ننه عصمت دستکش می‌بافت و ما فکر می‌کردیم زمستان است!

ننه عصمت، دستکش می‌بافتی و ما فکر می‌کردیم زمستان است؛ نمی‌دانستیم تو بردار تنهایی، گرمای یک ملت را می‌بافی و با هر رج، رشته‌ای از امید را به روزگار سرد ما گره می‌زنی.
کد خبر: ۸۷۲۲۷۱
تاریخ انتشار: ۰۴ آبان ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۷ - 26October 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «کاظم یاوری‌نسب» استاد دانشگاه و فعال سیاسی اجتماعی یزد؛ ننه عصمت، دستکش می‌بافتی و ما فکر می‌کردیم زمستان است؛ نمی‌دانستیم تو بر دار تنهایی، گرمای یک ملت را می‌بافی و با هر رج، رشته‌ای از امید را به روزگار سرد ما گره می‌زنی. وقتی خبر رفتنت رسید، انگار پنجره‌ای رو به کوچه‌های قدیمی یزد باز شد؛ بادگیر‌ها در باد به حرکت درآمدند، بوی چای و نان تازه پیچید و خاطره مادربزرگ‌هایی زنده شد که دست‌های ترک‌خورده‌شان پناه روز‌های سخت ما بود.

دفاع پرس یزد

هرکدام از ما، جایی در حافظه کودکی‌مان، ننه‌ای داریم؛ زنی که شاید سواد دانشگاهی نداشت، اما درس عشق را چنان عمیق آموخته بود که گویی سال‌ها در دانشگاه زندگی، فلسفه انسان بودن خوانده است. فاطمه صغری فلکیان، همان ننه عصمت، از دیار قنات‌ها و بادگیر‌ها برخاست؛ زنی که نامش در شناسنامه محدود بود، اما معنای زندگی‌اش از مرز‌های یک خانه و یک شهر فراتر رفت.

هنگامی که جنگ آغاز شد و جوانان این سرزمین راهی جبهه‌ها شدند، او نه سلاحی برداشت و نه تریبونی خواست. میل بافتنی را برداشت؛ کاموا را به دست گرفت و برای رزمندگانی بافت که در سنگر‌های سرد، زیر آسمانی بی‌رحم، از وطن دفاع می‌کردند. او نمی‌توانست در کنارشان باشد، اما دست‌هایش به جبهه می‌رسید. هر گره، دعایی بود؛ هر رج، نشانی از مادری؛ و هر دستکش، پیامی خاموش که می‌گفت: در آن سوی این سرمای جان‌فرسا، کسی به یاد شماست.

بزرگی همیشه در اندازه کاری نیست که انجام می‌دهیم؛ گاهی در اندازه عشقی است که به آن می‌بخشیم. دستکش، در ظاهر چیزی جز چند رشته به‌هم‌پیوسته کاموا نیست؛ اما در معنای انسانی، می‌تواند فاصله خانه و جبهه را کوتاه کند، رنج دوری را تسکین دهد و به دستی که در سرمای جنگ می‌لرزد، یادآوری کند که تنها نیست.

ننه عصمت، با هنری ساده، کاری پیچیده و بزرگ انجام می‌داد: تبدیل محبت فردی به سرمایه‌ای اجتماعی؛ سرمایه‌ای که از اعتماد، همدلی، ایثار و احساس تعلق ساخته می‌شود. همان نیروی نامرئی که در دشوارترین لحظه‌های تاریخ، انسان‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد و جامعه را از فروپاشی در برابر سختی‌ها حفظ می‌کند.

از این منظر، زندگی او فقط خاطره‌ای عاطفی نیست؛ درسی برای جامعه‌شناسی مقاومت و فلسفه مسئولیت است. او نشان داد برای اثرگذاری بر سرنوشت یک ملت، لازم نیست همه در خط مقدم باشند؛ کافی است هرکس سهم خود را از مسئولیت بشناسد و آن را با تمام توان انجام دهد. جنگ پایان یافت، اما دست‌های ننه عصمت از کار نایستاد. روزگار تغییر کرد؛ جبهه‌ها و مأموریت‌ها شکل دیگری یافتند و مدافعان حرم و مرزبانان نیز در سرمای راه‌های دور، به یاد و دعای مردمان این سرزمین نیاز داشتند. او باز نخ به دست گرفت و بافت. گویی برای او، بافتن صرفاً یک کار دستی نبود؛ شیوه‌ای برای زیستن بود. او با هر دستکش، به نسلی تازه می‌گفت که وطن فقط خاک و مرز نیست؛ رشته‌ای از تعهد است که باید از دستی به دست دیگر سپرده شود. نامش با عنوان «دستکش ننه عصمت» ماندگار شد و این نام، فراتر از یک نشان یا جایزه، به نمادی از خدمت بی‌ادعا تبدیل شد.

در پیام تسلیت سرلشکر وحیدی، فرمانده کل سپاه، نیز به نقش او در گرم کردن جسم رزمندگان و دمیدن روح مقاومت در سنگر‌ها اشاره شد؛ توصیفی که حقیقت کار این زن را بازتاب می‌دهد: او هم‌زمان با گرم کردن دست‌ها، دل‌ها را نیز به خانه، مادر و امید پیوند می‌زد. ننه عصمت در ۸۶سالگی رفت؛ زنی متولد شهریور ۱۳۱۹ که پاییز ۱۴۰۵، چشم از جهان فروبست. رفتنش آرام بود، اما معنای زندگی‌اش در سکوت گم نشد. بعضی انسان‌ها با رفتن، فقط از میان ما می‌روند؛ بعضی دیگر، معیاری برای سنجیدن ماندگاری خودمان به جا می‌گذارند.

اکنون زمستان فقط فصل سرما نیست. گاهی زمستان در سفره کوچک‌شده خانواده‌هاست، گاهی در تنهایی سالمندان، گاهی در دل جوانی که آینده‌اش را مبهم می‌بیند و گاهی در فاصله‌ای که میان آدم‌ها افتاده است.

در چنین روزگاری، جامعه بیش از همیشه به ننه عصمت‌ها نیاز دارد؛ به کسانی که به جای تماشای سرما، برای گرم کردن دستی پیش‌قدم می‌شوند؛ به انسان‌هایی که مسئولیت را نه در شعار، بلکه در عمل معنا می‌کنند. میراث ننه عصمت، دعوت به تکرار یک دستکش نیست؛ دعوت به تکرار یک منش است.

اگر توان علمی داریم، گرهی از مسئله‌ای بگشاییم؛ اگر هنر داریم، امیدی بیافرینیم؛ اگر قدرت مدیریت داریم، باری از دوش مردم برداریم؛ و اگر هیچ‌کدام را نداریم، دست‌کم نگذاریم انسانی در سرمای تنهایی بی‌پناه بماند.

ننه عصمت، تو دستکش می‌بافتی و ما فکر می‌کردیم زمستان است؛ حالا فهمیده‌ایم تو داشتی به ما درس انسان بودن می‌دادی. تو رفتی، اما نخ مهربانی‌ات هنوز به انگشتان ما رسیده است. مبادا رشته را رها کنیم؛ مبادا دست‌های یکدیگر را در سرمای روزگار فراموش کنیم.

روحت شاد، ننه عصمت؛ دست‌هایت دیگر در این جهان نمی‌بافند، اما گرمای عشقشان هنوز بر دست‌های یک ملت جاری است و گرمای دست‌هایت از کوچه‌های یزد تا قلب ایران ماندگار است.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار