خانواده کاشانی دو «مهدی» تقدیم راه امام زمان(عج) کرد

خانواده عزادار می‌شوند، خوش‌حالند پسرشان شهید شده و سرباز امام بوده؛ اما دلتنگی و غم دوری فرزند سخت است. پس وقتی چندسال بعد خدا فرزند دیگری به آنها می‌بخشد، نام مهدی را برایشان انتخاب می‌کنند. پسر دوم بزرگ می‌شود، قد می‌کشد، درس می‌خواند، راه برادر را ادامه می‌دهد و...
کد خبر: ۸۷۲۲۵۸
تاریخ انتشار: ۰۳ آبان ۱۴۰۵ - ۱۰:۵۰ - 25October 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، تاریخ کاشان، فقط در بنا‌های تاریخی، گنبد‌های فیروزه‌ای و کوچه‌های خشتی آن خلاصه نمی‌شود؛ بخش مهمی از هویت این دیار را باید در روحیه ایثار، فداکاری و همبستگی مردمی جست‌و‌جو کرد که در بزنگاه‌های تاریخی، پای دفاع از سرزمین و باور‌های خود ایستاده‌اند.

عطر باروت و گلاب

از روز‌های هشت سال دفاع مقدس که مردان و زنان این خطه در میدان نبرد و پشت جبهه نقش‌آفرینی کردند تا جنگ ۱۲روزه و جنگ رمضان، مردم کاشان بار‌ها نشان داده‌اند که در روز‌های دشوار، مسئولیت خود را در قبال جامعه و میهن فراموش نمی‌کنند.

در دوران دفاع مقدس، سهم مردم کاشان تنها به اعزام رزمندگان و تقدیم شهدا محدود نبود. خانواده‌هایی که عزیزانشان را راهی جبهه‌ها کردند، مادرانی که با صبر و استقامت بار سنگین دوری و داغ فرزند را به دوش کشیدند، زنانی که در پشتیبانی از جبهه‌ها فعالیت کردند، بازاریانی که در تأمین نیاز‌های رزمندگان مشارکت داشتند و مردمی که هر یک به اندازه توان خود قدمی برداشتند، همگی بخشی از روایت بزرگ مقاومت این سرزمین بودند. پشتیبانی گسترده اقشار مختلف کاشان از جبهه‌ها، جلوه‌ای از مشارکت اجتماعی مردمی بود که دفاع از میهن را وظیفه‌ای همگانی می‌دانستند.

سال‌ها بعد، در جنگ ۱۲روزه، بار دیگر جلوه‌هایی از این همبستگی در کاشان و آران و بیدگل نمایان شد. همراهی با خانواده‌های آسیب‌دیده، میزبانی از هم‌وطنان، حضور در اجتماعات مردمی و همدلی در روز‌های اضطراب و ناامنی، نشان داد که روحیه یاریگری و مسئولیت‌پذیری اجتماعی همچنان در میان مردم این منطقه زنده است.

در جنگ رمضان نیز مردم کاشان با حضور در مراسم وداع و تشییع شهدا، بار دیگر نشان دادند که حافظه جمعی این شهر با مفهوم ایثار و فداکاری پیوند خورده است. تشییع پیکر ۲۲ شهید در اسفند ۱۴۰۴ و حضور گسترده مردم در آیین‌های وداع با شهدا، از جمله جلوه‌های این همراهی بود؛ حضوری که بار دیگر پیوند میان مردم، خانواده‌های شهدا و خاطره تاریخی مقاومت را به نمایش گذاشت.

اما حماسه‌های مردمی، اگر روایت نشوند، ممکن است در گذر زمان به خاطراتی پراکنده و نام‌هایی در میان انبوه اخبار تبدیل شوند. بسیاری از مهم‌ترین بخش‌های تاریخ، نه در گزارش‌های رسمی و آمارها، بلکه در خاطرات مادران و پدران، روایت امدادگران، تجربه‌های جوانان، تلاش‌های داوطلبانه مردم و لحظه‌هایی نهفته است که شاید در نگاه نخست ساده به نظر برسند، اما از عمق ایمان، همدلی و مسئولیت‌پذیری یک جامعه حکایت دارند.

روایت این حماسه‌ها، تلاشی برای حفظ هویت تاریخی یک شهر، ثبت تجربه‌های زیسته مردم و انتقال ارزش‌ها و درس‌های نسل‌های پیشین به آیندگان است. تاریخ شفاهی می‌تواند صدا‌هایی را ماندگار کند که در میان هیاهوی حوادث کمتر شنیده شده‌اند؛ صدای خانواده‌هایی که داغ عزیزانشان را تاب آوردند، مردمی که بی‌ادعا به یاری دیگران شتافتند و کسانی که با امکانات محدود، سهم خود را در روز‌های دشوار ادا کردند.

از همین رو، ثبت و انتشار روایت‌های مردم کاشان از دوران دفاع مقدس، جنگ ۱۲روزه و جنگ رمضان ضرورتی فرهنگی و تاریخی است. این روایت‌ها باید از دل خاطرات واقعی، گفت‌و‌گو با شاهدان، اسناد، تصاویر و تجربه‌های شخصی گردآوری شوند تا تصویری چندلایه و انسانی از حوادث ارائه دهند؛ تصویری که در آن، مردم نه تماشاگران تاریخ، بلکه سازندگان و حاملان اصلی آن باشند.

حماسه‌های کاشان، تنها به روز‌های گذشته تعلق ندارند؛ آنها بخشی از حافظه زنده این سرزمین‌اند. روایت این حماسه‌ها، ادای احترام به کسانی است که در روز‌های دشوار ایستادند و فرصتی است تا نسل امروز و فردا بداند پشت هر رویداد بزرگ، انسان‌هایی با زندگی‌ها، نگرانی‌ها، امید‌ها و انتخاب‌های واقعی حضور داشته‌اند. اگر امروز روایت نکنیم، فردا ممکن است بسیاری از این صدا‌ها خاموش شده باشند؛ اما اگر خاطرات را با دقت، صداقت و امانت ثبت کنیم، حماسه‌های مردم کاشان در حافظه تاریخی ایران ماندگار خواهند شد. 

کتاب «عطر باروت و گلاب» که به همت مجموعه‌ای از نویسندگان توسط انتشارات فاتحان منتشر شده است، روایت‌هایی از مردم کاشان در جنگ تحمیلی سوم را به مخاطبان تقدیم کرده است. از بین این روایت‌‌ها دو روایت به قلم «فاطمه دولتی» که سابقه روشنی در نویسندگی دارد را برایتان انتخاب کرده‌ایم.

از مهدی تا مهدی!

خواب صبح می‌چسبید؛ اما خودم را از رختخواب کندم. چادرم را پوشیدم، دست دخترک را گرفتم و پرچم‌ها را برداشتیم. پرچم بزرگ برای من و پرچم کوچک برای دخترک. به میدان که رسیدیم، جمعیت موج می‌کشید. میان زن‌ها ایستادیم، کمی عقب‌تر از هجوم مردم، تا دخترک زیر دست‌وپا له نشود. هنوز پیکر شهدا را نیاورده بودند. پیرزنی روی صندلی تاشو نشسته بود و با دستمال اشک، نتوانسته اشک‌هایش را می‌چید. به سویش رفتم. در شهر غریب بودم و دلم می‌خواست هرطور شده شهدای شهر را بشناسم.

دستش را روی شانه پیرزن گذاشتم، سر بالا آورد، میان چین‌وچروک‌های صورتش اشک برق می‌زد.

«شما شهدای امروز رو می‌شناسید؟»

سر تکان داد: «از قدیم می‌شناسمشون. سال شصت‌وهفت یکی از پسران این خانواده شهید شد و الان هم یکی.»

هم‌قدم پیرزن شدم، فهمیدم اسفند سال شصت، یک نفر در خانه خانواده توکلی را می‌کوبد و می‌گوید: «آقاپسر‌تون آقامهدی توی جزیره شهید شده!»

خانواده عزادار می‌شوند، خوش‌حالند پسرشان شهید شده و سرباز امام بوده؛ اما دلتنگی و غم دوری فرزند سخت است. پس وقتی چندسال بعد خدا فرزند دیگری به آنها می‌بخشد، نام مهدی را برایشان انتخاب می‌کنند. پسر دوم بزرگ می‌شود، قد می‌کشد، درس می‌خواند، راه برادر را ادامه می‌دهد و در اسفند ماه ۱۴۰۴ در جنگ رمضان توسط اسرائیلی‌های خون‌ریز به شهادت می‌رسد.

این‌بار نه در جزیره، بلکه در آران و بیدگل!

پیرزن، اشکش را با دستمال اشک می‌چید و می‌گفت: «خدا به دل مادرشون صبر بده، دو تا مهدی داشته، هر دو تا در راه خدا داده!»
‌
مبهوتم، چه نانی در آورده پدر شهیدان توکلی؟ مادرشان حین شیر دادن به پسرها، چه ذکری زمزمه کرده؟ وقت لالایی خواندن برایشان چه زیر گوششان گفته؟ چه کرده‌اند این خانواده؟

مردم موج‌ برمی‌دارند، صدای رجز حیدر حیدر بلند می‌شود. صدا می‌پیچد: «پیکر‌ها رسیدن!»

پرچم میان دستم را بالا می‌گیرم و تکان می‌دهم. دخترکم هم پرچمش را تکان می‌دهد. من مادر شهیدان توکلی را نمی‌شناسم؛ اما می‌خواهم به دخترم یاد بدهم سعادت در این راه است، در این‌که سرباز امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف باشد و تابع ولایت فقیه و جان‌فدای ایران. من نمی‌توانم تفنگ دست بگیرم، پشت موشک بنشینم، اما می‌توانم در مراسم تشییع شهدای جنگ رمضان پرچم تکان بدهم و بنویسم: «مهدی توکلی، جوان رشید ایرانی، در پانزدهم اسفند ۱۴۰۴ مهمان سفره اباعبدالله علیه‌السلام و برادر شهیدش شد!»

عاشقی به زبان اشاره

هفت نفر بودند. پشت چایخانه موکب دیدمشان؛ ایستاده بودند کنار هم، تندتند چای می‌خوردند و حرف می‌زدند. حرف که نه، دست‌هایشان را تکان‌تکان می‌دادند.

دخترک نیاز به دستشویی داشت. حاج مهدی سلحشور داشت می‌خواند که مجبور شدم دل از شعار بکنم و بروم پشت چایخانه و برای رفع نیاز دخترک چاره‌ای پیدا کنم. حین رفتن دیدمشان. فکر کردم زده‌اند به در شوخی، ولی وقتی برگشتم و دیدم همچنان مشغول تکان دادن دست‌هایشان هستند، فهمیدم قضیه فراتر از شوخی‌ست. گوشه‌ای ایستادم تا تماشایشان کنم. صدای محوی از دهانشان بیرون می‌آمد. رگ گردن یک نفرشان بیرون زده بود و داشت برای دیگری چیزی را با آب‌وتاب توضیح می‌داد. کلام نداشت، زبان اشاره چرا!

تک‌تک پرچمی بر دوش داشتند. بینشان از جوان هجده‌ساله تا پیرمرد پنجاه‌ساله پیدا می‌شد. سنگینی نگاهم را حس کردند که دست از بحث کشیدند و به رویم لبخند زدند. از شرم دلم می‌خواست بروم توی زمین. نمی‌توانستم بروم. ناشنوا بودند؟ پس اینجا چه می‌کردند؟

مردی با سبد خالی آمد به طرفشان و استکان‌هایشان را جمع کرد. خواست برود که جوان هجده‌ساله مچ دست مرد را گرفت و چیزی گفت که نفهمیدم. مرد سر تکان داد و با جوان به سوی چایخانه رفت.

به بهانه گرفتن چای رفتم چایخانه. دیدم جوان هجده‌ساله کتری دست گرفته و استکان‌ها را پر می‌کند. هم چای داشتند، هم دمنوش به. گفتم: «یه دمنوش به لطفاً.» سر تکان داد و استکانم را پر از چای کرد. خواستم اعتراض کنم، ولی چه اعتراضی وقتی او حرفم را نمی‌شنید؟

مردی که کنار هجده‌ساله ایستاده بود، استکان دیگری برداشت و دمنوش داد دستم. مکث مرا که دید، گفت: «این بندگان خدا از کانون ناشنوایان میان. اونجا با هم دوست شدن و هر شب پایه تجمع هستن. بحث سیاسی می‌کنن. بیا و ببین، تازه گاهی هم توی چایخونه کمک ما هستن.»

وقتی برگشتیم روی موکت‌ها، آقای سلحشور همچنان رجز می‌خواند، مردم روی پا ایستاده بودند و پرچم تکان می‌دادند. دل من، اما مانده بود پشت چایخانه، پیش آن هموطن‌هایی که صدای تظاهرات را نمی‌شنیدند، اما پای کار ایران بودند؛ آنانی که برایشان فرقی نداشت سلحشور بخواند یا یک مداح گمنام؛ فقط به نقش خودشان فکر می‌کردند، به پر کردن خیابان برای تاراندن دشمن!

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار