روایت کودکی تا انقلاب در سایه روزگار پهلوی
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، کتاب از آموختن تا سوختن، رمانی از حمیدرضا رحمانیزاده دهکردی است که ماجراهای مردی به نام رحمان عزیزی را از کودکی تا بزرگسالی روایت میکند و در خلال آن، شرایط سیاسی و فرهنگی دورهی پهلوی و حوادث منتهی به انقلاب اسلامی را به تصویر میکشد.
داستان این رمان اجتماعی ایرانی، در شبی سرد آغاز میشود؛ شبی که در آن رحمان تصمیم میگیرد خاطرات خود را از دوران کودکی و جوانی ثبت کند.

به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس بخش هایی از این کتاب را مرور می کنیم:
این کلمات شیرین است که زهر روزگار سخت را می گیرد. کاری هم ندارد؛ تو نیم ساعت از این چیزها که در روزنامه ها یافتی یا خودت با تامل بسیار به هم بافتی می گویی یا فی المثل اگر مقام گردن کلفتی را دیدی، دستت را بر سینه می گذاری، برای خالی نبودن عریضه یک ذره هم خم می شوی که یعنی تعظیم می کنی و ابلهانه ابراز ارادتی ساختگی می کنی. مصلحت بود دستش را هم می بوسی؛ مگر نگفته اند بزرگان چو دستی نشاید بریدن، ببوس.
بعد می گذاری تا تن و جانت قراری گیرند تا بتوانی کار خلاقه بکنی؛ درست مثل خیلی از افراد که کارشان موقتی است. مثلا مثل دلاک هایی که توی حمام عمومی هستند. می روی یکی را کیسه می کشی و بعدش می آیی بیرون، زندگی ات را می کنی. چرک کسی را در می آوری، پول و رزق حلال برای خودت کسب می کنی. دیگر مرض نداری که مدام به آن کار چند ساعت پیش ات فکر کنی.
عین مرده شورها به تو ربطی ندارد که مرده آدم خوبی بوده یا بدی. تو مرده ات را می شویی. طبیعتا هر چه مایه تیله بیشتر باشد، مرده را بهتر، دقیق تر و با طمانینه بیشتری می شویی؛ بعدش هم خلاص. به همین راحتی.
شرافت و مردانگی البته حرف مفت نیست، اما همه اینها مراتب دارد؛ اصول دارد. الکی نیست که شرافت به این است که زن و بچه ات راحت باشند. یک لقمه نان و یک ذره آب خوش هم از گلویت پایین برود.
فردین بازی و جان مادرم را قسم خوردم و من سرم را پیش کس و ناکس خم نمی کنم و به قول عوام این سیرک بازی ها که اسمش شرافت و مردانگی نیست. اسمش، بلانسبت، خریت است؛ پشت به بخت و اقبال زدن است.
ضمن اینکه آدم عالم و آگاه بایستی منصف باشد؛ به ویژه در مورد خدمات بزرگ پدر و پسر پهلوی. به بیان دیگر، تاریخ ایران و ناخودآگاه قومی ایرانیان در طول این ۲۵۰۰ سال تاریخ بشر به یاد ندارد خدماتی به این گرانبهایی و به این وسعت به ایرانیان و بشریت شده باشد و باید.
در این باره بسیار ناسف خورد که چرا بسیاری از بزرگان و سیاستمداران تاریخ افتخار این را نداشته اند که زنده بمانند تا امروز برای دست بوسی و پامالی شرفیاب شوند.
و لابد اگر خارجی های پدر سوخته سوءاستفاده نمی کردند، می شد برخی از واقعیت های مستند تاریخی را هم بر این مجموعه اضافه کرد؛ از جمله اینکه اساسا تاریخ ایران را بایستی بر اساس تخم و ترکه پهلوی که DNA زنی آنها به سردارانی چون کمبوجیه و داریوش می رسد، نوشت.
