این زودی رخ دهد.

بعد از تشییع پیکر، پذیرش این واقعیت برایش آسان‌تر شد، هرچند هنوز هم حسرت و پرسش همراهش بود.

مادر می‌گوید در روز‌های نخست با خودش فکر می‌کرد اگر رضا به تبریز نمی‌رفت، شاید شهید نمی‌شد. اما همکارانش روایت دیگری داشتند. به گفته آنها، رضا در میان نیرو‌ها ویژگی‌های خاصی داشت و مسئولیت‌هایی را بر عهده می‌گرفت که حتی برخی نیرو‌های باتجربه‌تر هم از انجام آنها پرهیز می‌کردند.

آخرین مأموریت در پدافند تبریز

جزئیات آخرین لحظات زندگی رضا را همکارانش برای خانواده روایت کرده‌اند.

رضا به همراه دو نفر دیگر در محل پدافند تبریز مستقر بودند. در جریان حمله، یک موشک را رهگیری و منهدم کردند. پس از آن برای اقامه نماز ظهر و عصر از محل فاصله گرفتند.

وقتی برگشتند، موشک دیگری به محل اصابت کرد.

هر سه نفر به شهادت رسیدند.

برای خانواده رضا، این روایت از آخرین مأموریت او، تصویری روشن از مسیری است که سال‌ها پیش انتخاب کرده بود؛ مسیری که در نهایت به همان نقطه‌ای رسید که خودش بار‌ها از آن سخن گفته بود.

از حرم تا حرم

در زندگی رضا، حرم امام رضا (ع) جایگاه ویژه‌ای داشت. مشهد برای او فقط محل زندگی و خانواده نبود؛ حرم امام رضا (ع) نقطه‌ای بود که بسیاری از تصمیم‌ها و خواسته‌هایش را با آن گره می‌زد.

مادرش می‌گوید رضا هر بار که به مشهد می‌آمد، اولین جایی که می‌رفت حرم بود و هنگام رفتن نیز پیش از هر کاری به زیارت می‌رفت.

او معتقد بود بسیاری از خواسته‌هایش را از امام رضا (ع) خواسته و پاسخ گرفته است؛ از پیدا کردن شغل تا ازدواج.

به گفته مادر، رضا با لبخند می‌گفت: «پارتی من پیش خدا، امام رضا (ع) است؛ او بخواهد، می‌شود.»

حتی سرنوشت محل دفن او نیز در نهایت به حرم گره خورد.

قرار بود پیکر رضا در بهشت رضا (ع) دفن شود، اما پدرش در مراسم وداع از تولیت آستان قدس رضوی درباره امکان دفن او در حرم پرسید. پاسخ مثبت بود و به این ترتیب، مسیری که برای رضا بار‌ها از حرم آغاز شده بود، در نهایت در همانجا به پایان رسید.

برادری که برای خواهر، رفیق بود

بعد از شهادت رضا، خانه برای معصومه، خواهرش، دیگر شبیه گذشته نیست.

او حالا تنها فرزند خانواده است، اما به گفته خودش، رد حضور برادرش هنوز در گوشه‌گوشه زندگی او دیده می‌شود.

معصومه می‌گوید از کودکی بیشتر مسائل زندگی‌اش را با رضا در میان می‌گذاشته و برای تصمیم‌هایش از او مشورت می‌گرفته است.

رضا شش سال از خواهرش بزرگ‌تر بود، اما رابطه‌شان بیشتر شبیه دو دوست بود تا خواهر و برادر.

معصومه می‌گوید: «در درس‌ها خیلی کمکم می‌کرد. طاقت ناراحتی کسی را نداشت. فرقی هم نمی‌کرد مقصر باشد یا نه، خودش برای جبران جلو می‌آمد.»

حالا، اما جای رضا در زندگی خواهرش خالی است. بیش از همه، از اینکه نتوانسته آخرین بار او را ببیند و خداحافظی کند، ناراحت است.

می‌گوید: «منتظر بودم خودش زنگ بزند، اما یک‌دفعه خبر شهادتش رسید.»

همسری که رضا را برای زندگی انتخاب کرد

رضا سال ۱۴۰۲ با دخترخاله‌اش، فاطمه هاجری، عقد کرد و مهر ۱۴۰۴ زندگی مشترکشان را آغاز کردند.

زندگی‌ای که قرار بود با تولد نخستین فرزندشان، شکل تازه‌ای پیدا کند.

فاطمه که هنگام شهادت همسرش ۱۹ سال داشت، درباره دلیل انتخاب رضا می‌گوید: «برای من، رضا مصداق یک انسان کامل بود. هرچه از یک همسر انتظار داشتم، در او دیدم؛ از ایمان و تقوا تا صداقت، وفاداری و مهربانی.»

البته زندگی با یک نیروی نظامی برای او آسان نبود. دوری، نگرانی و بی‌خبری بخشی از زندگی مشترکشان بود، اما فاطمه می‌گوید این سختی‌ها را پذیرفته بود.

رضا تلاش می‌کرد تا حد امکان شرایط آرامی برای همسرش فراهم کند. برای خانه وام گرفت و طبقه بالای خانه پدری را ساخت تا همسرش تنها نباشد و خودش نیز بتواند در کنار خانواده‌اش زندگی کند.

فاطمه بیش از هر چیز، روحیه رضا را به یاد می‌آورد؛ اینکه برایش رضایت خدا اهمیت بیشتری از قضاوت دیگران داشت.

