درودیان: اگر جنگ را نفهمیم، دوباره غافلگیر می‌شویم 

الان دفاع‌مقدسی که می‌گوییم، بله، دفاع ماست ولی آنچه بین ما و عراق پیش آمد، جنگ بوده. اگر نتوانیم مسأله جنگ را تبیین کنیم، نه‌تنها در جنگ با اسرائیل و آمریکا دوباره رو دست می‌خوریم، بلکه در آینده باز هم غافلگیر خواهیم شد؛ چون شما وقتی غافلگیر نمی‌شوید که پدیده‌ای که در آن درگیرید، بشناسید.
کد خبر: ۸۶۶۰۰۶
تاریخ انتشار: ۰۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۱ - 28September 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، محمد درودیان، پژوهشگر تاریخ جنگ، در این گفت‌و‌گو از سیر تحول تاریخ‌نگاری جنگ در ایران می‌گوید؛ از مرحله توصیف و مستندسازی وقایع تا عبور از وقایع به سمت مفهوم‌سازی و ضرورت تمرکز بر مسأله جنگ. او تأکید می‌کند بدون تفکر تاریخی و استراتژیک، تاریخ‌نگاری جنگ به نیاز‌های نسل جدید و الزامات آینده نیرو‌های مسلح و کشور پاسخ نخواهد داد.

محمد درودیان

من در بررسی سیر تاریخ‌نگاری جنگ که با شما دنبال می‌کردم، به این نکته رسیدم که بحث را از مرحله نخست، یعنی توصیف، تحلیل و تفسیر رویداد‌های تاریخی، آغاز کرده بودید و اکنون به موضوع نظریه‌پردازی رسیده‌اید. این تغییر به چه دلیل رخ داد؟ آخرین مطلبی که از شما دیدم، در یکی از یادداشت‌های سایت‌تان، این بود که باید از جزئیات تاریخی عبور کنیم؛ گویی شما از تاریخ نقلی گذر کرده‌اید. علت این تغییر و تحول چه بوده و به چه چیز‌هایی می‌خواستید برسید؟

وقتی کار تاریخ‌نگاری جنگ را شروع کردیم ابتدا با برخی از پژوهشگران مثل مرحوم دکتر شهیدی، مرحوم حسینی، آقای محمدحسن رجبی‌دوانی و ... گفت‌و‌گو کردم و علاوه‌براین سیره ابن‌هشام و برخی از آثار مرحوم زرین‌کوب را خواندم، چون می‌خواستم بدانم اساسا تاریخ را چگونه باید نوشت. برایم همیشه این سؤال مطرح بود که چه باید کرد. اساسا وقتی یک واقعه تاریخی که در یک دوره زمانی رخ می‌دهد و دیگران آن را روایت و گزارش می‌کنند و اسنادی از آن به‌جای می‌ماند به‌دلیل ماهیت و مشخصاتی که دارد، به یک امر غالب و تعیین‌کننده در آن دوره زمانی تبدیل می‌شود و تاریخ‌نگاری را شکل می‌دهد.

وقتی ما درگیر جنگ شدیم، آن گفتمان غالب که خود امام تولید و منتشر می‌کرد، در نگاه ما به جنگ بسیار مؤثر بود. از آن طرف هم، با دانش و مطالعاتی که داشتیم، آرام‌آرام به این نتیجه رسیدیم که باید این واقعه را ثبت و ضبط کنیم؛ این یک واقعه تاریخی است. آن زمان نیز بیشتر تحت تأثیر کار‌هایی بودیم که بنی‌صدر انجام می‌داد؛ احساس می‌کردیم او به‌عنوان فرمانده کل قوا در حال تحریف جنگ است، و برای جلوگیری از این مساله، تصمیم گرفتیم آن را ثبت و ضبط کنیم. بنابراین، این دو عامل ــ از یک سو، دوره‌ای که بررسی می‌کردیم و از سوی دیگر، بضاعت علمی و تجربه‌مان ــ به‌تدریج ما را به سمت واقعه‌محوری، با رویکردی مستند و توصیفی، سوق داد. ضمن این‌که امروز هم وقتی از تاریخ صحبت می‌کنید، می‌گویند درونمایه‌اش «واقعه» است و شما این واقعه را یا توصیف و یا روایت می‌کنید؛ حالا اختلاف نظری هم درباره «روایت» وجود دارد که نمی‌خواهم وارد آن بحث شوم.

ما هم همین‌طور بودیم؛ یعنی تاریخ‌نگاری جنگ را با تمرکز بر وقایع و توصیف آنها آغاز کردیم. آن زمان که این کار را انجام می‌دادیم، گزینه‌های مختلفی پیش روی خود نداشتیم؛ بضاعت علمی‌مان در آن زمان بیش از این نبود. اولین کاری که انجام دادم نوشتن مجموعه «سیری در جنگ» بود که در پنج جلد انتشار یافت، غیر از گزارش‌هایی که می‌نوشتیم و بایگانی می‌شد؛ که البته بخشی از آنها هنوز هم موجود است و استفاده نمی‌شود.

وقتی به گذشته فکر می‌کنم، در تمام کارهایم، به‌ویژه در روش‌شناسی و شیوه فکرم، همواره دو سؤال برایم مطرح بوده است: آنچه انجام داده‌ام چه ویژگی، جایگاه و کارکردی دارد و در آینده چه نوع فعالیتی باید انجام دهم؟

این دو به نوعی با هم ارتباط دارند؛ من نمی‌خواهم گذشته را تکرار کنم؛ بنابراین در این رفت‌وآمدی که بین گذشته و حال داشتم، همیشه این سؤال را از خودم می‌کردم.

به گمانم، نقطه اصلی تحول ذهنی من با بررسی «پرسش‌های اساسی جنگ» شکل گرفت. پس از آن‌که «سیری در جنگ»، مجموعه پنج‌جلدی که به‌اختصار روند جنگ را از ابتدا تا انتها بررسی می‌کرد، نوشتم، دوستی داشتم به نام آقای فرهادی‌نیا، که خدا رحمتش کند. او به من می‌گفت باید ببینیم جامعه چه پرسش‌هایی مطرح می‌کند.

یعنی برای نخستین‌بار احساس کردیم که ما در جنگ حضور داشتیم، در قرارگاه فعالیت می‌کردیم و اسنادی در اختیارمان قرار گرفته بود؛ حالا آنها را مستند کرده‌ایم، اما جامعه چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟

بنابراین وقتی سراغ جامعه آمدیم، دیدیم سؤالاتی درباره جنگ وجود دارد؛ مثلا سال ۷۶، این وضعیت تلاقی پیدا کرد با واقعه دوم خرداد ۷۶، یعنی جامعه متحول شده بود. از این طرف هم ما باید کاری اولیه انجام می‌دادیم در پاسخ به این سؤال‌هایی که در جامعه وجود داشت.

همین آقای فرهادی‌نیا گفت به‌جای این‌که خودت سؤالات را مطرح کنی، ببین گروه‌هایی مثل نهضت آزادی یا حزب توده چه پرسش‌هایی دارند. با همین پیش‌زمینه سراغ کاری رفتیم که به نگارش مجموعه پنج‌جلدی «نقد و بررسی پرسش‌های اساسی جنگ» منجر شد.

سه سؤال اساسی جنگ را طرح کردم و درباره‌شان کتاب نوشتم. یکی این‌که آیا وقوع جنگ اجتناب‌ناپذیر بود؛ یعنی آیا می‌شد مانع وقوع آن شد؟ این پرسش از دل یک مناقشه سیاسی درباره چرایی وقوع جنگ شکل گرفت؛ مشابه پرسشی که امروز مطرح است: آیا واقعا می‌شد با آمریکا به توافق رسید تا جنگ رخ ندهد؟ این پرسش‌ها شاید امروز، به‌دلیل شرایط فعلی، چندان مورد توجه نباشند؛ اما پس از جنگ، با توجه به پیامد‌هایی که برجای خواهد گذاشت، حتما به یکی از مسائل اساسی تبدیل می‌شوند و درباره عوامل و زمینه‌های شکل‌گیری آنها بحث خواهد شد.

سؤال دوم این بود که چرا جنگ پس از فتح خرمشهر ادامه یافت؟ سؤال سوم این‌که چرا جنگ به این شکل پایان یافت؟ پرسش‌های دیگری هم مطرح بود. ابتدا به پیش‌فرض‌های این پرسش‌ها پرداختم و تلاش کردم آنها را آشکار کنم؛ ببینم هرکدام از چه پیش‌فرض‌هایی شکل گرفته‌اند. این کار صرفا ذهنی نبود؛ گفت‌و‌گو کردم و اسناد مربوط را خواندم تا دریابم این پرسش‌ها چرا و چگونه شکل گرفته‌اند.

این کار دو نتیجه برایم داشت: یکی این‌که بار دیگر جنگ را بازبینی کردم، به‌جای واقعه محوری و توصیف، روش تحلیلی انجام دادم. به نظرم این مهم‌ترین تحولی بود که برایم اتفاق افتاد. پس از «سیری در جنگ» و کار‌های توصیفی‌ای که انجام داده بودم، دیگر نتوانستم در حوزه پژوهش به شیوه گذشته برگردم؛ رویکرد و روش پژوهشی‌ام تغییر کرده بود و بحث‌ها نیز بر همین اساس شکل می‌گرفتند. در ادامه این تحول، کتابی با عنوان «تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق؛ پیش‌درآمدی بر یک نظریه» نوشتم.

بنابراین، وقتی کتاب چاپ شد، احساس کردم پروژه‌ای که با «سیری در جنگ» آغاز کرده بودم، در اینجا به پایان رسیده است؛ یعنی پروژه‌ام برای تبیین و توصیف جنگ با رویکردی مستند و تحلیلی، با انتشار آن کتاب به پایان رسید. حاصل بحث، یا به تعبیر خودم، عصاره آنچه از این پروژه استخراج کردم و در کتاب نیز آوردم، این بود که جنگ یک مساله استراتژیک است؛ شاید شکل بروز آن یک رویارویی استراتژیک باشد، مانند جنگی که امروز میان ایران، آمریکا و اسرائیل درگرفته است.

این رویارویی استراتژیک طیفی از اهداف را دربرمی‌گیرد؛ از تهدید موجودیت نظام سیاسی و تلاش برای تغییر آن گرفته تا هدف قرار دادن زیرساخت‌های هسته‌ای و موشکی و ترور فرماندهان، رهبر و دانشمندان. در اینجا، جنگ واقعه‌ای است که به‌عنوان صورت ظهور این رویارویی استراتژیک بروز می‌کند.

مثل همین گفت‌وگویی که الان با شما داریم؛ شکل نشستن، ضبط‌کردن و بحث، فرم کار است، اما درونمایه آن چیست؟ درونمایه، گفت‌وگویی درباره تاریخ و تاریخ‌نگاری جنگ است. معتقدم مهم‌ترین تغییری که بعدها، از سال ۶۱ به بعد، در مطالعاتم ایجاد شد، توجه به پیوستگی میان جنگ و سیاست و درک بهتر این مساله تحت تأثیر نظریه کلاوزویتس بود که بسیار مؤثر واقع شد.

آرام‌آرام نگاهم به سمت مفاهیم کلی‌تر رفت؛ یعنی به درک جامع‌تری از مساله جنگ رسیدم و از سوی دیگر، این موضوع را به‌عنوان یک پدیده کلی مورد توجه قرار دادم. بنابراین، پس از آن دیگر سراغ آن نوع کار‌ها نرفتم؛ برای مثال، «مسائل اساسی جنگ» را بررسی کردم که آن هم در پنج جلد منتشر شده است.

امر تاریخی یک‌بار اتفاق می‌افتد، مثل جنگ عراق علیه ایران، اما در دوره‌های بعدی، نسل‌جدید براساس تحولاتی که در حوزه معیار‌ها یا ارزش‌های اجتماعی رخ می‌دهد پرسش‌های جدیدی از جنگ دارد و حتی در بسیاری از مواقع گویی با عینک امروزی به تاریخ نگاه می‌شود. اشاره کردید به سیر کتاب‌هایی که توسط شما و دیگر پژوهندگان حوزه تاریخ جنگ نوشته شده؛ آیا سؤالات جدیدی که نسل جوان، مطرح می‌کند نیاز به پاسخ‌های جدیدی دارد یا همان ارجاع به منابع گذشته کفایت می‌کند؟

این سؤال بسیار مهمی است، به این اعتبار که بالاخره می‌خواهد جایگاه تاریخ‌نگاری را مشخص کند. موضوع تاریخ، واقعه‌ای است که در گذشته اتفاق افتاده؛ حالا این موضوع واقعه چیست؟ جنگ است. حالا برای چه می‌نویسد؟ نسلی که ۴۰ سال پیش درگیر جنگ شده و خودش ناظر و شاهدش بوده و آن را تبیین می‌کند، اما مسأله جنگ عراق علیه ایران برای نسلی که ۴۰ سال بعد آمده و اصلا واقعه را نمی‌شناسد، متفاوت است. بنابراین، چون مسأله‌اش فرق می‌کند، دیگر نمی‌شود با دید گذشته به آن نگاه کرد.

بنابراین، هرچه از واقعه تاریخی فاصله می‌گیریم، امکان نگاه کلی‌تر به آن بیشتر می‌شود. وقتی می‌خواهیم کلی‌تر ببینیم، اینجا معلوم می‌شود که با توصیف نمی‌توان این کار را انجام داد، باید از مفاهیم استفاده کرد. اگر نتوانید وقایع را مفهوم‌بندی کنید تا فرازمان شود، واقعه تاریخی در تاریخ محبوس می‌ماند؛ برای این‌که از قفس زمان و مکان بیرون بیاید و پاسخگوی نیاز‌های آینده باشد، باید تبدیل به مفهوم شود. مثلا ببینید، مفهوم بازدارندگی را ما از کجا آوردیم؟ از تجربه تاکتیکی و عملیاتی در جنگ با عراق. بنابراین، امروز وقتی درباره بازدارندگی در برابر تهدید‌ها و در چارچوب جنگ امروز بحث می‌کنیم، به داده‌های آن تجربه و توان دفاعی حاصل از آن رجوع می‌کنیم.

به نظرم در اینجا پیچیدگی‌ای وجود دارد که شاید بحث تازه‌ای را پیش بکشد. وقتی واقعه‌ای شکل می‌گیرد، هیچ‌کس نمی‌تواند تمامیت یک واقعه را در همان زمان وقوع درک کند؛ میزان درک هر فرد به جایگاه و موقعیتی که در آن قرار دارد بستگی دارد و طبیعتا هرکس به همان اندازه می‌تواند آن را دریابد.

شما امروز نشسته‌اید، یک‌جور از این جنگ اخیر تعریف دارید؛ نیروی نظامی، آتش‌نشانان، کارمندان شهرداری، آدم‌های عادی و ... هرکسی یک بخش را می‌بیند.

مورخ اینجا چه می‌کند؟ روایتگر چه نقشی دارد؟ مورخی که همه اسناد را بررسی می‌کند، درواقع از دریچه نگاه خود به آنها می‌نگرد؛ اما آیا آنچه رخ داده، با آنچه تاریخ‌نگار یا روایتگر بیان می‌کند، منطبق با تمام واقعیت است؟ نه؛ بلکه پیش‌فرض‌های ذهنی و رویکرد‌های مورخ و روایتگر اینها را می‌سازند.

وقتی می‌گوییم تاریخ باید بازنگری شود، اینها چیز‌های شسته‌و‌رفته و تعریف‌شده نیستند؛ یعنی حتی در زمان وقوعش هم که شما آن را درک می‌کنی، یا امروز آیا فهم دقیق و کامل از یک واقعه داریم؟ بنابراین همیشه در روایت یک واقعه تاریخی، برخی مسائل، آگاهانه یا ناآگاهانه، نادیده گرفته و برخی دیگر برجسته می‌شوند.

من معتقدم همیشه بین این دو تفاوتی وجود دارد، و سؤال‌هایی که به وجود می‌آید، ضرورت بازبینی را ایجاد می‌کند، ولو این‌که زمان هم نگذشته باشد؛ یعنی باور‌هایی که امروز نسبت به شکل‌گیری این وضعیت دارید، اگر مورخانه و تحقیقی به آن نگاه کنید، باید ببینید درست می‌بینید یا نه؛ چیزی هست که درست دیده نمی‌شود و نکته‌ای هست که نادیده گرفته شده؛ بنابراین به این اعتبار می‌خواهم بگویم که یک تبیین تاریخی همیشه پاسخگو نیست، یا اگر پاسخگو هست، متعلق به زمان خودش است؛ زمان عوض می‌شود، باید آن را بازبینی کرد.

آیا منظورتان از رسیدن به مرحله نظریه‌پردازی این است که یک نگاه فلسفه تاریخی نسبت به مسأله جنگ دارید و دوره توصیف، تحلیل و تبیین جنگ به‌سر رسیده و همه نهاد‌های تاریخ‌نگار باید مسیرشان را به سمت نگاه نظریه‌پردازانه تغییر دهند، یا این‌که اسناد جدیدی که به‌دست می‌آید، این ضرورت را ایجاد می‌کند که براساس اسناد و مدارک جدیدی که از گذشته به ما رسیده باز هم بتوانیم به توصیف جنگ بپردازیم؟

ببینید، من همیشه وقتی یک کاری را می‌خواهم انجام دهم، از خودم می‌پرسم این کار را با چه روشی باید انجام دهم. من بعد از مدت‌ها دیدم مشکل اساسی من استفاده از یک روش و تمرکز بر وقایع جنگ است. از این طریق، با بازبینی در روش، بخشی از تحول اساسی در کار خودم شروع شد. من از وقایع و جزئیاتش که به نام روایت و گزارش از واقعه شناخته می‌شد، آرام‌آرام «خود جنگ» محور اصلی پژوهش من شد. معتقدم بزرگ‌ترین نقدی که می‌شود به تاریخ‌نگاری جنگ امروز وارد کرد، این است که تاریخ‌نگاری جنگ از روش نقل وقایع عبور نکرده و همچنان در ذیل مفهوم دفاعی و بررسی عملیاتی قرار دارد و هنوز به خود مفهوم جنگ نرسیده است.

حالا امکان دارد کسی بگوید مثلا وقتی در ۸۰۰ صفحه یا هزار صفحه درباره یک عملیات می‌پردازیم، این جزئیات یک عملیات است، یک واقعه است و این به معنی عبور از این واقعه به کلیت جنگ نیست. مهم این است که این عملیات در روند جنگ چه جایگاهی داشته است. اگر بخواهید به این سؤال پاسخ دهید، دیگر به سراغ این جزئیات نمی‌روید؛ این جزئیات دیگر معنایش را از دست می‌دهد. چرا به این می‌پردازید؟ برای این‌که جزئیات واقعه را بگویید. الان یکی از دوستان ما آمده عملیات کربلای ۵ را در ۳۰۰۰ صفحه نوشته و از نظر تاریخی اهمیت دارد؛ الان مهم این است که کربلای ۵ در روند جنگ چه جایگاهی داشته است.

حالا وقتی به این سؤال پاسخ دهید، به یک پیش‌فرض جدید نیاز دارید؛ آن پیش‌فرض این است که جنگ اساسا هدف سیاسی دارد و عملیات‌های نظامی و پیروزی را برای رسیدن به آن اهداف بررسی می‌کنید؛ وقتی به آن اهداف رسیدید، دیگر آن عملیات معنایی ندارد. به‌نظرم عبارتی که درباره نسبت عملیات و جنگ گفته می‌شود خیلی مهم است؛ مثل نسبت عملیات با جنگ و مانند نسبت داربست با ساختمان است. شما یک داربست می‌زنید تا یک ساختمان بسازید. وقتی ساختمان تمام شد، دیگر داربست را برای چه می‌خواهید؟ شما وقتی یک عملیات انجام می‌دهید، یک زمین می‌گیرید، کاری انجام می‌دهید؛ این عملیات و این مجموعه اقدامات را برای تامین اهداف سیاسی و پیروزی در جنگ انجام می‌دهید و وقتی به آن هدف رسیدید، دیگر این مسأله از نظر راهبردی چه اهمیتی دارد؟

چرا هیچ‌وقت بررسی استراتژیک درباره جنگ ما نشده و ادبیات آن از سوی مراکز نظامی و دانشگاهی ـــ مطالعاتی تولید نمی‌شود؟ برای این‌که ما در وقایع و جزئیات و توصیف، در ذیل تفکر دفاعی ماندیم و با این روش نمی‌توانیم بحث کلی کنیم. آیا این تجربه جنگ با عراق، امروز در جنگ با اسرائیل و آمریکا تأثیر گذاشته؟ باید پژوهش کرد ولی سؤال این است که چگونه می‌تواند اثر بگذارد؟ تا وقتی که تجربه تبدیل به مفاهیم و مسائل نشود، نمی‌توان از این مرحله عبور کرد.

ارتش و سپاه جداگانه اسناد جنگ را در اختیار دارند و هیچ‌کدام اسنادشان را یکی نکرده‌اند. در زمان حیات سردار شهید رشید قرار بود مطابق با پروژه‌ای که من دبیر آن بودم در یک کمیته‌ای که تشکیل شد، ارتش و سپاه بیایند دستاورد‌های جنگ را بگویند و این‌که چه درس‌هایی برای آینده دارند، اما متاسفانه این پروژه متوقف شد؛ بنابراین اثر جامعی در ارتش و سپاه تا حالا منتشر نشده است. به نظر من سؤال اصلی در حوزه تاریخ‌نگاری جنگ این است که مسأله ما و عراق چه بوده، از کجا شروع کردیم، به کجا رسیدیم، در این فرآیند چه درگیری‌هایی شکل گرفته؛ هیچ اثری در ارتش و سپاه نیست که جامعیتی داشته باشد تا یک جوان امروزی بفهمد مسأله ما و عراق در کلیت از کجا شروع شد و کجا تمام شد؛ چرا؟ چون این نگاه کنونی، نگاه جامعی نیست.

پس اینها ــ سپاه و ارتش ــ چه کار می‌کنند؟ عملکرد نهادی خودشان را همراه با جزئیات وقایع در ابعاد مختلف می‌نویسند؛ این خیلی خوب است و تا یک‌جا محتوای درستی تولید شده ولی از یک جایی باید این را متحول کنیم؛ بنابراین اسناد آزاد نمی‌شود که همه با دیدگاه‌های مختلف بیایند بنویسند؛ یک مشکل دیگر هم به نظرم وجود دارد؛ ما آرام‌آرام ـــ مهم‌ترین تحولاتی که بعد از جنگ اتفاق افتاد ـــ جنگ را تبدیل کردیم به ادبیات و خاطره. در حوزه ادبیات اگرچه داستان و خاطرات منتشر می‌شود ولی نوعی تاریخ می‌گویند و مفهوم مقاومت را به ادبیات در پیوند با حضور ایران در منطقه، به ادبیات پایداری تبدیل کرده‌اند؛ بنابراین من فکر می‌کنم تاریخ جنگ، به دلیل مسائل رویکردی و روشی درگیر نهادگرایی و تولید خاطرات شده و به همین دلیل، تکه‌تکه شده. اصلا کلیتی از جنگ نیست؛ یعنی تصویر کلی‌ای که از جنگ یک‌جا باشد وجود ندارد که کل این چه بوده، جامعیتی داشته باشد. دلیلش این است که سیر تحول تاریخی رویکردی و مفهومی را طی نکرده، آمده یک‌جایی متمرکز شده.

حالا چه اتفاقی افتاده؟ در این‌که ما مدافع بودیم ـــ چه در برابر عراق چه در برابر آمریکا و اسرائیل ـــ تردیدی در آن نیست؛ هرکس در هرجای عالم در برابر تجاوز دفاع کند، آن دفاع‌مقدس است؛ چرا؟ چون از هویتش، از موجودیتش دفاع می‌کند و آن امر می‌تواند به لحاظ فرهنگی، الگوی رفتاری و شخصیتی برای آن جامعه شود. ما الان دفاع‌مقدسی که می‌گوییم، بله، دفاع ماست ولی آنچه بین ما و عراق پیش آمد، جنگ بوده. اگر نتوانیم مسأله جنگ را تبیین کنیم، نه‌تنها در جنگ با اسرائیل و آمریکا دوباره رو دست می‌خوریم، بلکه در آینده باز هم غافلگیر خواهیم شد؛ چون شما وقتی غافلگیر نمی‌شوید که پدیده‌ای که در آن درگیرید، بشناسید.

