روایتی از «موقعیت مینو»؛ علی، حسین و پارسا هر سه شهید شده بودند

بدو‌بدو با حسین رفتند بیرون تا خودشان را به سرویس برسانند. من هم پشت سرشان داشتم می‌رفتم که مطمئن بشم سوار سرویس شدند که یک‌دفعه یک صدای وحشتناک، شبیه سوووووت، بلند آمد و انگاری یک چیزی خورد به مدرسه. همه‌جا تاریک شد و من دیگر هیچ‌وقت علی را ندیدم.
کد خبر: ۸۷۲۳۷۵
تاریخ انتشار: ۰۴ آبان ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۱ - 26October 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، جنگ رمضان، تنها مجموعه‌ای از رویداد‌های نظامی و اخبار مربوط به میدان نبرد نیست؛ بلکه بخشی از تاریخ معاصر ایران است که در دل خود، روایت‌های انسانی، خاطرات تلخ و شیرین و تجربه‌های ماندگاری از ایستادگی، فداکاری و مظلومیت مردم را جای داده است.

موقعیت مینو

برای شناخت دقیق‌تر ابعاد این جنگ، باید فراتر از روایت‌های رسمی رفت و به سراغ مردمی آمد که جنگ را نه از پشت صفحه تلویزیون، بلکه در کوچه‌ها، خانه‌ها، مدرسه‌ها و زندگی روزمره خود تجربه کرده‌اند.

استان هرمزگان و به‌ویژه شهر میناب نیز بخشی از این تاریخ را در حافظه خود ثبت کرده‌اند. آنچه در میناب رخ داد، به‌خصوص حمله به مدرسه شجره طیبه و شهادت دانش‌آموزان بی‌گناه، از جمله حوادثی است که روایت و ثبت آن، ضرورتی تاریخی، فرهنگی و انسانی دارد. پشت هر نام، یک زندگی ناتمام، یک خانواده داغدار و خاطره‌ای فراموش‌نشدنی نهفته است. بازگویی این خاطرات، فرصتی برای شنیدن صدای خانواده‌ها، معلمان و شاهدانی است که لحظه‌های تلخ آن روز را از نزدیک تجربه کرده‌اند.

روایت‌نگاری جنگ، تنها ثبت آنچه اتفاق افتاده نیست؛ بلکه تلاشی برای حفظ حقیقت در برابر فراموشی است. این روایت‌ها کمک می‌کنند تا نسل‌های آینده بدانند که جنگ، پیش از آنکه در آمار و ارقام خلاصه شود، در زندگی انسان‌ها معنا پیدا می‌کند؛ انسان‌هایی که ناگهان با فقدان عزیزانشان روبه‌رو می‌شوند و تا پایان عمر، خاطره آن روز را با خود حمل می‌کنند.

کتاب «موقعیت مینو» از انتشارات فاتحان، در همین مسیر روایت‌گری و ثبت خاطرات گام برمی‌دارد. این کتاب با تکیه بر روایت‌های انسانی و خاطرات مرتبط با رویداد‌های جنگ رمضان در میناب، مخاطب را به متن حادثه نزدیک می‌کند؛ به لحظه‌هایی که خانواده‌ها در جست‌وجوی فرزندانشان بودند، معلمان نگران دانش‌آموزانشان شدند و امید و اضطراب در کنار هم، سرنوشت انسان‌ها را رقم زدند. اهمیت چنین اثری در آن است که به‌جای فاصله گرفتن از تجربه‌های فردی، مجال شنیده شدن صدای شاهدان و بازماندگان را فراهم می‌کند و با ثبت جزئیات عاطفی و انسانی، بخشی از حافظه جمعی مردم منطقه را پاس می‌دارد.

چهار روایت پیش رو، نمونه‌هایی از همین تجربه‌های تلخ و تکان‌دهنده‌اند؛ روایت‌هایی از پدری که در میان آوار و کاور‌های سردخانه به دنبال پسرش می‌گشت، معلمی که آخرین لحظه‌های حضور علی را به یاد می‌آورد، دوستی که خبر مادر شدن همکارش را با شادی شنیده بود و پدری که نشانه‌ای کوچک از دخترش را میان پیکر‌های شهدا پیدا کرد. این روایت‌ها، تنها خاطرات یک روز تلخ نیستند؛ بلکه گواهی بر ضرورت ثبت حقیقت و حفظ یاد و نام قربانیان جنگ رمضان در میناب‌اند.

محمدمهدی

توی مغازه داشتم خمیر را ورز می‌دادم که صدای وحشتناکی به گوش رسید. از مغازه بیرون پریدم. همه مغازه‌های بغلی هم توی خیابان بودند. دوستم از پشت سرم آمد و آرام گفت: «بدو برو، مدرسه رو زدند!»

هاج‌وواج برگشتم به طرف صدا: «مدرسه؟ کدام مدرسه؟»

گفتند: «می‌گن مدرسه شجره رو زدند؛ مگه پسرت اونجا نیست؟»

دستانم می‌لرزید و قلبم تیر می‌کشید. به خانمم زنگ زدم. او هم داشت گریه می‌کرد و می‌گفت: «هرچه شماره معلم محمدمهدی را می‌گیرم، در دسترس نیست. تو رو خدا زود بیا بریم مدرسه.»

خیابان یک‌طرفه شلوغ بود و پرترافیک. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها خانمم را برداشتم و راهی مدرسه شدیم.

چند کیلومتری مانده بود به مدرسه که ترافیک قفل شده بود. ماشین را کنار خیابان رها کردیم و دویدیم. فقط می‌دویدیم. خسته شدیم، خیلی؛ ولی چیزی تا مدرسه نمانده بود. باید خودمان را به محمدمهدی می‌رساندیم.

وارد حیاط مدرسه شدیم.‌ای‌وای، کربلا بود...

دیوانه‌وار به سمت کلاس محمدمهدی رفتیم. چیزی از کلاسش باقی نمانده بود. تیم‌های امدادی و آتش‌نشان‌ها هم خودشان را رسانده بودند. آستین‌هایم را بالا زدم و همراه تیم امداد شروع به آواربرداری کردیم.

هر تکه‌ای که بیرون می‌آمد، مادر محمدمهدی بر سرزنان نزدیک می‌شد؛ ولی خبری از محمدمهدی نبود.

از مدرسه که ناامید شدیم، خودمان را به سردخانه تیاب رساندیم. سردخانه اول را گشتیم؛ نبود.

رسیدیم سردخانه دوم... حالت غش و اغما داشتم. حالم بد بود. دو ردیف اول را گشتم؛ باز هم خبری از محمدمهدی نبود.

رو کردم به چند کاور باقی‌مانده و آرام زیر لب گفتم: «محمدمهدی بابایی، کجایی؟ بیا دیگه، بابا خسته شده.»

و قطرات اشک بود که صورت یخ‌زده‌ام را داغ می‌کرد.

اولین کاور را باز کردم؛ خودش بود، محمدمهدی من.

ولی خیلی با محمدمهدی من فرق داشت. چشمانش از حدقه زده بود بیرون، شانه‌اش دررفته بود، پاهایش قطع شده بود و تمام بدنش سوراخ‌سوراخِ ترکش بود...

داد زدم: «محمدمهدی خودمه!»

همه ریختند سرم؛ هم اعضای تیم پزشکی قانونی و هم آنهایی که مسئول شناسایی شهدا بودند.

بعد‌ها گفتند محمدمهدی توی حیاط مدرسه بوده و موج انفجار این بلا را سرش آورده است.

راوی: آسیه زاهدی

*شهید محمدمهدی جنگیچی، از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب

علی، تنها شهید کلاسم

ساعت حدوداً یازده بود. با اعلام مدیر مدرسه، با خیلی از اولیا تماس گرفته بودیم و دنبال بچه‌ها آمده بودند؛ ولی هرچه به مادر علی زنگ می‌زدم، پاسخ‌گو نبود.

هی علی دوروبرم می‌چرخید و می‌گفت: «خانم، زنگ بزن مامانم بیاد.»

اصلاً آن روز علی آرام و قرار نداشت. استرس عجیبی داشت.

بعد از چند دقیقه، هم‌سرویسی علی، حسین رهسپار، بدو‌بدو آمد دم در کلاس و نفس‌نفس‌زنان گفت: «علی، سرویس اومده، بیا بریم.»

من هم گفتم: «علی جان، دیدی الکی نگران بودی؟ بیا عزیزم، وسایلت رو جمع کن برو که سرویست اومده.»

بدو‌بدو با حسین رفتند بیرون تا خودشان را به سرویس برسانند. من هم پشت سرشان داشتم می‌رفتم که مطمئن بشم سوار سرویس شدند که یک‌دفعه یک صدای وحشتناک، شبیه سوووووت، بلند آمد و انگاری یک چیزی خورد به مدرسه.

همه‌جا تاریک شد و من دیگر هیچ‌وقت علی را ندیدم.

علی، حسین و پارسا هر سه شهید شده بودند.

راوی: وجیهه ذاکری

کوچک‌ترین شهید مدرسه

زنگ تفریح بود. من و زهره توی دفتر، یه گوشه‌ای نشسته بودیم و با هم خلوت کرده بودیم.

رو بهش گفتم: «چند روز پیش یکی از دوستان دوران دانشگاه تماس گرفت و گفته بارداره. من خیلی براش خوشحال شدم، آخه عاشق مادر شدن بود.»

زهره در چشمانم خیره شد و گفت: «حالا اگه من یه خبر بهت بگم، چیکار می‌کنی؟»

با خوشحالی پرسیدم: «چه خبری، زهره جان؟»

دستش رفت سمت کیف دستی‌اش. برگه‌ای از کیف درآورد که برگه آزمایش بود. با خوشحالی و برق عجیبی که توی چشمانش داشت، برگه را باز کرد و گفت: «ببین، وجیهه جان! منم دارم مادر می‌شم. تو اولین نفری هستی که این خبر رو بهش دادم.»

از خوشحالی بلند شدم، جیغ کشیدم و بغلش کردم. پیشانی‌اش را بوسیدم و بلند گفتم: «مبارکه، زهره جان، مبارکه عزیز دلم! قربونش بره خاله! وای که چقد من منتظر بچه تو بودم.»

این‌قدر ذوق‌زده بودم که از عکس‌العمل من، همه همکاران باخبر شدند. همه همکاران بلند شدند و زهره را دوره کردند و بهش تبریک گفتند.

بچه زهره خیلی خوشبخت بود؛ چراکه شد کوچک‌ترین شهید مدرسه، که خاله‌های شهیدش توی بهشت هم دور گهواره‌اش هستند.

راوی: وجیهه ذاکری

 دخترک گوشواره‌قلبی

از همان لحظه انفجار، پدرش پای کار بود؛ هم برای کمک و امداد و تفحص شهدا و هم به دنبال پیدا کردن تکه‌ای از وجودش که حالا زیر انبوهی از آوار مانده بود.

از همان ظهر تا حالا که نزدیک غروب شده بود، همه کاور‌ها را قبل از اینکه به سردخانه ببرند، گشته بود؛ ولی هیچ اثری از زهرا نبود.

مادر خیلی بی‌تاب بود. پدر به حضرت زهرا (ع) متوسل شد و دوباره بین کاور‌های تازه تفحص‌شده شروع به گشتن کرد.

چندین بار کاور‌ها را زیرورو کرد. ناگهان برق نشانه‌ای آشنا توجهش را جلب کرد.

خودش بود؛ گوشواره‌قلبی زهرا.

ولی آن‌قدر در خون و گوشت له‌شده پیچیده بود که اصلاً قابل شناسایی...

راوی: آسیه زاهدی

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار