روایت پسری که از دل اشتباهاتش قهرمان میشود
گروه فرهنگ دفاعپرس - رضا شعبانی؛ شده تا حالا یک آدمی را از بین اشتباهاتش بشناسید؟ بعضی آدمها را باید از میان اشتباههایشان شناخت، نه فقط از میان موفقیتهایشان. مهدی کاظمی هم یکی از همانهاست؛ پسری که در کتاب «همهفنحریف» از همان ابتدا خودش را دستکم نمیگیرد؛ برعکس، آنقدر به تواناییهایش مطمئن است که گاهی ادعاهایش از واقعیت جلو میزنند. اما قرار است در طول قصه، همین پسر پرادعا آرامآرام بفهمد که بزرگشدن با ادعا کردن فرق دارد.

کتاب «همهفنحریف» نوشته مهدی کاظمی، روایت روزهای پرماجرای پسری است که از محله و مدرسه تا مسجد و جبهه، مدام خودش را در موقعیتهایی تازه پیدا میکند. روایتهایی کوتاه و پراتفاق که هرکدام بخشی از شخصیت مهدی را آشکار میکنند؛ پسری که میخواهد سردسته باشد، میخواهد همهچیز را بلد باشد، میخواهد دیگران روی او حساب کنند و گاهی برای رسیدن به همین تصویر، بیش از اندازه جلو میرود.
اما جذابیت کتاب دقیقاً در همینجاست؛ مهدی قرار نیست از ابتدا یک شخصیت بینقص باشد. او دروغ میگوید، اشتباه میکند، برای بعضی کارها ادعای توانایی دارد و بعد متوجه میشود آنقدرها هم که فکر میکرده آماده نیست. حتی جایی از داستان، خودش به این نتیجه میرسد که باید از این «دغلبازیها» دست بردارد و کاری کند که دیگران واقعاً بتوانند روی او حساب کنند. این لحظهها، مهدی را از یک شخصیت شعاری فاصله میدهد و به پسری تبدیل میکند که میشود تغییر کردنش را قدمبهقدم دنبال کرد. در واقع، «همهفنحریف» قبل از آنکه قصه آدمی باشد که از ابتدا همهفنحریف است، قصه یاد گرفتنِ همین عنوان است.
یکی از مهمترین بخشهای این مسیر، آشنایی مهدی با احمد کاظمی است. مهدی در مواجهه با او، دیگر نمیتواند فقط با ادعا خودش را بزرگ نشان دهد. احمد کاظمی برای او چهرهای است که هم صمیمیت دارد و هم اقتدار؛ کسی که مهدی را میبیند، با او حرف میزند و در موقعیتهای مختلف، او را با مسئولیتهایش روبهرو میکند. رابطه این دو، فقط رابطه یک نوجوان با یک فرمانده نیست. مهدی در کنار احمد، کمکم با معنای دیگری از بزرگشدن آشنا میشود؛ اینکه آدم بودن و قابل اعتماد بودن، مهمتر از این است که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهی.
حتی ساختار فصلهای کتاب هم این مسیر را بهخوبی دنبال میکند. عنوانهایی مانند «من میتوانم شلیک کنم»، «من از همهچیز سر درمیآورم»، «من سردستهام»، «من چرا بسیجی نیستم؟» و «من بیسیمچی هستم»، تصویری از نوجوانی را میسازند که مدام در حال تعریف کردن خودش است؛ اما در ادامه، این «من» با تجربههای واقعی زندگی روبهرو میشود و در نهایت به «من عوض شدم» میرسد.
این تغییر، البته یک تغییر ناگهانی و بیدردسر نیست. مهدی بارها تصمیم میگیرد، اشتباه میکند، دوباره تلاش میکند و در موقعیتهای مختلف مجبور میشود با نتیجه انتخابهایش روبهرو شود. حتی مدرسه و درس هم بخشی از همین واقعیت زندگی اوست؛ جایی که کارنامه نهچندان خوبش با علاقه و اصرارش برای حضور در جبهه در کنار هم قرار میگیرند و تصویری واقعیتر از شخصیت او به دست میدهند.
از همینجاست که «همهفنحریف» برای مخاطب نوجوان خواندنی میشود. مهدی یک آدم دور از دسترس نیست که فقط باید تحسینش کرد. او اشتباه میکند، گاهی کم میآورد، خجالت میکشد، دوباره جلو میرود و در این مسیر، کمکم خودش را میشناسد.
کتاب هم از ابتدا تکلیفش را با واقعی بودن روایتها روشن میکند و تأکید دارد که اتفاقات آن واقعیاند؛ اتفاقاتی که شخصیتهایشان در دنیای واقعی زندگی کردهاند. همین ویژگی باعث میشود ماجراهای مهدی صرفاً مجموعهای از داستانهای هیجانانگیز نباشد؛ پشت هر اتفاق، بخشی از تجربه زندگی یک نوجوان قرار دارد.
شاید به همین دلیل، بهترین راه برای معرفی «همهفنحریف» این نباشد که بگوییم با داستان یک نوجوان قهرمان روبهرو هستیم. مهدی در ابتدای قصه هنوز قهرمان نیست؛ پسری است که دوست دارد بزرگ به نظر برسد. چیزی که کتاب روایت میکند، مسیر تبدیل شدن او به آدمی است که واقعاً میتوان روی او حساب کرد؛ و این شاید مهمترین تفاوت «همهفنحریف» با خیلی از روایتهای نوجوانانه باشد؛ یعنی شخصیت اصلی از اول کار یک قهرمان نیست. قرار است او را در مسیر ساختهشدن ببینیم؛ با همه ادعاها، اشتباهها، خندهها، شکستها و دوباره بلند شدنهایش.
انتهای پیام/ 122