او می‌گوید: «اگر کسی از او ناراحت می‌شد، حتی اگر تقصیری نداشت، خودش برای دلجویی جلو می‌رفت. می‌گفت مهم نیست دیگران درباره من چه فکری می‌کنند، مهم این است که خدا راضی باشد.»

به گفته فاطمه، «خدا اولویت رضا بود.»

رؤیایی که ناتمام ماند

چند ماه از بارداری فاطمه گذشته بود و خانواده خودشان را برای تولد نخستین فرزند آماده می‌کردند.

وقتی رضا فهمید قرار است پدر شود، با آرامش درباره آینده فرزندشان صحبت کرد.

فاطمه می‌گوید رضا گفته بود: «بچه‌مان هرچه باشد، نعمت خداست. اگر دختر باشد، اسمش را فاطمه می‌گذاریم، اگر پسر باشد علی.»

رضا کارش را دوست داشت و حتی نگرانی‌های همسرش نیز نتوانسته بود او را از مسیر خدمتش دور کند.

فاطمه می‌گوید هر وقت از او می‌خواسته که نرود، پاسخ می‌داده است: «ما برای همین روز‌ها آموزش دیده‌ایم؛ اگر ما نرویم، چه کسی از وطن دفاع کند؟»

با این حال، بعد از آنکه فهمید قرار است پدر شود، تلاش می‌کرد زمان بیشتری را کنار همسرش بگذراند.

او گاهی از شهادت هم صحبت می‌کرد؛ حرف‌هایی که در آن روز‌ها بیشتر شبیه شوخی به نظر می‌رسید.

فاطمه می‌گوید در آخرین مرخصی، رضا با خنده گفته بود: «من تا ۱۴۰۸ بیشتر زنده نیستم.»

وقتی حال همسرش را دید، سریع گفت شوخی کرده و موضوع را عوض کرد.

فاطمه می‌گوید می‌دانست شغل رضا خطر دارد و احتمال شهادت وجود دارد، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد این اتفاق این‌قدر زود رخ دهد.

هنوز هم پذیرفتن این واقعیت برایش آسان نیست.

می‌گوید: «فکر می‌کنم مثل همیشه رفته است شیفت و برمی‌گردد.»

 آخرین صبح

صبح هشتم اسفند، آخرین دیدار رضا و فاطمه شکل گرفت؛ تصویری که حالا برای همسرش بار‌ها و بار‌ها در ذهن تکرار می‌شود.

فاطمه آن روز زود بیدار شد، وسایل رضا را آماده کرد، برایش غذا گذاشت و دوباره به استراحت رفت. کمی بعد رضا او را بیدار کرد و گفت که می‌خواهد راه بیفتد.

فاطمه می‌گوید: «گفت می‌خواهم بروم، کاری نداری؟ مثل همیشه از زیر قرآن ردش کردم.».

اما رفتار رضا این بار برایش متفاوت بود.

وقتی از خانه خارج می‌شد، چند بار برگشت و به فاطمه و مادرش نگاه کرد.

نگاه‌هایی که آن روز شاید عادی به نظر می‌رسید، اما بعد‌ها برای خانواده معنای دیگری پیدا کرد.

رضا چند ساعت بعد با همسرش تماس گرفت.

ساعت ۱۴:۲۰ شنبه، تلفن فاطمه زنگ خورد. رضا گفت محل استقرارش امن است و از وضعیتش اطمینان داد.

فاطمه با شنیدن صدای همسرش آرام شد. جنگ شروع شده بود، اما او تصور می‌کرد رضا در امنیت است.

نمی‌دانست همین تماس، یکی از آخرین لحظات زندگی مشترکشان خواهد بود.

رضا در همان مأموریت بر اثر اصابت ترکش به قلبش به شهادت رسید.

خبری که یک‌باره همه‌چیز را تغییر داد

خبر شهادت رضا برای فاطمه به شکل تدریجی نرسید. یک‌باره همه‌چیز تغییر کرد.

عصر یکشنبه در خانه پدرش بود که به او گفتند رضا زخمی شده و در بیمارستان است. او باور نکرد.

یک روز کامل از رضا خبری نداشت و همین برایش غیرعادی بود، اما هنوز امید داشت خبر اشتباه باشد.

وقتی به خانه رسید، همه لباس سیاه پوشیده بودند. همان‌جا فهمید رضا دیگر برنمی‌گردد.

با این حال، حتی در آن لحظه هم نمی‌توانست واقعیت را بپذیرد. می‌پرسید: «رضا خوب است؟ کی می‌آید؟»

اگر صدبار دیگر برگردم، باز هم رضا را انتخاب می‌کنم

شهادت رضا، زندگی فاطمه را در ۱۹سالگی وارد مرحله‌ای کرد که برای آن آماده نبود؛ همسرش را از دست داد و حالا باید فرزندشان را به دنیا بیاورد و بزرگ کند.

با وجود این داغ سنگین، انتخابش را تغییر نمی‌دهد.

فاطمه می‌گوید: «اگر صدبار دیگر به عقب برگردم، باز هم رضا را انتخاب می‌کنم.»

حالا تمام امید او به فرزندی است که قرار است به دنیا بیاید؛ کودکی که پدرش را هرگز در آغوش نخواهد گرفت، اما قرار است بخشی از یاد و خاطره او را با خود داشته باشد.

فاطمه آرزو می‌کند فرزندشان شبیه پدرش شود و راه او را ادامه دهد؛ شاید حضور این کودک بتواند بخشی از جای خالی رضا را برای خانواده پر کند و مرهمی باشد بر داغی که هنوز تازه است.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار