شهید مهرداد عزیزاللهی؛ از قاب تلویزیون تا امالرصاص
گروه استانهای دفاعپرس- «پژمان گنجیپور»؛ دوربین روشن است و چند رزمنده در قاب نشستهاند. میان چهرههای بزرگسال، پسری با صورتی نوجوانانه دیده میشود. نه صدایش شبیه فرماندهان است و نه ظاهرش با تصویری که از یک رزمنده باتجربه در ذهن داریم جور درمیآید.

از او درباره جبهه میپرسند. قرار است چند جمله کوتاه بگوید و تمام شود. پسر، اما شروع میکند به حرف زدن.
میگوید ۱۴ ساله است و از اصفهان به جبهه آمده. از اینکه جبهه آدم را میسازد حرف میزند و بعد جملهای میگوید که سالها بعد هم از مشهورترین بخشهای آن مصاحبه باقی میماند. از خودش و رزمندگان میگوید که در برابر کاری که در جبهه انجام میشود، خود را فقط وسیله میدانند و همه چیز را به خدا نسبت میدهند.
تصویر کوتاه است، اما چیزی در آن نوجوان وجود دارد که باعث میشود مصاحبه در حافظه بماند.
او هنوز نوجوان است.
اما انگار مدتهاست از سن خودش عبور کرده.
نوجوانی که فقط برای دیده شدن به جبهه نرفت
آنچه بعدها از زندگی این نوجوان روایت شد، نشان داد دوربین فقط گوشهای از زندگی او را ثبت کرده است.
او تازه به جبهه نرفته بود که همه چیز برایش تمام شود. سالها در مناطق عملیاتی حضور داشت و در کنار رزمندگی، مهارتهایی مانند مینروبی و غواصی را فرا گرفت. همزمان تحصیلش را هم ادامه داد و در رشته برق و الکترونیک هنرستان درس خواند.
این شاید یکی از مهمترین بخشهای قصه او باشد.
پسری که میتوانست تمام هویت خود را در تصویر یک نوجوان رزمنده خلاصه کند، همچنان دانشآموز ماند، مهارت یاد گرفت و درس خواند. جبهه برای او فقط یک هیجان زودگذر نبود. مسیر زندگیاش را تغییر داده بود.
روایتهایی از حضور او در مناطق عملیاتی و حتی مسئولیتهایی که برای یک نوجوان غیرمعمول به نظر میرسد، بعدها منتشر شد. در یکی از روایتها آمده است که او در ۱۴ سالگی در شهرک زبیدات عراق که در عملیات محرم آزاد شده بود، به عنوان بخشدار انتخاب شد.
اما چیزی که بیشتر از این عنوانها از او باقی ماند، همان نگاه متفاوتش به زندگی بود.
امام خمینی هم آن تصویر را دید
آن مصاحبه فقط در میان مردم دستبهدست نشد.
روایتهای منتشرشده از خانواده و نزدیکان شهید میگویند امام خمینی (ره) نیز مصاحبه این نوجوان را دیده بودند و پس از آن، مهرداد برای دیدار با امام به حضور ایشان رفت. در روایت این دیدار آمده است که امام خمینی (ره) بازوی او را بوسید و او نیز دست امام را بوسید.
نوجوانی که چندی قبل در قاب تلویزیون درباره جبهه حرف میزد، حالا روبهروی امام نشسته بود.
این تصویر از آن جهت ماندگار شد که فاصله میان آن نوجوان و اتفاقاتی که در اطرافش جریان داشت، بسیار عجیب به نظر میرسید.
او هنوز به سنی نرسیده بود که بسیاری از تصمیمهای بزرگ زندگی را تجربه کنند.
اما خودش تصمیم گرفته بود در یکی از بزرگترین میدانهای تاریخ معاصر ایران حضور داشته باشد.
پشت آن چهره آرام چه میگذشت؟
شاید اگر همان مصاحبه را امروز دوباره ببینیم، اولین چیزی که توجه ما را جلب کند سن او باشد.
اما قصه مهرداد فقط قصه یک «نوجوان شهید» نیست.
روایت خانوادهاش نشان میدهد که او از همان سالهای نوجوانی زیاد سؤال میکرد و درباره مسائل اطرافش کنجکاو بود. پدرش در خاطراتی که از او نقل شده، از روحیه پرسشگر مهرداد گفته است. همین ویژگی در کنار استعداد و علاقهاش به درس، تصویری متفاوت از او میسازد؛ نوجوانی که فقط احساساتی تصمیم نمیگرفت و درباره آنچه میدید و میشنید، سؤال میکرد.
این ویژگی وقتی مهمتر میشود که بدانیم او همزمان با حضور در جبهه، تحصیلش را نیز دنبال میکرد.
در واقع، مهرداد قرار نبود میان «ساختن خودش» و «مسئولیت اجتماعی» یکی را انتخاب کند.
هر دو را با هم میخواست.
وقتی پدر گفت بمان
سالها بعد، یکی از آخرین رفتنهای مهرداد به جبهه با گفتوگویی میان او و پدرش همراه شد.
پدر میدانست یکی از پسرانش شهید شده و فرزند دیگری نیز در جبهه حضور دارد. از مهرداد خواست بماند.
اما در روایتی که از پدر او منتشر شده، مهرداد پاسخ میدهد اگر پدر میدانست در جنگ چه بر سر هموطنان میآید، چنین درخواستی از او نمیکرد.
این شاید یکی از مهمترین لحظههای زندگی او باشد.
چون اینجا دیگر خبری از دوربین تلویزیون نیست.
هیچ مخاطبی روبهرویش ننشسته است.
فقط یک پدر است و پسری که تصمیم خود را گرفته.
آن نوجوان، مهرداد عزیزاللهی بود
حالا میشود دوباره به ابتدای داستان برگشت.
آن پسری که روبهروی دوربین نشست و از جبهه گفت، همان نوجوان اصفهانی بود که بعدها نامش در میان شهدای دفاع مقدس ماندگار شد.
شهید مهرداد عزیزاللهی؛ نوجوانی که در مهرماه ۱۳۴۶ در اصفهان متولد شد و در سالهای دفاع مقدس، در کنار تحصیل، راهی جبهه شد و در عملیاتهای مختلف حضور پیدا کرد. او در مینروبی و غواصی مهارت پیدا کرد و سرانجام در عملیات کربلای ۴ در جزیرهامالرصاص، هنگام غواصی به شهادت رسید.
پیکر او نیز سالها به خانواده بازنگشت و حدود سه سال بعد خبر بازگشت پیکرش به خانواده رسید.
قصه همان نوجوانی که روزی چند دقیقه جلوی دوربین نشست، اینجا تمام میشود.
اما چرا هنوز درباره او حرف میزنیم؟
مسئله مهرداد فقط یک خاطره جنگی نیست
چهار دهه بعد، سادهترین کار این است که مهرداد را در یک جمله خلاصه کنیم؛ «نوجوان ۱۴ سالهای که به جبهه رفت و شهید شد».
او یک نوجوان بود که درس میخواند، سؤال میکرد، مهارت یاد میگرفت، در کنار رزمندگان بزرگسال مسئولیت میپذیرفت و در نهایت وارد یکی از سختترین میدانهای دفاع مقدس شد.
برای نسل امروز که جنگ را ندیده است، شاید مهمترین بخش داستان مهرداد خود جنگ نباشد.
مهمتر از آن، مسئولیتپذیری است.
اینکه انسان خودش را تماشاگر اتفاقات اطرافش نداند.
اینکه برای کاری که انتخاب میکند، آماده شود و مهارت پیدا کند.
اینکه پرسش داشته باشد و دنبال پاسخ برود؛ و مهمتر از همه اینکه میان حرف و عمل فاصله نیندازد.
مهرداد فقط درباره آنچه باور داشت حرف نزد. زندگی کوتاهش را مطابق همان باور ساخت.
شاید به همین دلیل است که بعد از گذشت سالها، هنوز وقتی تصویر آن نوجوان روی صفحه تلویزیون ظاهر میشود، یک سؤال قدیمی دوباره زنده میشود.
چطور ممکن است یک نوجوان، اینقدر زود بفهمد که قرار نیست فقط تماشاگر روزگار خودش باشد؟
پاسخ را شاید بتوان در همان چند دقیقه کوتاه پیدا کرد.
پسری که گفت برای جبهه آمده تا ساخته شود.
پسری که خودش را قهرمان ماجرا نمیدانست و همه چیز را به خدا نسبت میداد.
پسری که چند سال بعد، در آبهایامالرصاص ماند و دیگر به خانه برنگشت.
نامش مهرداد عزیزاللهی بود؛ نوجوانی از اصفهان که سنش کوتاه بود، اما قصهاش هنوز ادامه دارد.
انتهای پیام/