ما یک حماسه داریم، یک فضای معنوی داریم؛ اگر حماسه نداشته باشید، نمی‌توانید دشمن را از میدان بیرون کنید؛ اگر اهل معنویت نباشید، نمی‌توانید مرگ را بپذیرید ولی همه اینها بدون عقلانیت شکل نمی‌گیرد. الان نسل جدید همش فکر می‌کند جنگ یعنی «روضه و شهادت». وقتی این‌طور تصویر می‌کنید، فهم عمیقی هم از مسأله جنگ و خطراتش شکل نمی‌گیرد.

همین مسأله که به آن اشاره کردید و نادیده‌گرفتن برخی از وجوه جنگ، آیا زمینه را برای تحریف جنگ هم فراهم می‌کند؟

وقتی شما یک چیزی را از جایگاه خودش خارج می‌کنید و در جای دیگری می‌گذارید، این جابه‌جایی، تحریف است. جنگ را از جایگاه خودش خارج می‌کنید و چیز دیگری به‌جای آن می‌گذارید؛ این می‌شود تحریف. این مهم‌ترین مسأله ما در تاریخ جنگ است. تاریخ‌نگاری جنگ خیلی چیز‌ها را از جنگ بیان کرده و هر نسلی هم اگر بخواهد کتابی محصول این نوع تاریخ‌نگاری را بخواند چیز‌هایی از گذشته می‌فهمد ولی آیا تاریخ‌نگاری جنگ اثری جامع منتشر کرده که مخاطراتش و کلیتش برای نسل بعد قابل‌فهم باشد؟ من اثری ندیدم؛ به همین دلیل هم بین کتاب‌هایی که تاکنون در حوزه تاریخ جنگ ایران و عراق تولید شده، تا درک عمیق از جنگ فاصله زیادی هست؛ یعنی اگر همه این کتاب‌ها را بخوانید، نمی‌تواند به فهمی شما را برساند که جنگ آینده را پیش‌بینی کنید، مخاطرات را بفهمید و یک درک کامل از وقایع به شما بدهد.

آیا این آسیب‌ها فقط مختص ایران است؟

نه اختصاص به ایران ندارد. همیشه کسی که تهاجم می‌کند، مسئولیت تجاوز را نمی‌پذیرد؛ پس چه‌کار می‌کند؟ دروغ می‌گوید، روایت می‌سازد. آن کسی هم که مدافع است، مسئولیت وقوع جنگ را به‌طور کامل نمی‌پذیرد که به دیگران بگوید؛ پس همیشه یک روایت کاذب و مبهم بین دولت‌ها و ساختار‌های رسمی شکل می‌گیرد. بعد این می‌آید در جامعه؛ فهمی که جامعه از جنگ دارد، مثل فهم مسئولان نیست؛ بنابراین هر بخشی به‌دلایلی نادیده گرفته می‌شود. پس همیشه این سؤال هست که آن تاریخ کجاست؛ این وقایع و چیزی که اتفاق افتاده، چه کسی آن را درست تبیین می‌کند؛ چگونه می‌شود درست فهمید؟ بر این باورم که روایت‌هایی که از جنگ کردیم، نیاز به بازبینی دارد. هم به اعتبار تغییر نسل و هم به‌دلیل وقوع جنگ ۱۲ و ۴۰ روزه.

به نظر شما در فهم جنگ جدید، اگر براساس نوع نگاه تاریخی بخواهیم پیش برویم، کدام‌یک از دکترین‌های نظامی گذشته باید بازتولید شود و کدام‌یک باید منسوخ شود؟ 

من دست‌کم دو سه اشکال اساسی می‌بینم که باید از جنگ هشت ساله یاد می‌گرفتیم، اما یاد نگرفتیم؛ از جنگ با عراق. چون این را باید با نقد انجام دهیم و ما، چون خاطره گفتیم و دفاع از عملکرد زمان جنگ، یک مشکل اساسی داریم و متاسفانه بسیاری از مسائل را بلافاصله پرتاب می‌کنیم به سمت دشمن. مثلا می‌گوییم چرا مناطق اشغالی را که شش سال گرفتیم، در چهار ماه سقوط کرد؟ می‌گویند، چون دشمن به عراق امکانات داده بود و این‌که می‌گویند به دشمن اطلاعات دادند. سؤال این است مگر قرار بود این اقدامات انجام نشود؟ بنابراین هیچ‌وقت نمی‌گویند که ما غافلگیر شدیم و چرا؟، نمی‌گوییم کجا اشکال داشتیم.

برخی از واقعیات جنگ به‌خاطر مصلحت‌اندیشی‌ها هیچ‌وقت بیان نمی‌شود و متاسفانه به همین خاطر جنگ همیشه در حد تبلیغات باقی می‌ماند؛ بنابراین به نظرم ما جنگ را به معنای یک امر استراتژیک که موجودیت و هویت یک جامعه را تهدید می‌کند و دفعتا هم شکل نمی‌گیرد، هنوز درک نکرده‌ایم؛ بله، نظامی‌ها این درک را دارند، چون شغل آنها ایجاب می‌کند، اما درک عمومی نیست. مثلا من معتقدم درکی که امروز جامعه اسرائیل از جنگ دارد، اصلا قابل‌مقایسه با ما نیست؛ چون به‌طور مداوم در رسانه‌های‌شان تولید می‌شود، استراتژیست‌ها و نظامیان مرتب نقد می‌نویسند؛ پس مسأله اصلی ما «درک» جنگ است. پس شما در معرض یک پدیده هستید؛ اگر این را درک نکنید، غافلگیر می‌شوید و لذا این مسأله تکرار می‌شود.

چرا باید هم در جنگ با عراق غافلگیر شویم، هم ۴۰ سال بعد که این همه تجربه داریم در برابر اسرائیل و آمریکا غافلگیر شویم؟ ببینید، رهبر انقلاب و برخی از فرماندهان نظامی و مسئولان سیاسی در جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان شهید شده‌اند و این واقعیت نشان می‌دهد که ما غافلگیر شدیم و از کنار این مسأله نباید به‌راحتی گذشت، چون آنها سرمایه‌های کشور بودند و این حقیقت تلخ نباید در ذیل گریه و تأثری که داریم و مفهوم معنوی شهادت، گم شود.

وقتی مفهوم و واقعیت جنگ را نفهمید، مهم‌تر از آن، بازدارندگی را نمی‌دانید؛ اصلا وقوع جنگ یعنی شکسته شدن بازدارندگی؛ وقتی اسرائیل و آمریکا به ما حمله کردند، یعنی بازدارندگی را از دست دادیم. آن چیز‌هایی که تجربه جنگ امروز را به گذشته امتداد می‌دهد، این است: شما جنگ را بشناسید؛ مسأله غافلگیری در تجربه جنگ با عراق، نباید تکرار بشود. این «شکست اطلاعاتی» است؛ غافلگیری وقوع جنگ، شکست اطلاعاتی و بازدارندگی است. وقتی این اتفاق دارد می‌افتد، نشان می‌دهد بین این تجربه جنگ، ادبیاتش، تاریخ‌نگاری‌اش و آنچه امروز مورد نیاز است، ارتباطی وجود ندارد. چون وقتی جنگ اتفاق می‌افتد، چگونه باید این تجربه به امروز منتقل شود تا در فهم از جنگ در گذشته تکرار نشود؟ پس یک‌جای کار نقص دارد که تکرار می‌شود؛ آنجا کاری است که شما در حوزه پژوهش انجام ندادید.

من معتقدم حلقه مفقوده بحث ما درباره جنگ با عراق، تقلیل جنگ به دفاع و غفلت از بررسی‌های استراتژیک بوده است.

منبع: روزنامه جام‌جم

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار