فریب ذهن کودکانه در مدارس عصر پهلوی
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، کتاب از آموختن تا سوختن، رمانی از حمیدرضا رحمانیزاده دهکردی است که ماجراهای مردی به نام رحمان عزیزی را از کودکی تا بزرگسالی روایت میکند و در خلال آن، شرایط سیاسی و فرهنگی دورهی پهلوی و حوادث منتهی به انقلاب اسلامی را به تصویر میکشد. داستان این رمان اجتماعی ایرانی، در شبی سرد آغاز میشود؛ شبی که در آن رحمان تصمیم میگیرد خاطرات خود را از دوران کودکی و جوانی ثبت کند.

به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس بخشهایی از این کتاب را مرور میکنیم:
درس چاپلوسی مدیر خانهزاد
رویدادهای شورانگیزی در زندگی هر کس رخ میدهد، اما آیا آنچه برای من رخ داده تنها برای من شگفتانگیز و تکان دهنده بوده است؟ این اصرار درونی چیست که بعد از آن همه سال در این نیمه شب سرد زمستانی مرا واداشته تا دست به قلم ببرم و وقایع آن سالها را بنویسم؟
سرمای سوزندهی شهرکرد امسال زودتر از سالهای دیگر رسیده است. سرم را از سرما زیر کرسی کردهام چراغ نفتی کم رمق عهد عتیق با پتپت کردن و زرد سوختناش بیش از اینکه گرما بدهد دود میکنند و طبیعی است که حریف آن سرمای سوزنده پائیزی نمیشود. درست مثل پیرمردی سالخورده که دیگر اثری از حال و هوای جوانی در او نمانده این چراغ هم مدتهاست از «گرمادهی» و «آبی سوزی» افتاده است. در ظاهر حفظ یادگار نیاکان مانع از آن است که مادر آن را دور بیندازد، اما در حقیقت آنچه حضورش را توجیه میکند. بیش از علاقهمندی به حفظ میراث گرانسنگ گذشتگان نداری و تهیدستی است.
بابا گوشاش را به رادیو چسبانده و به نشانهی فهم با تائید نمیدانم مدام سرش را تکان میدهد. مادر به شلواری که صبح بابا برایم آورده همچنان ورمیرود. فردا سهشنبه نهم آبان ۱۳۵۷ زادروز ولیعهد است برای شهر کوچک ما که دوازده ماه سال هیچ خبر دندان گیری نیست تولد پسر پادشاه خبر مهمی میتواند باشد. البته پیش از این رویدادهای مهم دیگری وجود داشتند که هر کدام میتوانستند مبدا یک تاریخ باشند. مثلاً تأسیس کارخانهی قند با از آن مهمتر ساخت حمام بیست دوش؛ تصور کنید حمامی ساخته شود که نه یکی دو تا بلکه بیست تا دوش داشته باشد.
اگر مبداء سال جدید برای ما شب علفها بود هر کدام از این رویدادها هم میتوانستند مبداء تاریخ شهر شوند و حتی دو قسمت پیشا و پسا در تاریخ کهن شهر ایجاد کنند. مثلاً شهر کرد پیشا حمام بیست دوش و شهر کرد پسا حمام بیست دوش، طبیعی است وقتی اینها میتوانند مبداد تاریخ شهر باشند تولد ولیعهد یا روز انقلاب سفید یا روز عزیمت علیا حضرت شهبانو به شهرکرد با روز پرواز تاریخی شاه و تصادم طیارهاش با کوه در کوهرنگ به طریق اولی میتوانند مبداء تاریخی مهمی به حساب آیند.
حتی گذشتگان ما هم به ضرورت داشتن مبداد تاریخ برای خودشان باور داشتند. از این رو نقطهای تاریخی را بر اساس یک رویداد تعریف میکردند و آن نقطه شاخصی میشد برای عقب و جلو یا دوری و نزدیکی زمانی هر چند که آن نقطهی عزیمت تاریخی برای آنها غالباً سالهای مصیبت بود: سال بزمیری چهار سال قاطر گیری پنج سال و یا سال حصیه، سال باد سرخ، سال جنگ سفید دشت و... .
به مناسبت تولد ولیعهد قرار است به بچههای ممتاز جایزه بدهند. از اولیاء خواستهاند که برای بچهها لباس مرتبتر و رسمیتری تهیه کنند. پدرم به خاطر اینکه پیش بچههای دیگر کم نیاورم برای من هم نمیدانم از کجا کت و شلواری تهیه کرده که حداقل دو شماره از سایز خودم بزرگتر است. مادرم شلوار را به مدد کوکهای متعدد بر کمرم به نحوی بند کرده، اما کت را نمیشود کاریش کرد. پدر میگوید: قوز نکن راست وایسا ببینم.
یک کمی کمرم را صاف میکند یک ذره پائین کت را میکشد و بعد درست مثل نقاشی حرفهای که آخرین خط را بر شاهکار خود کشیده و اندکی عقب میرود تا اثر شگرف آن خط آخر را ببیند و بگوید: «این هم از این مرا.» قدری به عقب هل میدهد یک بار دیگر قسمت پائین کت را میکشد لبخند رضایتمندانهای میزند و میگوید: «آهااان. اینم از این! اندازهی اندازه است؛ انگار دادی خیاط برات دوخته منتها، چون تازه است هنوز بهش عادت نکردی هر چیز تازهای که آدم میخواد باهاش اخت بشه به ذره طول میکشه.»
رویای شیرین جایزه به همراه دمای مطبوع کرسی کمکم پلکهایم را سنگین میکند این جایزه را خود ولیعهد داده که بدهند به رحمان عزیزی لطفاً به افتخار ایشان کف مرتب بزنید تصویر آقای بختیاری با لب و دماغ کنده و صورت کک و مککی مدام جلوی چشمم میآید که گوید: «بهبه، بهبه، به این بچه و صدای کف و سوت که قطع نمیشود. نشتگی حاصل این تصویر که حالا همراه شده با سوت آب در حال جوش کتری روی چراغ چنان مرا میگیرد که نمیفهمم کی به خواب میروم.
به ترتیب قد و کلاس صف کشیدهایم روی میز چند تایی گل پلاستیکی رنگ وارنگ گذاشتهاند دم در ورودی سالن یک پارچهی بزرگ زده و بر روی آن نوشتهاند فرخنده باد تولد ولیعهد ایران رضا پهلوی از طرف مدیر و معلمان و دانش آموزان دبستان نهم آبان مدیر را درشتتر از معمول و در یک خط علیحده نوشتهاند که مشخص شود او بیش از همه تبریک گفته است و لابد به توصیه و سفارش او بوده که چنین پارچهی قشنگ و آبرومندی را تهیه کردهاند. یک ضبط صوت کویتی روی میز گذاشتهاند.
یکی از پیشاهنگان بلندگوی دستی را روی میز میگذارد و میکروفن را به ضبط میچسباند و آن را روشن میکند. میکروفن مطابق معمول جیغ میکشد. او به سرعت صدای آن را کم میکند. از آن سو یک پیشاهنگ دیگر دستش به طناب میلهی پرچم است که با شروع سرود شاهنشاهی، آرام آرام پرچم را بالا ببرد. پسر پیشاهنگ فریاد میزند خبردار و بعد دستاش را روی دکمهی ضبط فشار میدهد. با پایان یافتن سرود همه کف میزنند.
مدیر کت و شلوار نو خودش را پوشیده است با یک کراوات سبز بلندگوی دستی را با دست چپ برمیدارد و با دست راست میکروفن را جلوی دهاناش نگه میدارد. با چند فوت آن را آزمایش میکنند بعد با صدای بلند میگوید: «امروز همانطوری که هر ایرانی آزاده باید بداند تولد ولیعهد بزرگ ایران رضا پهلوی است برای مدرسهی ما همین افتخار پس که روز تولد این شاهزادهی بزرگ را برای خود انتخاب کرده است. به مناسبت این زادروز فرخنده امروز ساعت پنج بعد از ظهر در استادیوم مراسم جشنی برگزار خواهد شد. تمامی پیشاهنگان باید در صحن حیاط بمانند و برای جشن امروز تمرین رژه و موسیقی بنمایند. امروز تغذیه علاوه بر شیر حلواارده و پسته داده میشود و به دانش آموزان ممتاز هم جایزههایی خواهیم داد. شما نمیدانید که اعلیحضرت همایونی و شهبانو و شاهزاده رضا پهلوی چقدر شما بچهها را دوست دارند.»
بعد هم ستایشهایی از این دست نثار نمایندهی مجلس و شهردار و فرماندار و استاندار کرد تا اگر از خاطرمان رفته باز برایمان یادآوری شود که به شرف حضور این عزیزان در مصادر امور است که ما آنجا درس میخوانیم و همه چیز روبراه است و گرنه بچههای این مدرسه به جای کسب معلومات بایستی به دنبال جمع کردن تاپالهی گاو و گوسفندان برای روزهای سیاه زمستان بودند و بزرگترها محروم از عنایات شاهانه در زیر بار محنت ارباب و رعیتی و خان و خان بازی آروزی مرگ داشتند و نفرین به بخت شوم خود میکردند.
به نظر میرسد این سخنان که برای آگاهی آیندگان و دیگران ضبط هم میشود بیش از آنکه مصرف درون مدرسهای داشته باشد مصرف بیرونی دارد به این دلیل که مقامات بالاتر که هر گونه انتقاد و ستایش را در هر مجمعی رصد میکنند این جان نثاریهای حقیقی را بشنوند و «مدیر» همچنان مدیر بماند و مرخصیهای و مساعده ها و اضافه کاریها همچنان برقرار باشد. وقتی میشود با چهار کلمه راست و دروغ سود کرد چرا آدم عاقل بیل بزند و عرق بریزد. با سرکلاس گچ بخورد دست گشوده و زحمت زیاد مال قصهها و فیلمها و مثلهای پای کرسی است؛ به جای آن باید دهان را به کار انداخت، زیرا به تجربه ثابت شده که از تراوشات کلامی و زبانی است که «سر» میتواند آسوده بر تن قرار گیرد.
انتهای یپام/ 161
