سجده بر خاک وطن پس از ۲۶ ماه اسارت؛ روایت احمد دلیرگلی

احمد دلیرگلی، آزاده دفاع مقدس، خاطرات ۲۶ ماه اسارت خود را از نهر عنبر تا اردوگاه‌های عراق روایت می‌کند؛ نوجوانی که با وجود سن کم راهی جبهه شد، در روزهای سخت اسارت با تشنگی و شکنجه مقاومت کرد و سرانجام در روز تولدش، با سجده بر خاک میهن، آزادی و بازگشت به ایران را جشن گرفت.
کد خبر: ۸۶۵۰۰۳
تاریخ انتشار: ۰۲ مهر ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۲ - 24September 2026

به گزارش دفاع‌پرس از آذربایجان شرقی، احمد دلیرگلی متولد دهم شهریور ۱۳۴۹ در روستای گل‌آباد از توابع شهرستان شبستر است؛ نوجوانی که زندگی‌اش در سال‌های دفاع مقدس از مسیر عادی فاصله گرفت و او را از یک قنادی در تهران به سنگرهای نهر عنبر و سپس اردوگاه‌های عراق رساند.

احمد دلیرگلی

روایت زندگی او از روزهایی آغاز می‌شود که برای کار به تهران رفته بود و در قنادی آقابابا مشغول به کار شد. جنگ اما خیلی زود خود را به زندگی این نوجوان رساند؛ موشک‌باران تهران و مشاهده مستقیم صحنه‌های مجروحیت، تصمیمی را در ذهن او شکل داد که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.

در یکی از روزهای موشک‌باران تهران در سال ۱۳۶۶، دست دلیرگلی هنگام کار در قنادی آسیب دید و برای درمان راهی بیمارستان شد. در مسیر، حوالی میدان امام حسین(ع)، صدای انفجار و صحنه‌های ناشی از اصابت موشک، او را متوقف کرد.

خیابان مملو از مجروحان و نیروهای امدادی بود. دلیرگلی که خود برای درمان یک جراحت کوچک راهی بیمارستان شده بود، به جای ادامه مسیر، به کمک مجروحان رفت و در انتقال آنها مشارکت کرد.

همان روز برای او به نقطه عطفی تبدیل شد. نوجوانی که تا آن زمان جنگ را از دور می‌دید، حالا با نتیجه مستقیم حملات و مجروحیت مردم مواجه شده بود و تصمیم گرفت خودش را به جبهه برساند.

او بعدها برای این تصمیم دلیل ساده‌ای بیان کرد؛ نمی‌خواست تنها تماشاگر جنگ باشد.

اما رفتن به جبهه به این سادگی نبود. دلیرگلی هنوز به سن قانونی اعزام نرسیده بود و خانواده نیز با حضور او در جبهه موافق نبودند.

با وجود این مخالفت‌ها، خود را به پادگان افسریه رساند. برای ورود به چرخه اعزام، در میان افرادی قرار گرفت که برای سربازی اعزام می‌شدند و مدتی نیز آموزش دید، بدون آنکه خانواده از محل حضورش اطلاع داشته باشند.

حدود ۲۵ روز از آموزش گذشته بود که دایی او با در دست داشتن شناسنامه به پادگان مراجعه کرد و موضوع سنش مشخص شد. قرار بود او را به خانه بازگردانند، اما دلیرگلی که آموزش دیده و خود را آماده حضور در جبهه می‌دانست، اصرار داشت اعزامش ادامه پیدا کند.

روایت

در روایت او، یکی از مسئولان به خطرات جبهه اشاره کرده و گفته بود کسانی که به جبهه می‌روند، ممکن است زنده برنگردند. پاسخ نوجوان نیز این بود که اگر قرار است جوانان دیگر برای دفاع از کشور به میدان بروند، او نیز نمی‌خواهد خود را از این مسئولیت کنار بکشد.

اصرارهایش سرانجام نتیجه داد و مسیر اعزامش ادامه یافت.

پس از دوره آموزش، دلیرگلی همراه نیروها راهی اهواز و سپس منطقه عین‌خوش شد. در جریان تقسیم نیروها، خود را به گروهی رساند که قرار بود در خط مقدم حضور داشته باشند و در نهایت به منطقه نهر عنبر اعزام شد.

در آنجا به عنوان دیده‌بان فعالیت می‌کرد؛ مسئولیتی که نیازمند دقت، هوشیاری و رصد مستمر تحرکات دشمن بود.

او به تدریج با کار دیده‌بانی، استفاده از دوربین و تشخیص موقعیت آتش دشمن آشنا شد. از سوی دیگر، تحرکات نیروهای عراقی نیز افزایش یافته بود. جابه‌جایی تانک‌ها، تغییر آرایش مواضع و افزایش تحرکات دشمن، نشانه‌هایی بود که از احتمال یک حمله گسترده خبر می‌داد.

در یکی از روزهای تابستان سال ۱۳۶۷، حمله گسترده عراق آغاز شد. آتش سنگین دشمن، منطقه را فرا گرفت و تانک‌های عراقی به سمت مواضع نیروهای ایرانی پیشروی کردند.

با شدت گرفتن درگیری، شمار نیروهای ایرانی حاضر در موضع کاهش یافت و شرایط برای ادامه مقاومت دشوار شد. گرمای شدید منطقه و کمبود آب نیز بر سختی اوضاع افزود.

دلیرگلی و چند همرزمش برای مدتی در منطقه گرفتار شدند. در شرایطی که تشنگی و گرما توان آنها را گرفته بود، از دور تانکی را مشاهده کردند و تصور کردند نیروهای خودی برای کمک آمده‌اند.

برای جلب توجه سرنشینان تانک، لباس‌هایشان را تکان دادند، اما وقتی تانک نزدیک شد، متوجه شدند نیروهای عراقی هستند.

دیده‌بان نوجوان نهر عنبر این بار نه با دوربین، بلکه از فاصله نزدیک با واقعیت اسارت روبه‌رو شد.

دست‌های اسرا بسته شد و آنها را به سمت بصره انتقال دادند. در محل تجمع اسرا، شمار زیادی از نیروهای ایرانی در شرایط دشوار نگهداری می‌شدند و تشنگی به یکی از نخستین رنج‌های اسارت تبدیل شده بود.

دلیرگلی از صحنه‌ای یاد می‌کند که یکی از سربازان عراقی تلاش کرد مقداری آب به اسرا برساند، اما سربازان دیگر با ضرب‌وشتم مانع او شدند و آب نیز روی زمین ریخت.

در ادامه، مجروحان در سوله‌ای در شرایط بسیار سخت نگهداری می‌شدند. آب موجود نیز آلوده بود و بسیاری از مجروحان برای رفع تشنگی به همان آب نیاز داشتند.

در میان آنان، همرزم مجروحی به نام یعقوب درخشانی قرار داشت که وضعیت جسمی بسیار وخیمی داشت. دلیرگلی تصمیم گرفت برای او و دیگر مجروحان آب تهیه کند.

برای رسیدن به آب، از میان ضربات کابل و باتوم عبور کرد. ابتدا با یک پوتین تلاش کرد مقداری آب بیاورد، اما پوتین سوراخ شد و آب از آن خارج شد. بار دیگر به سمت آب رفت و این بار زیرپیراهن خود را خیس کرد و آب جمع‌شده را به دهان مجروحان رساند.

در یکی دیگر از مراحل انتقال مجروحان نیز وقتی متوجه شد داخل آمبولانس شیر آب کوچکی وجود دارد، چند قطره آب برداشت و به مجروحی به نام خسرو داد. آب را قطره‌قطره میان مجروحان تقسیم کرد تا آنان نیز بتوانند تشنگی خود را برای لحظاتی تحمل کنند.

مجروحان در ادامه به بیمارستان منتقل شدند؛ جایی که دلیرگلی با صحنه‌هایی از جراحات شدید اسرا و نیروهای عراقی مواجه شد.

پس از آن، او به اردوگاه رومانی یک، کمپ ۶ منتقل شد؛ جایی که به گفته خودش شرایط زندگی بسیار دشوار بود.

در این اردوگاه، تعداد زیادی اسیر در اتاق‌های کوچک نگهداری می‌شدند. فضای اختصاص‌یافته به هر فرد بسیار محدود بود و امکانات بهداشتی و غذایی نیز در پایین‌ترین سطح قرار داشت.

به روایت دلیرگلی، هر اتاق حدود ۱۵۰ نفر را در خود جای می‌داد و فضای هر اسیر تنها به چند موزائیک محدود می‌شد. سرویس بهداشتی نیز به سطلی محدود بود که روزانه تخلیه می‌شد و غذای اسرا بسیار اندک بود.

با ورود صلیب سرخ بین‌المللی، بخشی از وضعیت اسرا تغییر کرد و تعدادی از آنها به اتاق‌های دیگر منتقل شدند، اما سختی‌های اسارت همچنان ادامه داشت.

در روایت دلیرگلی، اسارت تنها تحمل گرسنگی، تشنگی و فشارهای جسمی نبود؛ حفظ روحیه و هویت نیز بخشی از مبارزه اسرا بود.

به گفته او، در مقطعی افرادی با ظاهر و رفتار متفاوت وارد اردوگاه شدند و تلاش کردند اسرای ایرانی را تحت تأثیر تبلیغات خود قرار دهند. بعدها مشخص شد این افراد وابسته به سازمان مجاهدین خلق بوده‌اند.

سخنرانی و تبلیغات آنها با واکنش اسرا مواجه شد و تلاش‌هایی برای جلوگیری از ادامه این فعالیت‌ها صورت گرفت. اسرای تبریزی نیز با شعارهای خود به این جریان واکنش نشان دادند.

در مقابل، دلیرگلی از افرادی مانند اسماعیل قلیچ‌خانی و علی‌اصغر سیفی به عنوان چهره‌هایی یاد می‌کند که در تقویت روحیه اسرا نقش داشتند.

او از آنها به عنوان «فرشتگان نجات» یاد می‌کند؛ کسانی که به اسرا یادآوری می‌کردند نباید در برابر دشمن روحیه خود را از دست بدهند.

خبر رحلت امام خمینی(ره) یکی از تلخ‌ترین خاطرات دوران اسارت دلیرگلی است.

اسرا خبر را از رسانه‌های اردوگاه دریافت کردند، اما امکان برگزاری مراسم رسمی برای آنان وجود نداشت. بنابراین با استفاده از عنوانی دیگر، برای برگزاری مراسم تسلیت اجازه گرفتند و در فرصتی محدود و پنهانی برای امام خمینی(ره) عزاداری کردند.

در شرایطی که حتی ابراز آشکار احساسات نیز می‌توانست برای اسرا تبعات داشته باشد، همین مراسم کوچک به یکی از جلوه‌های همبستگی آنان تبدیل شد.

روایت

پس از گذشت ماه‌ها، یکی از اتفاقات متفاوت دوران اسارت برای دلیرگلی سفر به نجف و کربلا بود.

در جریان این سفر و هنگام حضور در کربلا، مقابل گودال قتلگاه ایستاد. به گفته خودش، در آن لحظه احساس خاصی داشت و گویی نشانه‌ای از پایان دوران اسارت دریافت کرده بود.

چند روز بعد، روند تبادل اسرا آغاز شد.

مأموران صلیب سرخ از اسرا درباره مقصدشان سؤال می‌کردند و گزینه‌هایی برای رفتن به کشورهای دیگر نیز مطرح می‌شد، اما پاسخ اسرا روشن بود؛ مقصد آنها ایران بود.

پس از ۲۶ ماه اسارت، سرانجام روز بازگشت فرا رسید.

دلیرگلی از مرز خسروی وارد ایران شد و نخستین واکنشش در خاک وطن، سجده و بوسه بر خاک ایران بود؛ لحظه‌ای که پس از بیش از دو سال دوری، معنای متفاوتی برای او داشت.

اما این روز یک ویژگی دیگر هم داشت؛ دهم شهریور، همان روزی بود که او در سال ۱۳۴۹ متولد شده بود.

آزادی از اسارت و سالروز تولد در یک روز رقم خورد تا دهم شهریور برای او به نمادی از تولدی دوباره تبدیل شود.

پس از طی مراحل بازگشت، سرانجام به گل‌آباد رسید و مردم زادگاهش از او استقبال کردند؛ نوجوانی که سال‌ها پیش از همان روستا راهی تهران شده بود و حالا پس از ۲۶ ماه اسارت به عنوان یک آزاده به خانه بازمی‌گشت.

بازگشت به ایران برای دلیرگلی پایان راه نبود.

او در سال‌های پس از جنگ نیز حضور خود را در فعالیت‌های مختلف ادامه داد و در برنامه‌های جهادی، موکب‌های اربعین و فعالیت‌های اجتماعی و میدانی مشارکت کرد. همچنین از حضور خود در گردان‌های رزمی امام حسین(ع) و برخی رخدادها و درگیری‌های سال‌های بعد سخن می‌گوید.

در نگاه او، دفاع از کشور تنها به سال‌های جنگ تحمیلی محدود نمی‌شود و مسئولیتی است که هر نسل باید متناسب با شرایط زمان خود آن را دنبال کند.

او حتی سال‌ها بعد، هنگامی که مادرش از حضور مداوم او در فعالیت‌های دفاعی و اجتماعی می‌پرسید و می‌گفت «مگر این مملکت را به تو سپرده‌اند؟»، پاسخ می‌داد که امنیت خانه‌ها و آرامش خانواده‌ها، بدون دفاع و ایستادگی کسانی که در میدان حضور دارند، حفظ نخواهد شد.

روایت احمد دلیرگلی، از یک قنادی در تهران آغاز می‌شود و به نهر عنبر، اردوگاه‌های عراق و سرانجام خاک وطن می‌رسد؛ روایتی که در آن، تشنگی یکی از نخستین تصاویر اسارت است و آب، نشانه‌ای از انسانیت در میان خشونت جنگ.

او از روزی می‌گوید که در نهر عنبر به اسارت درآمد، از مجروحانی که برای چند قطره آب چشم انتظار بودند، از همرزمانی که در اردوگاه امید را زنده نگه داشتند و از لحظه‌ای که پس از ۲۶ ماه، پا به خاک ایران گذاشت.

دهم شهریور برای او تنها روز تولد نیست؛ روزی است که پس از سال‌ها فاصله از خانه، تولد دوباره‌اش در خاک وطن رقم خورد.

نوجوانی که روزی برای رسیدن به جبهه، مانع سن و مخالفت خانواده را پشت سر گذاشت، امروز خاطرات آن روزها را با یک تصویر به یاد می‌آورد؛ تشنگی در نهر عنبر و سجده بر خاک ایران. دو تصویر از دو سوی یک مسیر؛ مسیری که با تصمیم یک نوجوان آغاز شد و با بازگشت یک آزاده به وطن ادامه پیدا کرد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار