روایت دلتنگی برای معلم قرآنی که در والفجر ۸ شهید شد
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، اوس عباسعلی کلاسهای قرآنهای سهشنبه را یکی کرده بود. یعنی بچهها و بزرگترها یک ساعت جمع میشدیم مسجد. آن شب کلاس نبود؛ فقط اوس عباسعلی آمده بود خداحافظی، میخواست برود جبهه. تمام جلسه از قرآن و عمل به آیات حرف میزد.

اورکت سبزش را پوشیده بود و دستهای مردانهاش را توی هم قفل کرده بود. دو سه نفر را معرفی کرد که جایش کلاس قرآن را اداره کنند. اگر میرفت و شهید میشد چه؟ بغض کرده بودم. خودم را دلداری دادم؛ این همه آدم میروند جبهه و سالم برمیگردند.
هنوز یک هفته نگذشته بود که خبر شهادتش آمد. مگر میشد که به این راحتی برود؟ این همه آدم توی جبهه، چرا اوس عباسعلی هنوز از راه نرسیده باید شهید شود؟ نه میتوانستم گریه کنم، نه میتوانستم بروم خانهاش. توی کوچهها راه میرفتم. دلم میخواست یکی بزند زیر گوشم؛ آنقدر محکم که بغضم بشکند و گریهام بگیرد.
اولین کسی که توی دنیا مرا دید او بود. حالا ظهرهای جمعه بین جمعیت چطوری پیدایش کنم و شانهبهشانهاش بروم توی مسجد؟ فکرش را که میکنم، من پاسدارها و لباس نظامی و اسلحه را دیگر دوست نداشتم؛ من اوس عباسعلی را دوست داشتم. باید ازش قول میگرفتم که برگردد. حتماً زیر قولش نمیزد.
اوس عباسعلی قول نداد، ولی خودش را به کلاس سهشنبه رساند. همان شب سهشنبه پیکرش را برگرداندند توی مسجد. بهجز بچههای خودش، همه بچههای مسجد، ریز و درشت، یک طرف تابوت نشسته بودیم؛ طرف دیگر زنها بودند. کفن را باز کرده بودند و صورت روشنش پیدا بود. پلکهایش ورم کرده بود. دیدن صورت بیجانش همان سیلیای بود که منتظرش بودم. اشک میبارید و من هقهقکنان میگفتم: «اوسا، بلند شو.»
کاش خواب میدیدم. کاش دوباره آن صدای مردانهات میپیچید توی مسجد و قرآن میخواندی.
حالم بد بود. تا حالا اینقدر گریه نکرده بودم. انگار پشتم خالی شده بود. دلم میخواست هر طور شده بروم جبهه. من اینجا هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. آنجا یا شهید میشدم و میرفتم پیش اوسا، یا اینقدر از بعثیها میکشتم تا دلم خنک میشد.
با حسن که حرف میزدم، آرامم میکرد. از جنگ میگفت و اینکه جبهه رفتن به این راحتی نیست. سرش را میانداخت پایین و میگفت: «شهادت خودش شهید و پیدا میکنه، تو نمیتونی دنبالش بگردی؛ حالا چه به سال جبهه باشی، چه چند روز.»
اوس عباسعلی اینجا معلم قرآن بود و توی جبهه در مهندسی لشکر. یک هفته نشد که رفت جبهه و در عملیات والفجر ۸ شهید شد.
بالاخره کلاسهای عقیدتی بسیج مدارس را هم تمام کردم. حالا نوبتم شده بود که هفتهای یک شب در حسینیه اعظم شیفت بدهم. حسینیه وسط شهر و نزدیک کلوپ انقلاب و سپاه بود. دو تا در داشت. هر دو در به یک حیاط باز میشد. از در اول که وارد میشدی، دست راست، اتاق اول، آرامگاه علما بود. (علمای مدفون در حسینیه اعظم: حاج شیخ ابراهیم ریاضی، حاج سید محمود سجادی، حاج سید محمد حسین سجادی، سید حسن امامی)
روزها این اتاق کوچک باز بود و بیشتر زنها برای فاتحه خواندن و ادای نذرشان رفتوآمد داشتند. بعد از اتاق، شبستان حسینیه بود که نماز جماعت آنجا برگزار میشد. درهای اتاق و شبستان به ایوان باریکی باز میشد که ستونهای سنگی بزرگ داشت و روبهرویش حیاط. آن طرف حیاط، درست مقابل شبستان، دفتر ثبتنام اعزام رزمندهها و خوابگاه و توالتهای مسجد بود. حوض بزرگ سنگی وسط حیاط، معمولاً خشک و بیآب بود و چند تا درخت کاج قدیمی هم گوشه حیاط بود.
طبق برنامهای که اعلام شده بود، یک شب در هفته به اندازه یک ساعت میتوانستیم در حیاط حسینیه نگهبانی بدهیم. سال اولیها باید همراه یکی از پاسدارها نگهبانی بدهند، ولی بعدش میتوانستند اسلحه تحویل بگیرند. اول جلسه صحبت و توضیحات یکی از پاسدارها را گوش میدادیم و بعد سوره واقعه و میخوابیدیم تا نوبت نگهبانی بیدارمان کنند. بعد خاموشی میتوانستیم برای درس خواندن بیدار بمانیم وگرنه دل توی دلم نبود بدانم که همراه چه کسی خواهم بود.
خوابگاه چند تا تخت زهواردررفته داشت که رویش میخوابیدیم. خوابم نمیبرد. شیفت سوم بود و حدود ساعت ۱ نیمهشب که دیدم غلامرضا سمندری، همان رزمنده خوشاخلاق که اول جلسههای عقیدتی برایمان صحبت میکرد، آرام صدایم زد. از جا پریدم. اسلحه را به شانهاش انداخته بود. نگاهی به لباس بسیجیام انداخت و گفت: «آروم بیا بیرون. نوبت نگهبانی ماست.»
بلند گفتم: «اومدم، اومدم.»
خندهاش گرفت و رفت. خیلی ذوقزده شده بودم. توی حیاط، جلوی در و چند جای دیگر، چند تا پاسدار و بچههای دیگر هم سر شیفت بودند. پاسدار که میگویم، یعنی جوانهای بیستساله که تازه جذب شده بودند و دوره دیده بودند و جبهه هم رفته بودند. همه چیز همان بود که دلم میخواست. اسمم را پرسید و سر صحبت را از درس و مدرسه باز کرد. من چشمم به اسلحه روی شانهاش بود. گفتم: «نمیشه اسلحه را کمکتون بیارم؟»
گفت: «نه! هنوز زوده.»
دورتادور حیاط را قدم میزدیم. کمکم از جبهه، اتفاقاتش و آدمهای جبهه برایم حرف زد؛ از بس پاپیچش شدم که جبهه بوده یا نه و پشت سر هم سؤال پرسیدم. من از اوس عباسعلی گفتم. فهمید که چقدر دوستش داشتم و بدجوری از شهادت اوسا ناراحتم. غلامرضا خوب گوش میداد. از مقام شهدا و «عند ربهم یرزقون» برایم گفت. بعد از صدها بار شنیدن این آیه، تازه معنایش را از زبان غلامرضا فهمیدم. داستان شهیدی را گفت که با امام زمان ارتباط داشته و هیچکس نمیدانسته. مو به تنم سیخ شده بود. من مثل تشنهای که به آب رسیده، حرفهایش را سر میکشیدم. تازه میفهمیدم جبهه این اسلحه و این لباس نیست.
ساعت نگهبانی ما داشت تمام میشد. گفت: «میخوای بری بخوابی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «نمازشب تا حالا خوندی؟»
«نه؛ بلد نیستم.»
«برو وضو بگیر و بیا.»
دویدم کنار حوض. آب سرد بود و کم مانده بود به لرزه بیفتم. دستهایم را گذاشتم زیر بغلم و پشت سرش راه افتادم سمت تنها اتاق باز حسینیه. چند تا از بچهها توی اتاق مقبره علما برای کنکور درس میخواندند. غلامرضا عبای قهوهای را که انگار مال خودش بود، برداشت و روی شانهاش انداخت. نماز شب را برایم توضیح داد. جلوتر از من به نماز ایستاد. دو رکعت اول را خواندم، سر نماز نشستم و نای بلند شدن نداشتم. خواب به چشمم بود. میخواند، اما یک جوری بود نماز که میخواند، دلت میخواست بنشینی و فقط نگاهش کنی...
کتاب «همه فن حریف» روایتی داستانی از زندگی یک نوجوان در سالهای انقلاب و دفاع مقدس است؛ داستانی که از فضای نجفآباد و روزهای پرالتهاب انقلاب آغاز میشود و در ادامه به سالهای جنگ و حتی پس از آن میرسد. در مسیر داستان، زندگی خانوادهها، فعالیت نوجوانان، حالوهوای محلهها و نقش مردم در پشتیبانی از جبههها، در کنار ماجراهای مهدی به تصویر کشیده میشود. این کتاب را انتشارات شهید کاظمی منتشر کرده است.
انتهای پیام/ 122