یک مورخ آگاه با تورق تاریخ بزرگ شاهنشاهی ایران به یک واقعه مهم تاریخی بر می خورد و آن این است که وقتی داریوش برای فتح یونان و بقیه جهان می رفت، گذارش به مازندران افتاد.
بعد داریوش با خود گفت: حالا که تا اینجا آمدیم، خوب است سری هم به ده کوره آلاشت ۹ بزنیم.
و بعد بلادرنگ به آنجا رفت. از قضای روزگار درد زایمان گریبان زنش را که دوقلو حامله بود، گرفت و داریوش که عجله داشت زودتر برود به فتح و فتح کاری اش برسد، ده پزشک زنان و زایمان مجرب را صدا کرد و به آنها گفت: حتی اگر شده به شیوه رستم زایی ۱۰ بچه ها را سالم به دنیا بیاورید. این کار را بکنید تا تخم و ترکه ام بر باد نرود.
بعد به زنش گفت: شاهزاده خانم، تو هم جایی نرو تا من به سر برم یونان و برگردم. بعد عازم سفر شد.
اما جنگ یونان و روم طول کشید و طبعا او خیلی دیر برگشت. بچه ها هم که هر دو پسر بودند، به مجردی که پانزده سال و یک روزشان شد، به سلامتی زن گرفتند و بچه دار شدند.
بدین ترتیب تا داریوش آمد برگردد، تخم و ترکه هخامنشی بود که همین طور عین مور و ملخ از در و دیوار روستای آلاشت بالا می رفت.
بعد از سخنرانی غرای آقای مدیر که با کف و سوت همراه است، معاون بلندگو را بر می دارد و می گوید که صف ها به طرف کلاس ها حرکت کنند.
صف ها به ترتیب و مرتب وارد سالن می شود. اما حکایت صف هم خیلی جالب است.
ما تا هنگامی که توی سالن و در تیررس نگاه مدیر و معاون هستیم، همه مرتب مثل بچه آدم راه می رویم، اما به مجردی که قسمت جلوی صف وارد کلاس می شود، حکایت دیگری رقم می خورد.
مثل خیلی چیزهای دیگر، ما در یک سو ظاهرا همه چیز مرتب، خوب و منظم است، اما در جایی دیگر ماهیتی دیگر از ما رخ می نماید.
نصف صفی که در کلاس رفته، عین لشکر به هزیمت رفته، یک دفعه به صورت وحشتناک از هم می باشد، اما انتهای صف که هنوز وارد کلاس نشده، مرتب و منظم و با قدم های آرام حرکت می کند.
درست عین یک آبشار بزرگ که از بالا به پایین می ریزد، اما تو در جایی ایستادی که فقط جریان آرام رودخانه را می بینی و آن فروریزش ناگهانی آب از دیدگان ات پنهان است.
من، اما در این هیاهو به چیز دیگری فکر می کنم؛ اینکه نکند شاهزاده پهلوی یادش رفته باشد که جایزه مرا بیاورد یا توی راه تهران خراب شده یا گم شده باشد.
آخر این اولین جایزه من است. البته کلاس اول یک جایزه به من دادند؛ یک دفتر بزرگ.
اما بعد فهمیدم که ننه برایم خریده و داده به خانم معلم. این را وقتی فهمیدم که رفته بودم دکان عبدل بقالی سر کوچه مان که به خاطر شکم بزرگش به او عبدل دل گنده می گفتیم.
گفت: به بابات بگو حساب این ماهتون با اون نیم کیلو سرشیر و اون دفتر بزرگ میشه ۳۵ تومان.
در کلاس غوغایی برپاست. صدای داد و فریاد بچه ها نمی گذارد صدا به صدا برسد.
آقای بختیاری وارد می شود.
مبصر برپا می گوید. بختیاری با قیافه ای عبوس می گوید:
چیه، کلاس رو گذاشتین رو سرتون؟ بتمرگید.
عبارت آخری را به جای «بنشینید» همیشه می گوید. هیاهوی بچه ها با این نشر آرام می گیرد.
آقای بختیاری ادامه می دهد: خب، امروز ابتدا درس می دهیم و بعد از آقای مدیر خواهش می کنیم که بیایند و جوایز این کلاس را تقسیم کنن. حالا کتاب فارسی تون رو باز کنید!
حالا دیگر در پوست خود نمی گنجم. حتی پسته و حلوا ارده را که امروز اول وقت توزیع کرده اند، از شدت هیجان نمی خورم و داخل کیفم می گذارم.
نمی فهمم بقیه کلاس چگونه می گذرد. علی می رود و مدیر را صدا می کند تا به سلامتی برای توزیع جایزه تشریف بیاورند.
مدیر در حالی که چند جعبه مداد شمعی و چند بسته در دست دارد، وارد می شود. بسته هایی که کاغذ رنگی دورشان پیچیده شده و عکس هایی از تنسی تاکسیدو و چاملی و نیز گوریل انگوری ۱۱ روی آنها چاپ شده است.
مدیر یک چاق سلامتی با آقای بختیاری می کند و اسامی را می خواند.
به اسم آخر که می رسد، با ابروانی در هم کشیده و نگاهی عبوس رو به من می کند و می گوید:
قرار بود این جعبه مداد شمعی و این کتاب را به توی کره خر بدیم، اما تو لیاقت نداری. من به خاطر کار دیروزت این کتاب را می دهم به علیاری تا بفهمی که یک من ماست چقدر کره داره تا این برای تو و دیگران درس عبرتی بشه.
جریان دیروز از این قرار بود که مجتبی یک کیف پشمی داشت که خیلی جالب بود. انگار یک طرف خورجین را که قدیم ها پشت دوچرخه می گذاشتند، برداشته بود و به آن دسته ای دوخته بود.
ما کتاب هایش را خالی کرده بودیم و داشتیم با بچه های دیگر، به قول معروف، پاس کاری می کردیم.
یک دفعه سعید آن را انداخت طرف من تا خیز برداشتم بگیرمش. افتاد توی گودالی سه چهار متری که پشت سر من، انگار برای فاضلاب دستشویی مدرسه کنده بودند.
گودال خشک بود، اما نمی توانستیم برویم داخل و کیف را در بیاوریم. مانده بودیم چه کار کنیم؟
پیشنهادات متعددی مطرح شد، اما همه آنها رد شد.
یکی گفت نردبان بیاوریم، اما نردبان را چگونه بیاوریم؟ مگر می شد نردبان چوبی فوق العاده سنگین مدرسه را تکان داد؟ حتی اگر شدنی بود، چطور به مدیر بگوییم؛ مدیری که راه به راه به آدم گیر می داد.
یکی دیگر گفت: جای پا درست کنیم و داخل گودال برویم، اما جای پا درست کردن هم کار ما نبود.
اما به ذهن من یک فکر بامزه ای رسیده بود.
چند ماه قبل در شهرکرد یک دزد را گرفته بودند که خامه های قالی را می دزدید. شیوه کارش، دروغ یا راست، می گفتند به این شکل بود که نخی را به بدن گربه ای می بست و او را از سوراخ هواکش به درون می فرستاد.
گربه دست و پا می زد و خامه های رنگ شده به دست و پایش می پیچید. بعد او آرام آرام گربه را با خامه از آن سوراخ بالا می کشید.
آه، عجب فکر نابی!
پیشنهاد من این بود که گربه ای خانگی پیدا کنیم و آن را داخل گودال بفرستیم تا روی آن کیف دست و پا بزند و کیف به چنگال هایش گیر کند و بعدش با علی انجام آن کار...
مستلزم این بود که مجتبی به نحوی مسئله را پیش خانواده اش ماست مالی کند؛ مثلا اینکه کیفش را داده آقا معلم ببیند و از این حرف ها.
پیشنهاد من که هم فال بود و هم تماشا، به اتفاق آراء تصویب شد.
پیشنهادهای غیرممکن در عالم بچگی همه ممکن بود.
حالا مسئله پیدا کردن گربه و آوردن آن به مدرسه بود. قرار شد که حسن روز دوشنبه صبح زود، قبل از زنگ، گربه اش را بکند داخل گونی و به بهانه ای به مدرسه بیاورد.
صبح زود این مزیت را داشت که سرایدار متوجه نمی شد. ضمن اینکه تا کلاس شروع می شد، ما می توانستیم کاری انجام دهیم.
راست است که عوالم کودکی کارهای جدی را بر نمی تابد. من همین طوری یک چیزی گفته بودم؛ مثل فیلم های پلیسی، اما نمی دانستم این پیشنهاد که هنوز صورت عمل هم به خود نگرفته، عواقب سختی برایم دارد.
صبح حسن مدرسه نیامد. مجتبی هم گیر داده بود که باید کیف ام را از گودال در بیاوری.
زنگ اول و دوم هم گذشت. وسط زنگ سوم بود که مردانی دم در کلاس آمد و گفت:
رحمان عزیزی، اکبر محمدی، مجتبی گرامیان و سیامک میری بیایند دفتر.
چهار نفرمان به هم نگاه کردیم:
دفتر برای چی؟
مردانی، سرایدار مدرسه، از مسیر کلاس با دفتر شرح ماوقع را به صورت خلاصه گفت.
گویا حسن صبح گربه را کرده بود توی گونی که بیاورد. یک دفعه گربه ناغافل به صورتش جنگ زده بود و خدا رحم کرده بود که به چشمش نخورده بود.
بعد حسن مجبور شده بود ماجرای استفاده ابزاری از گربه برای درآوردن کیف از گودال را تعریف کند و سرانجام آنکه بعد از کلی نشر و سین جیم، تنه بابا مقر آمده بود که بله، همه آتیش ها از گور رحمان بلند میشه و همه کاسه کوزه ها مثل همیشه سر من شکسته شده بود.
پدر حسن توی استانداری سمت و موقعیتی داشت. درست یادم نیست چه پستی داشت.
عوالم بچگی سلسله مراتب و طبقه و رتبه نمی شناسد؛ با حداقل دوران بچگی ما این حکایت ها نبود.
البته خوب، حسن گاهی خوراکی های خوشمزه ای می آورد، اما همه با هم می خوردیم و همه با هم بازی می کردیم و برخلاف سال های بزرگسالی، بی هیچ محاسبه ای رفیق بودیم.
البته ما متوجه شده بودیم که به حسن خیلی توجه می شود و معلم ها زیاد با او کاری ندارند و هوایش را دارند و ظهر ماشین اداره دنبال اش می آید. اما این مسئله آن قدرها هم مهم نبود.
مردانی به آرامی داخل دفتر هلمان داد.
پدر حسن خشمگین سر مدیر داد می زد؛ مدیری که همه ازش می ترسیدیم. اولین بار بود که می دیدم آدمی به این بزرگی رنگش پریده و بریده بریده حرف می زند.
و تأمل بفرمایید، تأمل بفرمایید، یک لحظه از کلامش قطع نمی شود.
پدر حسن، مردی تنومند با صورتی گوشتی و لب های کلفت بود. غبغب گوشتی اش آویزان بود و مرا ناخودآگاه یاد خروس های لاری پسرخاله می انداخت، با آن جیل های آویزانشان.
یک کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود که اطوی نیز شلوارش آن را شق و رق نگه داشته بود.
از زاویه دید کودکانه ما که از پایین نگاه می کردیم، انگار یک غول بود.
به نظرم اگر من روی پنجه پا بلند می شدم و دستم را هم به سمت بالا دراز می کردم، گمان نمی کنم می توانستم گره کراواتش را لمس کنم.
زیپ باز شلوارش، ضمن اینکه از ابهتش کاسته بود، ما چهار نفر را مهیای خنده کرده بود؛ هر چند که از شدت ترس جرات خندیدن نداشتیم.
انتهای پیام/ 121
