روایت سروان «حسینی» از شبی که تا یک قدمی اسارت پیش رفت
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از خراسان رضوی، کتاب «سنگرنشین» خاطرات سروان «سید مصطفی حسینی» به قلم سرهنگ «قاسم کریمی» است که توسط انتشارات «فرخی» به زیور طبع آراسته شده است. این کتاب، روزهای سخت جنگ، مبارزه با ضدانقلاب، نبردهای سنگینی مانند کربلای ۶ و لحظات نفسگیر اسارت را در کنار خاطرات صمیمی رزمندگان روایت میکند.

در ادامه بخشهایی از کتاب «سنگرنشین» را میخوانیم.
در یک قدمی اسارت
سال ۱۳۶۵ در منطقه کردستان مستقر بودیم. یک بار که از مرخصی برمیگشتیم، همراه یکی از همکارانم هنگام غروب وارد شهر مریوان شدیم. آن زمان، جادههای کردستان شبها بههیچوجه امنیت نداشتند و ترددها در روشنایی روز انجام میشد که اغلب با اسکورت مسلح و خودروهای تأمین جاده همراه بود.
آن روز غروب، همکارم به من گفت: «حسینی! ما که در تاریکی شب نمیتوانیم به خط جبهه برویم و ناچار باید شب را در مریوان بمانیم. من فامیلی دارم که ساکن این شهر است. اگر موافق هستی، بیا به منزل ایشان برویم و شب را آنجا بمانیم. مرد خوبی است و از دیدن ما خوشحال میشود.»
به منزل فامیل همکارم رفتیم و او واقعاً از دیدن ما خوشحال شد. بعد از پذیرایی و صرف شام، برای استراحت به اتاق مهمان رفتیم. حدود ساعت ۱۲ شب، با شنیدن سروصدای صاحبخانه و عدهای که به درِ منزل او آمده بودند، بیدار شدم. آنها به زبان کردی و با حالتی مشاجرهآمیز با یکدیگر گفتوگو میکردند. ما از حرفهایشان سر درنمیآوردیم، اما هرچه بود، آنها میخواستند ما دو نفر را از خانه ببرند و اینکه بعد از آن چه بلایی بر سرمان میآمد، خدا میدانست! چراغ اتاق ما خاموش بود و ما دو نفر از پشت پنجره به حرفهایشان گوش میدادیم. آنها با لحنی طلبکارانه از صاحبخانه میخواستند ما را تحویلشان بدهد و صاحبخانه هم با سماجت به آنها پاسخ میداد!
چه شب بدی بود! آن شب هزار بار خودم را لعنت کردم و در دل گفتم: «کاش قلم پایم میشکست و حرف همکارم را قبول نمیکردم و مهمان این صاحبخانه نمیشدم.» باز با خودم گفتم که اگر به این خانه نمیآمدیم، در شهر مریوان باید به کجا میرفتیم؟
بحث و گفتوگوی آنها با صاحبخانه تا نزدیک ساعت ۳ صبح ادامه داشت و سرانجام، آن افراد با ناراحتی رفتند. نمیدانم بقیه شب را خوابیدیم یا تا صبح در حالت خواب و بیداری گذراندیم. صبح با اعصابی بههمریخته صبحانه خوردیم و من از صاحبخانه بسیار عذرخواهی کردم و گفتم: «حاجی! ما مهمان پرزحمتی برای شما بودیم. تمام ماجرای شب قبل را متوجه شدیم، اما از صحبتهای شما چیزی دستگیرمان نشد.»
برای ما محرز شده بود که آنها برای بردن ما آمده بودند؛ چون باخبر شده بودند که ما نظامی هستیم و قصد داشتند ما را بگیرند، به احزاب کومله یا دموکرات بفروشند و سپس به عراق تحویل دهند. اما چه کسی به عوامل ضدانقلاب اطلاع داده بود که ما دو نظامی ارتش مهمان این خانه هستیم؟ بااینحال، آن شب این مرد شریف و بزرگوار ما را تحویل آنها نداد. خودش تعریف کرد که به آنها گفته بود: «من مهمان خودم را نمیدهم! به جان هرکسی که دوست دارید و به کائنات سوگندتان میدهم، امشب دست از سر ما بردارید.»
خلاصه، آن شب به خیر گذشت و صبح روز بعد، خیلی زود شهر را ترک کردیم و بهسمت جبهه روانه شدیم.
انتهای پیام/
